واژه ها (سخنانی از هزار سخن )جلد سوم /قسمت ششم
|
واژه ها
(سخنانی از هزار سخن )جلد سوم /قسمت ششم
به قلم :فـرزانه شـیدا
انسان پدیده ای غریب است.به فتح هیمالیا می رود.به کشف اقیانوس آرام دست می یازد.به ماه و مریخ سفر می کند. تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند و آن دنیای درونی وجود خود اوست. طی بررسی هائی که در کتاب واژه ها به آن پرداختیم ازحالات درونی وروحی وفکری آدمی تا رفتارها ، باورها ، اعتقادات واندیشه های آدمی به شکلهای مختلف از دیدگاهای وزاویه های مختلف نگاهی داشتیم بردیدگاههای روانشناسی ، جامعه شناسی ، انسان شناسی، فرهنگ وادبیات/ فلسفه ومنطق/ و... همواره هدف براین پایه بود که انسان را باز شناسیم وبه تحلیل رفتارهای آدمی بپردازیم ودرنهایت به این نکته برسیم که ما ازخود وزندگی چه میخواهیم وچگونه میتوانیم درراه زندگی بهتر گام نهاده ودر بهترین شکل زندگی خود را راضی ببینیم واز زندگی نهایت لذت واستفاده را ببریم درهمین راستا بسیار مطالبی نوشته شد وبسیار علومی نیز درحد امکان کتاب بررسی شد.
اماوقتی به شخصیت فردی خود باز میگردیم تا هرآنچه می آموزیم را ، جمع بندی دوباره ای برای خود داشته باشیم، باید این واقعیت را در نظر بگیریم که هدف اصلی در کل بررسی تمامی موارد علمی درهر رشته ودسته ای که باشد، درنهایت بازگشتی دوباره به خود ما دارد، بدین معنی که تمامی علوم چه در سطح پایه باشد چه در سطح وسیع علمی /اجتماعی /فرهنگی /هنری/ادبی... تمامی این علوم ودیدگاهها فقط برای بهزیستی آدمی درجوامع مختلف ساخته شده است وخود انسان سازنده تمامی اینگونه علوم بوده است وبر طبق آن نیز قوانین جوامع پایه ریزی شده است و"هدف "اول واخر، به فرد فرد انسانها بر میگردد تا به یاری آن هریک ازما قادر باشیم زندگی خوبی برای خود داشته واز بهترین شکل وفرم زندگی بهره برده وجسم وروح وذهنی در آرامش داشته باشیم تا قادر به ساختار بهتر زندگی خود وجامعه خود باشیم
ودرنهایت امر می بینیم که تمامی علوم فقط برای"زندگی انسان" پایه ریزی میشود وهدف اصلی واولیه جز همان " انسان" و واژه های زندگی او نیست که در قالب علوم گوناگون نوشته وساخته میشود و" تمدن"انسانی به همین صورت ، شکل گرفته "قانون انسانها" میشود وازهمین مطلب میشود پی برد که هر یک فرد در جامعه میتواند اثری بزرگتر از انچه در تصور خود دارد درجامعه خانواده ودراجتماع وهمچنین دردنیا داشته باشد واین دقیقا همان چیزیست که ما در زندگی فردی خود زیاد به آن فکر نمیکنیم وبه گذران روز وشبی با هرآنچه هست وهرچه در اختیار داریم اکتفا کرده عمری را فقط "زندگی " میکنیم بی آنکه براستی زندگی کرده باشیم
باید پرسید این تمدن انسانی واین قانون انسانها اگر قادر نباشد انسانی را راضی کند چه باید کرد؟
اینجاست که میرسیم به اصل وکُّن مطلب که" چه کسی قانون زندگی مرا تعیین میکند"؟وایا آنچه من می بایست از آن تبعیت کنم درقانون خانواده واجتماع همواره می بایست یک سری شکل کلیشه ای مداوم را دنبال کند یا میتواند تغییری نیز داشته باشد واین تغییرات از سوی چه کسانی می بایست صورت بگیرد؟
ودرنهایت بسادگی باید پرسید چرا همیشه منتظریم دیگران برای ما قانون بنویسند وشکل ونحوه ی زندگی ما را برای ما تعیین کنند وچرا باید تابع یکسری چیزها باشیم که درطی قرون نیز به نسبت نیازها تغییر یافته است ودر سری دیگر همواره بی هیچ تغییری برجا مانده است؟ پس باز برمیگردیم به مطلب" نیاز" ودرخواست آدمی وخواسته وآرزوهای انسان برای بهزیستی فردی واجتماعی . وبا آنچه گفته شد باز باید بپرسیم چرا من نباید قادر باشم که سازنده زندگی خودم باشم؟.بسیار ساده است که قبول کنیم یکسری قوانین را سینه به سینه از خانواده واجتماع به ارث ببریم وطبق آن باز همانند پیشینیان زندگی کنیم اما باز باید دید آیا جوامع امروزی قادر خواهد بود که تا همیشه با یکسری قوانین فکری وباورها واندیشه های بدون تغییر زندگی کند یا خیر؟
تاریخ نشان داده است که هرگز انسان درجایگاه دیروز خود نبوده است وزندگی کنونی چون جریان آب ،آدمیان را نیز با خود به جلو میبرد وآنچه دنیا را رو به رشد برده است افکار جدید وتفکر جدید زندگیست واینکه بپرسیم چه کسانی سازنده ی این روزگار جدید هستند بوضوح مشخص است که روشنفکران هرجامعه ای نقش اصلی واساسی را در اینکار داشته اند واگرخود را جز عوام وگروهی حساب کنیم که "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" هرگز در هیچ کجای عالم هیچ چیزی تغییر نمیکند ،هدف این نیست که اگر جامعه لباس میپوشد تو عریان بیرون برو که هدف چیزی عمیق تر از این سخنان ساده و پیش وپاافتاده ایست که آدمی را وادار به تفکری عمیق تر از این گونه سخنهائی بیهوده میکند، تا حداقل برای شخص خود چیزی بیشتر را خواهان بوده وبدنبال بهترین شکل زندگی باشد. حتی عوام جامعه که همواره دنباله روی دیگرانند نیز در درون خویش بهزیستی را خواهانند اما چرا کشوری پیشرفت میکندو دیگری دررکود برجای میماند؟ این نیز باز میگردد به فرد فرد آن جامعه که چه چیزی را از زندگی خود وجامعه خود تقاضا میکند وچه نیازی را در زندگی خود لازم ومبرم، برای زیستن میداند .
در هزاران کتابی شیوه زیستن بهتر آموزش داده میشود ،در سخنان بزرگان هزاران راه حلی درهریک جمله میتوان پیدا نمود که گویای شیوه ی بهتر زندگیست، در مقالات وروزنامه ها ورسانه ها ،نوشته های بسیاری رامیتوان درراه بهزیستی خواند و پس ازچندی نیز فراموش نمود
اما آنچه تغییر ایجاد میکند دراصل وپایه واز مبدا"خواهان" تغییر" بودن است"، " نیاز به تغییر کردن" است " وتا جائی که چنین نیازی راواقعا دروجود خود احساس نکنیم تا موقعی که تلاشی براین تغییر فکری نداشته باشیم نیز چیزی تغییر نمیکند وباز مسلم است که من ازمن، توازتو وهریک ازخود خویش میبایست تغییرات فردی را آغاز کند که این تغییر نه بدین شکل است که کل رفتارها وباورهای خود را یک شبه بدور بریزیم و فرم دیگری بپوشیم فرم دیگری فکر کنیم فرم دیگر سخن بگوئیم وزندگی کنیم که بااین شکل این یک " تغییر" پایه ای نیست وتنها تقلیدی ست از فرو رفتن درلباسی دیگر یا لباس روشنفکری ،اما همچنان جا مانده درافکار گذشته وفرو خوردن باورها وعقاید فردی بدون داشتن امکان ابراز آن .وهدف نیز فروخوردن باور واندیشه وفکر خویش نیست که هدف این است که در خود ،باورها وعقاید وافکاری را پیشرفت وپرورش بدهیم که لازمه زندگی بهتر برای ماست واین جز به یاری آموزش وپرورش فردی شخص صورت نمیگیرد .ما نمیتوانیم همیشه چشم براه این باشیم که روزی زندگانی تغییر کند وقتی که برای شخص خود هیچ تغییری ایجاد نمی کنیم ودر خواسته های خود از یکسری چیزهائی که همیشه آرزو کرده ایم بالاتر یا پائین تر نمیرویم تا بدین وسیله قادر باشیم تجدید نظری بر شکل زندگی وفکر خود داشته باشیم ،ما ناراضی بودن از شکل زندگی خود را خوب یاد گرفته ایم اما تغییر دادن ورسیدن به رضایت را بررسی نمیکنیم وتلاشی براین نیز نداشته ایم که دنیا را با دیدگاه بهتری ببینیم وسعی کنیم برای داشتن این دیدگاه منابع علمی آنرا نیز در رشد خود بکار بگیریم ودراین میان هیچ کس جز خود ما در شکل زندگی ما مقصر نیست ما هیچ تغییری نخواهیم کرد اگر به این دلخوش داریم که هرروز را مثل دیروز زندگی کنیم
وهمینگونه زندگیست که در رکود برجای میماند وهمیشه یکسری عادات کلیشه ای را دنبال میکند وسرانجام بخود میگویم برای هر تغییر دیر است واین برای ما یعنی "پایان"یعنی وقتی قبول کنیم برای تغییر دیر شده باور نیز خواهیم کرد که دیر شده است ودیگرهرگز تلاشی را نیز شروع نمیکنیم درصورتی که هر لحظه برای ما" زمان " آغاز" است".
ما انسانها حتی با تلنگر کلامی ساده میتوانیم درخود شوقی دوباره بیافرینیم وآنقدر که هریک ازما میتوانیم برای خود امید باشیم ، دیگری قادر نیست درما اثر شایان توجهی داشته باشد چرا که اول انگیزه ی آنرا درخود می بایست بدست آوریم ، بااینحال زمانی که نیاز حکم میکند نیزمی بایست به هرآنچه میتواند شوقی درما بیافریند چنگ زده وازآن بهره مثبت درجهت پیشروی روحی وفکری خود ببریم تا توان انرا نیز درخود ببینیم که تغییراتی درخود آغاز کرده وورسیدن به هدف بهتر بودن وبهتر زندگی کردن واحساس بهتری از زندگی داشتن رادر زندگی خودشاهد باشیم
فصل آغاز
مرور میکنم، نقش دوباره ی زندگی را
دستهایم برای دست یافتن
پاهایم برای رسیدن
نگاهم برای دیدن
چه را میجوید؟
واژه هایم را
چگونه بر شاخ زندگی
سرسبزی ببخشم
روح سبز اندیشه هایم را
چگونه آبیاری کنم
تادر شکوفائی خویش
"بهاری" باشم
درفصل آغاز؟
امید را
درفصل دوباره زیستن
در باغ دل ،دوباره
خواهم کاشت
آب را از سرچشمه ی وجود
به سرزمین دل
خواهم آورد
من دوباره سبز میشوم....سبز
ف.شیدا
درهمین چند خط بالا در" تصور خویش" درشکل" یک باغ "میتوانیم چون باغبان بدورن خویش نگاه کنیم وباغ دل واندیشه را به سرسبزی بکشاینم و"نیاز " ما دراینراه هیچ نیست جز "امیدِ" داشتنِ" بهار" درباغ درونی خود ،که روح وجسم واندیشه ی ما را شکوفا کند ومنابع آن دریک باغ چیست: امیدی برای آغازبهار وچون باغ ، داشتن آب وتلاش برای سبز شدن وسبز نگاهداشتن آن .
روح وجسم وذهن وفکر آدمی نیز به همان چیزهائی نیاز دارد که باغبان برای سرسبزی باغ خود از آن بهره میگیرد وتشابه انسان وباغ تشبیه ا ی دور از ذهن نیست که هر آغازی برای هرکاری نیازمند این است که بدانیم به چه چیزهائی برای رسیدن به هدف نیاز داریم واین خود نمونه خوبی ست تا بگوئیم هر انسان در درون خود میتواند سازندگی دوباره ای داشته باشد
وباغ درون خود را درهر زمانی ازنو شکوفا کند ولازمه ی آن داشتن " واژه هایی" ست که در انسان انگیزه وشوق وهمچنین نیاز به بهتر زیشتن را ایجاد کند وباز این دردست خود ماست که چگونه این انگیزه را درخود ایجاد کنیم که همواره گفته اند خواستن توانستن است وگرفتن تصمیم برای تغییر خود "اولین گام رفتن" ،وبرداشتن اولین گام خود یعنی "شروع این آغاز" است وهمچنین داشتن "واژه های"درست که بتواند در احساس وروح وفکر انسانی انگیزه وشور وشوق بیافریند.
انسانها همواره بدنبال حقیقت زندگی هزاران جملاتی نوشته اند وراه حلهائی را نیز داده اند اما دریک کلام میتوان گفت بهترین راه بهزیستی این است که خود را برای بهتر زندگی کردن رشد دهیم واین رشد درگام اول از خود ما ودرون وفکر ما شروع میشود وهرچه بیشتر بیاموزیم درک ما از زندگی نیز تغییر میکند وخواسته های ما نیز رشد میکند وهرچه بر توانائی ودانش خود بیافزائیم برای رسیدن به موقعیتهای بهتر زندگی قوی تر هستیم .نگاهی به مقاله ی زیر میکنیم دربابشاخه ای از فلسفه میکنیم که دقیقا گویای بسیاری از مطالبی بود که خود نیز درهمین بخش نوشته ام:
جاودان خرد يا حكمت خالده چيست؟ لايب نيتس نخستين به كار برنده واژگان جاودان خرد
3-1- اصطلاح لاتيني « Philosophia Perennia »، را كه معادل اصطلاح انگليسي « Perennial Philosophy » و تقريباً معادل اصطلاح عربي «حكمت خالده»ي اصطلاح فارسي «جاودان خرد» است، نخستين بار لايب نيتس، حكيم آلماني، به كار برد. ميتوانيم، هم داستان باهاكسلي، مدّعي شويم كه مراد لايب نيتس و سنّتگراياني كه اين اصطلاح را به كار ميبرند، از اين تعبير، مجموعهاي است مركّب از «مابعدالطبيعهاي كه به حقيقتي الهي تصديق دارد كه براي تحقّق عالم جمادات، نباتات، و حيوانات ضرورت دارد؛ روانشناسياي كه در نفس انسان چيزي مييابد شبيه به حقيقت الهي، يا حتي عين حقيقت الهي؛ و اخلاقي كه غايت قصواي بشر را علم به مبدأ كل موجودات، كه هم داخل موجودات است و هم خارج از موجودات، ميداند». آيا جاودان خرد فلسفه است؟ 3-2- اينكه آيا بايد حكمت خالده يا فلسفه جاودانه را نوعي فلسفه بخوانيم يا نوعي مابعدالطبيعه يا هيچكدام، بستگي تامّ و تمامي دارد به اينكه از دو اصطلاح «فلسفه» و «مابعدالطبيعه» چه مراد كنيم: اولاً: فلسفهي جديد غرب، براي فلسفهورزي، فقط به يك شرط قائل است و آن تواناييهاي عقلي و ذهني است (و البته فلسفهي جديد غرب از «عقل» نيز چيزي را اراده ميكند يكسره متفاوت با آنچه حكمت خالده ميخواهد و اين خود مطلبي است كه بعداً توضيح خواهم داد)، اما حكمت خالده، علاوهبر تواناييهاي عقلي و ذهني، امور عديدهي ديگري را هم شرط لازم اشتغال به حكمت ميداند، ازجمله ترتيب ارادهها و خواستهها، احساسات و عواطف، و حتي تربيت بدن. ثانياً: در فلسفهي جديد غرب غرضي كه از فلسفهورزي در نظر است اندوختنِ معلوماتِ نظري جديدي است در باب عالم و آدم، ولي در حكمت خالده، همّ و غمّ حكيم همه اين است كه، از طريق اشتغال به حكمت، تبدّل وجودي يابد و به ساحتِ وجودي پا بگذارد. در اينجا، بد نيست از يكي گفتههاي ماركس استفاده كنم. ماركس، در يكي از سخنان مشهورش، ميگويد: فيلسوفان همواره درپي تفسير جهان بودهاند، و حال آنكه بايد درپي تغيير جهان بود. زبان حال حكمت خالده اين است: فيلسوفان جديد درپي تفسير جهانند، و حال آنكه بايد درپي تغيير خود بود. حكمت خالده ميخواهد راه و روش تغيير خود و نقشهي آن راه و مسير را در اختيار انسان بگذارد. ثالثاً: محكّ و معيار فلسفهي جديد غرب يافتهها و تجارب همگاني و عام انسانهاست. اين فلسفه به چيزهايي، از قبيل ادراكات حسّي، كاربردهاي زباني، گزينشها و تصميمات اخلاقي، كه معهود و مأنوس همهي ما آدمياناند توسّل ميجويد و با توسّل به همين سنخ امور دست به نفي و اثبات و ردّ و قبول ميزند. به گفتهي ارنست گلنر، فيلسوف و جامعهشناس انگليسي، امروزه اگر عقيدهاي بخواهد عقيدهاي درست و پذيرفتني تلقي شود بايد براساس چيزي كه به تجارب عادي و متعارف ما نزديك باشد مورد داوري قرار گيرد. و اين درست خلاف غرضِ حكمت خالده است كه ميخواهد انسان را چنان بازسازي كند كه بتواند جهان را به شيوهاي نامتعارف و به نحوي خلاف عادت، تجربه و احساس كند. از نظرگاه حكمت خالده، تجارب متعارف ما از شوائب جهل و هوا و هوس، پاك و پيراسته نيست و حتي ميتوان گفت نابهنجار و روان پريشانه است. رابعاً: از نظرگاه حكمت خالده، مكاتب فلسفي جديد، عليرغم اختلافات فراوان و احياناً عميقي كه با يكديگر دارند، در بُن و بنياد دو وجه اشتراك بسيار مهم دارند. يكي اينكه، از لحاظ معرفتشناختي، تجربهگرايانه (1) اند، و ديگر اينكه، از لحاظ وجودشناختي، مادّي (2) اند، و حال آنكه خود حكمت خالده، از لحاظ معرف شناختي، تعقّلگرايانه (3) است (و تعقّلگرايي حكمت خالده با عقلگرايي (4) اي كه بعضي از فيلسوفان جديد، مانند دكارت، بدان قائلاند فرق دارد) و از لحاظ وجودشناختي، قائل به وجود مجرّدات و مفارقات است و مبدأ همه موجودات را امري غيرمادّي ميداند. (5)پایان این بخش. همانگونه که خواندید برای هر رشدی نیاز به تغییر احساس میشودو اینکه انسان ازکدامین راهی به رشد فکری وذهنی واندیشه وروان خود بپردازد درنهایت در پی این بوده وخواهد بود که به بهترین شکل واژه های زندگی خود را ساخته وبه شکل بهتری قادر به زندگی باشد
بد نیست نگاهی نیز به نوشته ی زیر داشته باشیم که بشگل خود به بهریستی می پردازد وریشه ی آنچه میگوید در دیگر علوم نیز جایگاه خود را داراست که بطور کلی دراین بخش به مرور آنها پرداخته است:
رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی | |
|

