واژه ها

(سخنانی از هزار سخن) 

بخش 3(قسمت دوم)

به قـــلم : فــرزانه شــیدا

در باب این شخص بیاد دارم روزی تلوزیون  شروع به پخش فیلمی کرد و در آن پدری بی آنکهاز اصل ماجرا خبر داشته باشد متغییر شد وسیلی محکمی به گوش فرزند خود کوبید و اینطرف خنده ایشان بلند شد که آفرین بتو میگویند پدر! ومن در ماندم :" پدر یعنی دستی برای زدن"؟!

و زمانی که پدر پی به اشتباه خود برد واز فرزند طلب بخشش کرد. اینطرف خشمی شدید را شاهد شدم که :آقا یعنی چه مگر پدر ازبچه اش عذرخواهی میکند، این جور فیلمها اصلا  بدآمورزی دارد وبرگشته پشت ،به تلوزیون نشست ومابه احترام موی سفید او از دیدن بقیه ماجرا صرفنظر کردیم !مبادا حرمت او شکسته گردد که بدیدن فیلمی نشسته ایم که او حتی به ماگفته است بدآموزی دارد وما  حرمت نگه نداشته و مبادا فکرکند که اهمیت ندادیم! براستی بااینگونه طرز فکرها خدا عاقبت مارا بخیر کند!

 چراکه ما حتیوقتی میخواهند به طریقی اشتباهات مارا بما گوشزد کنند باز موی سفید خودبررخ کشیده وبه گفتن:هیس همان که من میگویم تمام شد ورفت!!!بسنده میکنیم؟؟!!

 و متعجبم که این موی سفید چطور قابلیت درک اینرا ندارد که حتی اگر مخالف موضوعی هستی یکبار هم که شده بنشین وگوش کن وببین وبشنواگر نتیجه بازهم مخالف خواست توبود، چیزی را از دست نداده ای، دیدگاه شخص وگروهی دیگر را نیز یاد گرفته ای !و آموخته ای وشاید دراین میان "نکته ای یا  واژه ای " وجمله ای باشد که بتوانی از آن چیزی براندوخته های ذهنی خود اضافه کنی!

وکسی  بمن بگوید :کدامین یک از اینهمه بزرگان ومشاهیر و اندیشمندان جهان ، آدمی بسته و خودنگر بود که جنبه شنیدن سخنان دیگری را نداشت وهمیشه فقط به گفتن اینکه: من منم !هرچه من میگویم !!! یا همین است که  گفتم  ! ..پرداخته؟! و واقعا اگر چنین شخصی بود چگونه اینهمه آموخته است  ؟ اگر کسی درزندگی به جائی رسید که نامی از او برجا ماند هرگز  اینگونه نبود که در دنیای بسته اتاق  وتنهادر محل رفت وآمد روزانه خود بی هیچ،سخنی با دیگری ، بی هیچ کتاب وبی هیچ آموزشی، سر کرده باشد ! منو شما بی آنکه خود بدانیم از طریق رسانه ها رادیو، تلوزیون،حرفهائی که حتی درجمع خانوادگی یامیان گروهی نشسته در درون یک تاکسی میشنویم بی آنکه خود بدانیم ، در حال یادگیری هستیم ، مگر آنکه وقتی درجمع ها و یا درهرکجا هستیم ،حتی در نگاه  به تلوزیون روح  ما در عالم هَپرُوت وخارج ازمحیط سر کند وتنها جسم درمیان باشد که نمیشود تمام، مدت شبانه روز " بود وبازهم نبود " ! یعنی بالاخره ساعاتی هست  که انسان می بایست ،ذهن درکنار داشته وتوجه نشان داده وبدقت ببیند وبشنود!! و " واژه های " بسیاردر طی روز وشب  به گوش ما میرسد که فقط شنیدن آن بی آنکه خود بدانی در مغز جایگرین میشود.

 کمااینکه وقتی از تو میپرسند امروز فلانی را دیدی ،چه گفت ، حتی اگر آن فرد برایت مهم نبوده باشد وچندان اهمیتی باینکه او چه میگوید ندهی بازهم بلافاصله ،صحنه ی دیدن آن شخص وحرفهایش برای توتداعی میشود وحتی جمله به جمله میتوانیم بگوئیم او چه گفت! در اینجا  آیا "قدرت واژه ها و قدرت مغز حافظه وبه یادسپردن مغز" آشکار نیست؟!

پس " واژه "ومغز و یاد وخاطره همه ی آن چیزهائیست  که از کسی  شخصیتی میسازد خواه منفی خواه مثبت!!

" انسان سرشار واژه هاست "!

واژه هائی که میتواند سوزاننده ودردناک  باشد! یا شیرین و سرشار ازمحبت وعشق  یا لبریز تمسخر وتنفر وتهدید ! اما...واژه های تو چـــگونه اند؟!

" بعنوان یک انسان کدامین شکل از "واژه "،  واژه های توست" ؟همین نشان میدهد چگونه آدمی هستی!؟ نسانی  مهربان ودوست داشتنی که زبانش جز به نیکی گشوده نمیگردد؟؟یا انسانی تلخ و بدزبان که همیشه تمامی یاد گرفته هایش سوزنده دل دیگری وزخم زبان قلبی ست؟! انسانی  که با هر که هرجورهست رفتارمیکندوچنانچه لازم باشد بدترین میشود یا بهترین؟انسانی میانه روست که درهمه حال ،بر خشم خود چیره شده دل آزردن راهنر نمیداند؟

و......بیاندیش با خود که تو کدامین هستی  !!و واژه های تو چیست!!؟؟

پایان قسمت اول از بخش سوم

به قلم: فــرزانه شــیدا

 واژ ه ها زندگی میکنند پس بگذار واژه های تو نیز ستاره روشن آسمان زندگی خود عزیران اطرافیان ومردم  باشد.ف.شیدا

 

 ســنگ زیـریــن آســیاب

دل بــدریــا اگر کــسی  سـپُرد

از توان گر برُون غمی  بخورد

یا شود او اســیر چنگ   جـنون

یا امــیدش ز این  جـهان   بـبُرد

من گــهی با جــنون   گـلاویزم

گـه که یأسـی دل غـمین   فـشُرد

گـه  نـدارد  تفــاوتی    بر مــن

که چه سـان  روزگار من  گذرد!

با تعـجب  نـگه  شــده  مــبهوت

چونکه  امشب درون  مـن نـگرد!

بیـــند امــشب بسان یک  سـنگم

گــرگ ِغـم ســینه ی  مـرا نــدرد!

سـردم  وبی تــفاوت  وخونـسرد

 تا که بختم چه سان رقم بخورد!!!

امشب  از بخـت ءخود نمیترســم

گر جهان هم  مرا به  غـم  سـپُرد

شادی وغـم  برای من  هـیچ است

دل یـکی زین دو را ،  دگر نـخرد

روز شــادی ســـینه ام   بـگذشــت

روز  غـــمهای  ســینه هـم  گــذرد!

زین  پــس  آیـد بلـــب  که  باداباد

کـی  تــواند  دلــم  ز آن   حذرد؟!

آنــقدر  دیــده ام  عــجایب  دهـــر

کــه  دل  از تـازه ها  زجا نــپرد!

چون غـم وشــادی جهان هیـچ است

هیــچ  دنــیا  بـدرد مــن نــخورد!!!

گــو که رانـده شــوم و یا مــطرود

یا که دنــیا  مـرا ز خــود  شــمُرد

من گذارم، که هرچه شد،  بشــود!

گاو  دنـــیا  بحال خــود  بچـرد !!!

دل  چو دردش زحد  خود بگذشت 

بی تفــاوت   به  زنـدگــی  نـــگرد

ســنگ زیــرینِ  آســـیابم   مـــن

جان ز سـائـیدنم  تـکان  نخورد!!!

جان ز سـائـیدنم  تـکان  نخورد!!! 

ســروده ی فــرزانه شـــیدا

۱۳۶۲/۱۱/۵/ چهارشنبه بهمن ماه

 

 

نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 20:9 | لینک  | 

 

  واژه ها

(سخنانی از هزار سخن)بخش سوم - قسمت اول:

به قـــلم : فــرزانه شــیدا

در این بخش از  واژه ها  به مفهوم  واژه ها از نگاه نویسنده وشاعرمی پردازیم وتفسیر ونوع استفاده مردم  از این متون:در نگاه چنین افرادی  واژه  تنها  حروف الفبای  عادی نیست شاعرانونویسندگان وآنان که با قلم سر وکار دارند با هر واژه ، کلام ، جمله...زندگی میکنند در نگاه آنان حرف وسخن تنها چیزی که شنیده میشود نیست چرا که معنا ومفهومی در آن جستجو میکنند که شاید در نگاه فردی دیگر تا این حد درخور توجه نباشد.

اما شاعر و نویسنده  با خواندن  یک  بیت شعر  یک جمله از یکی ،ازبزرگان سخن هائی که در جمعی میشنوند  بیش از آنچه به تصور درآید  توجه و علاقه نشان میدهند وهمیشه درلابلای همه آنچه می بینند ومی شنود و گوش میکنند بدنبال چیزی والاترمیگردند یا درپی آموختن چیزی از آن است.

بطور مثال وقتی مولانا شمس تبریزی واژه را بکار میگیرد، در بیت بیت غزل وقصیده واشعار او میتوان  نگاهی  عمیق و در عین حال ظرافت نگاه شخصی اورا فهمید .

هرکلام این بزرگمرد شاعرخود پند ها ونصایح بیشمار و ارزشمندی را داراست که نمیتوان گفت شعری ست ودیگر هیچ ،شعر بسیار استو سروده ها وابیات فراوانی روزانه از انواع مختلف شاعران سروده میگردد.

نوشته ها ومتون بسیاری در روزنامه ومجلات چاپ و پخش میگردد،اما همه وهمه شاید نتواند گویای یک بیت از غزل یا قصیده این شاعرباشد که درجمله ای گاه کوتاه (هزار سخن*) میگوید که تنها در بیتی سروده شدوعمری باید طی کرد تا  تجربه ای را که او در یک بیت شعرمی آموزد یادگرفت وپختگی پیری لازم است تا به چنین  نکاتی برسیم .

واین همان نگاه ظریف ودقیق وعمیق  یک شاعر توانا یک نویسنده صاحب قلم است.واینجاست که:"واژه زندگی میکند "وبه زبانی دیگر "واژه " ممکن ،است چنان شورواحساسی بیآفریند که  شخص درتصور خود نیز جای  نمیداده است .

وقتی ترانه ای را میشنویم بسیاری با شنیدن آن بخود واحساس  خودفرورفته و آنرا با حس و احوالات شخصی خودهماهنگ  می کنند وبه ترانه ای بیشتر علاقمند شده ،ترانه ای دیگررا نمی پسندند.

من بشخصه وقتی ترانه ای را گوش میکنم ،صرفه نظرازآهنگ که ساخته آهنگسازیست وصدائی که گرمی  و  دلنشین  بودن  آن ،همراه با آهنگ جوی رادر درون  انسان  ایجاد  میکند تا خواهان  شنیدن بیشتر آن باشیم وحسی را چون  شادی یا غم در درون  خوداحساس کنیم  یا به  فرض  خوشمان  نیاید  و ترانه را  عوض کنیم، آن زمان من به ترانه سرا بیشتر فکر میکنم  و زمانی که واژه های ترانه  را با همه  زیبائیهای  صدا و آهنگ دردرون خود با احساسم ،هماهنگ میکنم همیشه  کلام و واژه ء ترانه مرا باین فکر واداشته است که اگر ترانه ای شاد بوده  باین فکر میکنم که:شاعرلحظاتی خوش راکه با آن زندگی کرده به تصویر کشیده است.

وچنانچه ترانه ای پر سوزوگداز باشد که اشکی در دیده ،را موجب شد همیشه حس شاعر آن مرا باین فکر می کشد که:وای بر دل شاعراین ترانه! طفلک چه دلسوخته ای دارد که اینچنین بدردوغم سرودواینگونه حس دردوناکامی خود را با  بهترین" واژه ها "بمن بخشیده تا جائی که من نیز همپای او تمامی  آنچه  او احساس  کرده است در دردل خود نیز پیدا میکنم.

  اینگونه است که  میگویند  حداقل  در غربت از شنیدن ترانه های غمناک وصرفنظر کن اما  چه  فرقی  می کندبسیاری از انسانها در حتی محیط  خانه خود  نیزغریبی  بیشتر  نیستند!  ...     

گذشته ازیک شاعر ونویسنده ،بسیارند افرادی که هر کلام ازگفته های اینان آنقدر عمیق است که شاید نیاز به تعمقی بیشتر باشد تا درک شود که گوینده چه هدفی از گفتن این جمله ای کوتاه بما داشته است .همچنین بمانند ضرب المثلی ست که میگوید: کم بگو گُزیده بگو یا کم بگواما همیشه بگو! یا کلام را اول مزه کن آنگاه به زبان بیاور!یا ... تا دهان باز نکرده ای معلوم نمیشود -  چگونه  آدمی هستی!

"واژّه ها همیشه نماینده شخصیت توست! "

گاه پیش میآید که شخصی آنقدرها هم پخته و کاردان و دانش آموخته نیست وسکوت اورا با این مثل که:انسان عاقل  کمتر حرف  میزند وبیشتر گوش میدهداشتباه میگیرند وهستند وبوده اند از  سیاستمدارانی که وقتی جمله ای میگفتند وکسی معنا نمی فهمید به گفتنِ: به به ...عجب  جمله ای ... مرحبا ... آفرین... (به تشویق وی)!و صدای تحسین بر میخواستند وشاید چون نفهمیده بودند فکر میکردند دراین جمله حتما حکمتی نهفته بوده است ! من بودم که  نفهمیدم! وجالب تر این است که بدانی سیاستمدار اولیه دردل به اینهمه احسن ومرحبا شاید به دید تمسخرهم گاه  میکند و شاید با خود میگوید : مگر من چه گفتم که اینهمه مرحبا واحسن داشت!!!سیاستمدار هم اگر سیاستمدار نبود سیاستمدار نمی شد!اگراز شخص تحسین کننده میپرسیدی شما در این جمله ای که  میگوئید :عمیق  است ،چه را یافته اید!!

... من ومن کنان به  تفسیری برمیخیزند که اگر فیثاغورث هم  بودی سردرنمیآوری جریان چه بود است !! و این تفسیر چه ربطی به آن جمله داشت! ،اگرچه هرکسی  واژه  ها وکلام را ازدیدگاه  درک خود می سنجد وتفسیر میکند ودرک انسانها نیز به نسبت  افکار ایشان متفاوت  است 

 اما دیگر هرچه باشد جمله ای بی سروته را شنیدن وسر درنیآوردن ،گناه کبیره که نیست، پس لطفا هر چه میگوئید ساده بگوئید وآنگونه که نیاز به مترجمی در دنبال خود نداشته  باشد و تفسیر  شخص دومی را طلب نکند .! تبلیغی دراروپا هست که میگوید :هرچیزهرچه ساده ترباشد بهتر است! واین حقیقتی ست ! چرامن اگر واقعا حرفی برای گفتن دارم  میبایست طوری بگویم که تنها جمعی معدود آنرا درک کنند؟!و شاید حتی همان جمع  معدود هم درکار نباشد و شخص برای اینکه  آبرویش  نرود ، به به وچه چه ،  می کند!!!

اینجا منظور تنها شاعر ونویسنده وافراد  صاحب قلم  نیستبسیارند افرادی که شنیده اند یک انسان عمیق و پخته  در میان صحبت خود بارها مکث میکند واندیشه ای در درون دارد که در همین مکث های کوتاه سریعا  آنرا در ذهن مطالعه  ومرور میکند  تا  در بازگوئی آن مرتکب اشتباهی نشود.

این درست !! واین حتی عالی ست اگربراستی این شخص درمرورجملات خویش پیش از گفتن  به چنین مکثهائی نیازداشته  باشد و همان  مزه کردن کلام وسنجید ه گفتن را میرساند! ولی وای بوقتی که شخص مقابل شما تنها ادعای اینرا داشته باشد که او خیلی میفهمد وشما  هنوز خیلی راه دارید تا باو برسید آنوقت است که برای شنیدن  یک  صحبت اوباید  ساعتها  براوخیره شوید تا بالاخره پس از مکثهای  بسیا راو دریابید که: هیچ چیز ی در اینهمه حرف نبود که  لزوم شنیدن داشته باشد!!! حرف نه سر داشت نه ته نه معنا  نه نتیجه ! وتنها کنایه ای بود بر کنایه زدنی!

وچون بپرسی: ببخشید من منظورم شمارا متوجه نشدم ، سری با لبخند تمسخر تکان  داده  بر شانه ات آرام  میزند که جان من بسیار وقت لازم است تا تو درک کنی من چه گفتم  وبهتراست راجع به آنچه گفتم  به خلوت رفته " تازه بروی " و بیشترهم  فکر کنی !!!...

یا  دربیاید وبگوید یکروز،  معنای حرف مرا خواهی فهمید  من موهایم را در  آسیاب که سفید نکرده ام وحالا بماند  که   ممکن است آسیابان درمکتبی  درس خوانده باشد وپس از آن  د رهمهزندگیش هرشبی بخواندن کتب مختلف پرداخته باشد ویا در روستا ودهکده خود مرد شریف وصاحب مقامی باشد که بسیاری به پند واندرز اونیازمند هستند ودر مشکل تنها اورا صاحب کمال میدانند تا ازاوجویای راه حل شوند بقولی:

سرم را سرسری متراش توای استاد سلمانی ...که منهم در دیار خود سری دارم وسامانی!

وهرکسی هم در هر مقامی دراصل به عنوان انسان ارزشمند  است ، ورتبه بخشیدن به دیگران براساس آ ن وحرمت نگه داشتن  تنها مبنی برجایگاه ومقام دیگری اشتباهی بیش نیست شخصی را میشناختم که همواره کتب مختلف اشعار شاعران نامی رادر کنار داشت ولی زبان نمیگشود ، مگر به تمسخر  وتحقیر وسرزنشِ دیگری وتمامی اشعاری که از بهر میخواند جز کنایه هاومتلک های گوناگون نبود! خاطرم هست روزی فرزند او با ظاهری آراسته لبخند بر لب از در ظاهر گردید وبلافاصله ایشان  به هه هه  خنده گفت:پسر جان ...هه..هه ...( که همان لباس زیباست نشان آدمیت )!

چهره فرزند اورامجسم کنیدکه بناگاه چگونه درهم پاشید وتمامی آن لبخند بلافاصله جای خودرا به چهره ای سرخورده داد! وباخود فکرکردم ببین شعری بااینهمه معنا چگونه تفسیر وتغییر داده شد  تا واژه های گردد بر شکستن کسی!

آنگاه که شاعر میگوید:تن آدمی عزیز است به جان آدمیت...نه فقط ...نه فقط لباس زیباست  نشان آدمیت!... و از خود پرسیدم چنین انسانی که هزار بیت دردل داردچطور نشنیده است که :

تا توانی دلی بدست آور....  دل شکستن هنر نمی باشد!

دنباله دارد....

نویسنده: فــرزانه شـــیدا

 

همیشه این را بخاطر داشته باش کلام و واژه های تو میتواند آتشی باشد بر دلی َیا آبی بر آتشی .ف.شــیدا

             

نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 18:42 | لینک  | 

 در لحظات سخت همیشه بخاطر داشته باش که  سختی ها تجربه ها ی زندگی هستند وهرچه بیشتر مقاوم و صبور باشی بهتر وزودتر به نتیجه خواهی رسید!!! ( فـرزانه شـیدا)

  واژه ها 

(سخنانی از هزار سخن)بخش دوم( قسمت دوم )

به قـــلم : فــرزانه شــیدا

گفتیم که: بکار بردن" واژ ه های مثبت "در روحیه انسان نقش بزرگی را بازی میکند ومغز نیز براثر تکرار واژه ها وجملات مثبت آنرا باور کرده روحیه ای خوب / بما باز میگردد

.....حال فکر میکنید چرا وقتی کسی از عزیزان فوت میکندپس از چندی همه باو میگویند: لوازم و وسائل شخصی اورا ازخانه بدور کن به کسی ببخش وهرکاری میخواهی انجام بده اما در جلو چشمت نگذار باشد

این بدین علت نیست که مرگ عزیز مهم نیست وباید فراموش شود بلکه درهمه جای دنیا  نیزمرسوم است که نباید آنکسی که همچنان هست ویک زندگی را درپیش روی خود داردبا فرورفتن به غزای درونی و روزانه زندگی خود را تباه سازد.

چون فرد مورد نظر همچنان وجود دارد وهمچنان زندگی از آن اوست ونمی بایست مداوم با نگاه کردن به عکس از دست رفته خویش با بوئیدن لباس ولمس وسائل اوروح خود را تحریک وبه غم باز گردانداین است که میگویند هرچه یادگاریست ازخود دور کن !درزمینه عشق نیز همین مطلب صحت دارد.

اگر شخص پش از ازدست دادن عشق خود مدام به میعادگاهها وجاهائی سربزند که با فرد مورد علاقه خود میرفته ومدام نامه های اورا از اول بخواند و تنها پیراهن یادگاری اورا روی صندلی اتاقش نهاده هرروز ساعتها با یاد او بآن خیره شود،چندی بعد حضور وجود زنده خود را نیز  فراموش میکندوحتی زمانی که شخص با طلاق از فرد مورد علاقه یا نفرت خود جدا میگرددمعمولا میگویند خانه خود را هم عوض کن واز تمامی آنچه یادآور اوست پرهیز کن چرا که فرورفتن به احساس تاسف, غم, درد, رنج ، نه تنها چیزی را عوض نمیکند بلکه بازدارنده شخص در زندگی فردی او میگردد ! وچه بسا این شخص یک مادر یک پدر باشدکه فرزندان دیگری نیز داشته باشد.

آنگاه دیگر فرزندان او نیز بتدریج از تنهاشدنی که او برای آنها با به خلوت رفتن خود بوجود آورده است آنان را نیز افرادی افسرده ,غم خور, مایوس وتنهائی پسند بار میآوردوبدین گونه خانواده ای به جامعه ما افزوده میگردد که هم در خود خانواده هم در جامعه افرادی را خواهد داشت که مُبلغ وترویج دهنده ی افسردگی بدیگر کسان ونزدیکان خود هستندخواه فامیل باشد خواه دوست وآشنا خواه در محیط مدرسه خواه دانشگاه....

بهرشکل "واژه هائی "که میتوانست مثبت وزندگی ساز باشد تبدیل میشودبه واژه های بازدارنده , مأیوس کنندهوحتی شکست دهنده!!!چراکه چگونه فردی که در باور خود چیزی بعنوان موفقیت ندارد  ونمی شناسد، میتواند شخصی موفق باشد؟؟!!واینکه تنها به شانس وتقدیر خود تکیه کندبا تصوراینکه: بالاخره یکطوری ...یکروز ..همه چی درست میشود!!!جز باوری احمقانه نیست هیچ چیز هیچوقت خودبخود درست نمیشود!!!از آسمان برایت و شادی نمیریزد   

 وقتی "امواج درونی تو :به سوی آسمان نیز "امواج منفی "صادر میکند هرگز از آسمان کیسه ای پول نخواهد افتاد چون حتی برای بلیط بخت آزمائی هم میبایست دستت را برای زدن شماره ها تکان داده چیزی بنویسی به هیچ کجانمیرسی اگر درجا ایستاده باشی، دانشی نخواهی آموخت وقتی کتابی نمی گشائی ،هیچ چیز یاد نمیگیری   اگر در جمع ها ودر جامعه به شنیدن ویاد گیری نپردازی  هیچ چیز نخواهی آموخت وقتی تمام مدت خودت  حرف میزنی ومجال صحبت بدیگری نمیدهی  هیچگاه جوابی نخواهی گرفت وقتی سوالی   نداشته باشی تا بپرسی ، هیچوقت بی سوال نخواهی بود اگر مدام در زندگی بدنبال  یادگیری باشی ، هیچوقت هیچ جوابی نخواهی گرفت وقتی در پس  سوال خود جواب را گوش نمیدهی هرگزچیزی دز زندگیت تغییر نمیکند اگرخود خواهان  تغییر آن نباشی حنی گفتن کلمات و واژه هائی از این دست نیز میتوانند مغز را به منفی گرائی بکشاند: هیچ چیز.هیچوقت.هرگز.هیچگاه.و...                                   

و ماباید  در جای آن همهء واژه هائی   را که میتواند  روحیه ای مثبت به مابدهد  بطورمداوم باخود تکرار کنیم  : من میتوانم . میخواهم .میشود .امکانش هست. درست میشود. میشود همه چیز را درست  کرد.  میبینید که واژه ها در باور مغزی ما چقدر میتوانند فعالیت شخصی درونی وروحی یک انسان را تغییر دهد!!!!                   

وحال این" واژه ها "را هرروز صبح زمانی که به آینه نگاه میکنی تا آبی بصورت خود بزنی

همیشه با خود تکرار کن: من هرچه بخواهم میتوانم باشم کافی ست تنها اراده کنم .من میتوانم بسیار بیآموزم اگر در جمع ها شنونده خوبی باشم.من میتوانم به همه چیز دست یابم اگر برای قدم اولترس را ازخود دور کنم ودرمیانه راه بی جهت توقف نکنم.من میتوانم با خواندن هرکتابی حتی کتاب طنز بسیار چیزها بیآموزم اگربا دقت کافی آنرا مطالعه کنم ونکته های ظریف طنز نویسنده را برای خود معنی کنم.(چون طنز نویس هم حتی هدفش فقط خنداندن نیست وطنز با جوک فرق بسیار دارد*)!!!من کسی هستم و وجود وحضور و جائی که خداوند بمن اعطا کرده است

سند کافی وگویائی ست تا بدانم هستم وباید باشم وازاین بودن حق استفاده وبهره برداری دارم ودر نتیجه چیزی را که میخواهم میتوانم بدست بیآورم اگر تنها خواهان بدست آوردن آن باشم من در همه زما ن قادر هستم هرآنچه را مانع پیشرفت من است به طریقه ای مثبت وپیشرفت دهنده برای خود تغییر دهم این میتواند الگوسازی من ازیک فرد مهم خوب وموفق باشد

میتواند یک کتاب چون کتاب آئین زندگی(دیل کارنتی*)باشد یا کتاب:" وضعیت آخر نوشته تامس .آ.هریس"یا کتاب "شفای زندگی" نوشته: " لوئیز هی ترجمه گیتی خوشدل "یا کتالهای بسوی کامیابی نوشته :"آنتونی رابینز"یاکتب مختلف "دکتر فیل مک گایوور "وهزاران کتاب از این دست !!!یا گفته های پدر پدربزرگ که در زندگی همیشه به آنچه  آرزوکرده وخواسته دست یافته است ودر نظر داشته باشید الگوسازی شما همیشه باید از کسی وفردی باشد که موفقیت داشته است ودرکل از پا گذاشتن بروی جای پای کسی که در زندگی ناله ها داشته وهرگز به آنچه آرزوی رسیدن بآن داشته ودر نهایت به هیچ کجا نرسیده است خود داری کنید!!!

"الگو یعنی چیزی کسی که از روی آن بتوان بطور درست وعملی نتیجه ای درست وعملی گرفت".

خواه الگوی یک لباس باشد، یا فردی در جامعه وزندگی بهرشکل همیشه همه بزرگان چه در ادیان چه در علم چه در زندگی روزمره ما،انسانهای موفقی بوده اند که نیاز های شخصی، روحی درونی ومادی خودرا به سبب تلاشهای شبانه روزی خود بدست آورده اند واکثرا از خانواده هائی کم درآمد بوده بقولی دود چراغ نفتی خورده اند!تا ادیسون ادیسون شد وخسته شد از بوئیدن دود چراغ نفتی!!!!

گاه یک جرقه کوچک در زندگی میتواندزندگی ساز همه آینده یک انسان باشد، مثال خیلی جالب کسی که خلال دندان را کشف کرد نامش را نمیدانم اما در سراسر دنیا ین تکه چوب بسیار ریز استفاده جهانی دارد وباز باید پرسید چرا من بفکر این نیافتادم؟!

وعلت آن است که شخص در پی حل مشکل خود ازجمله گیر کردن قطعه ای سالاد درمیان دندان به همان انگشت خود رضایت دادوبخود گفت: کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!!!

که البته اگر دقت کنید اینهم باز برمیگردد به اعتماد بنفس شخصی که من نیاز ندارم باینکه از دیگری برای خارش پشتم کمک بگیرم چیزی میسازم که بتوانم از آن وقتی دستم به محل خارش نمیرسد استفاده کنم ونهایت اگر کاشف نیستم عقل که دارم *چوبی برمیدارم وپشت خود را ازاین خارش عذاب آور نجات میدهم

جان من برو حمام شاید اصلا چنین چیزی پیش نیاید!!!می بینید راه حل برای کمترین  تا بزرگترین چیز درهمین واژه ها نهفته است(واژه های مثبت)حتی اگر این واژه کنایه ای باشد وطنزی پس واژه ها را ساده نگیرید وبزرگان بی جهت بزرگ نشده اند "واژه های "آنان نیز واژه های قوی وراه برنده ومحرک بودکه آنان را باین رساند که امروز نام هر یک درتاریخ سخنان بزرگان ومشاهیربرجا مانده است!!!

  مناجات ونماز وخلوت با خدا نیز راه دیگر آرامش درون است ،به شرطی که بااعتماد کامل بخداوند یکتارو آورده وازاو خواهان این باشی کهصبر استقامت پشتکارو جوهره ی ساختن یک زندگی خوب را بتو بدهدآیا هیچ میدانی تکرار خداوندا مرا آرامش ببخش ویاریم ده تا در زندگی انسانی موفق باشم ودر زندگی  هرگز وا نمانم. خود این یکی از مهمترین روش روحیه دادن به خود است ؟؟! چرا که در تکرار آن با اعتقاد وایمان باینکه خداوند ترا تنها رها نمی کند و تکرار آن در مغز نیز باور آنرا بتو میبخشد کهمیشود آرام گرفت وباز به زندگی بازگشت و ادامه داد؟!.و خودبخود روحیه لازم برای حل آنرا بدست آمده وترا به  کار وزندگی باز  خواهد گرداند.

وچه خوب است مرگ ختم نام من نباشد وبخواهمکه بی من و وجود من نامم درجائی ثبت شده باشد ولی اگرنمیتوانم بزرگترین باشم یاحتی بزرگ یک چیز میتوانم باشمانسانی خوب مثبت مهربان وهمدل وهمراه با جامعه که اگر روزی منی وجود نداشت یادم برجا بماندوچون چنین اندیشه کنی چنین شوی!!!!

  پایان بخش دوم واژه ها به قلم فـرزانه شــیدا                                      

نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 1:58 | لینک  | 

زندگی را زندگی کن مرگ روزی خود خواهد آمد ( فرزانه شیدا)

    واژه ها 

 (سخنانی از هزار سخن) بخش دوم(قسمت اول):

به قـــلم : فــرزانه شــیدا

در بخش دوم از واژه ها

به جملات و واژه هائی می پردازیم که در روح ودرون وهمچنین در مغز آدمی انسان را به مثبت گرائی واندیشه هائی سوق میدهد که محرک او در زندگی شخصی اوخواهد بود ومیدانید که یک فرد شاد ،جمعی را شاد میکنداما درمیان جمعی ،حضور تنها یک فرد افسرده ومغموم میتواند جمعی را نیز به افسردگی سوق دهد!لازم بذکر است که واژه ها دیدگاه شخصی من بهآنچه تاکنون آموخته ام میباشد وبا مطالعاتی که در طی سالها داشته امواژه ها وجملات بزرگان را بسیار در طول زندگی بکار گرفته امو مطالعه ای وسیع داشته واز سن 14 سالگی تاکنون به مطالعه انواع کتب علم روانشناسی پرداخته ام واز دورس دوره دبیرستان من نیز بوده استویکی ازعلاقمند یهای شخصی من نیز محسوب میشود .....

شاید بسیاری از شما با نام دکترروانشناس سوئدیمقیم امریکا که در امریکا واروپا شهرتیبهم زده است آشنائی داشته باشید:

Dr Phil:دکتر فیل مک گراو:

Dr:Philعکس وزندگینامه ایشان را در سایت گوگل که براحتی میتوانید دیده و زندگینامه ایشان را مطالعه بفرمائید(البته به همه  زبانها غیر از زبان فارسی که شکر است):والبته اطلاعی ازاینکه ایشان و کتابهای او در ایران هم شناخته شده یا ترجمه شده است ندارم.ودراینجا من مختصری از متونی  کوتاه را در مورد ایشان  برای شما ترجمه میکنم:متن اصلی:

TV personality

Dr. Phil McGraw

$43 million*

It must be fun to tell people what to

 do—and for them to actually listen

. Dr. Phil has made a fortune bringing

his tough love to American audiences,

who appreciate

 not-so-touchy-feely themes like

 "Divorcing the family:

Is it acceptable to kick out your kid?"

on his daytime TV show.

*(Source: Salary.com)

ترجمه:شخصیت تلوزیونی دکتر فیل مک گراو

باید جالب باشد که به مردم بگوئید چگونه در زندگی وآینده خود عمل نمایند_برای آنان که دقیقا به آن گوش میدهند.!ایشان شانسی را برای خود درست کردند که باعث عشق علاقمندان امریکائی به مصاحبه های رادیو تلوزیونی بود؛آنهائی که چندان راضی ومتشکر_نه چندان مایل_وعلاقمند به سخن باشد-(کسی که اهل حرف زدن نباشد)_وهمچنین خانواده های طلاق !سوال ایشان:

_آیا مورد قبول است که تو کودک خود را کتک بزنی؟!!در وقتی که زمان دیدن برنامه ئ روزانهء تلوزیونی اوست!! 

( حتما میدانید که تنبیه بدنی در آمریکا واروپا  چه کودکی باشد چه زنی یامردی یا حتی حیوانی جرم محسوب میشود وزندانی دارد*) ودرصورتی که  شخص تنببیه شده فرزند  خانواده  باشد اورا از خانواده  گرفته ودر خانواده ای دیگر به سرپرستی او میپردازندتا از طریق والدین دچار صدمه روحی جسمی روانی نگردد وحتی حیوان را هم از خانواده ای که بااو بدرفتاری  کند میگیرند چه برسدبه یک انسان!!! وچنانچه  فرزند ناخلف باشد و خانوادهای قادر به تربیت ومراقبت ورسیدگی از او نباشد ویا فرزندی باشد که از پس او بر نمی آیند بازاوراخانواده جداکرده  به مراکز مخصوص و یا به خانواده ای دیگری میسپارند که که بتواند اورا اصلاح وتربیت کند....

بزودی کتابی از ایشان را بطور کامل ترجمه خواهم کرد(اگرچه کتابهای ایشان بطور سریال در چندین کتاب 1-2-3...نوشته میشود)اما به هرشکلاین دکتر روانشناس کتب بسیاری را به تحریر درآورده است وپروگرامها یا برنامه های تلوزیونی (شو تلوزیونی- سریالهای تلوزیونی)وکتب مربوط به ایشان نیز در اینترنت یافت میشود.

ایشان نیز در جهان بصورتوسیعی مورد استقبال همگان قرار گرفتهومن به شخصه تمامی پروگرامهای ایشان را دنبال کرده ومیکنم که در زمینه هایگوناگون زندگیست از جمله خانواده _ طلاق/اعتیاد/ افسرده گی وغیره.. 

 نام کتاب فوق (در عکس*): " تو مهّم هستی "/ میباشدواما متنی دیگر در مورد  ایشان:متن اصلی به زبان نروژی:

TV-ENGEL Flere tusen mennesker har hatt godt

utbytte av den berømte

tv-psykologen Dr.

Phil Mcgraw sine råd.

Nå gir han Britney muligheten, tar hun den?

Foto: Stellapictures

ترجمه متن:  فرشته تلوزیونی و  خواننده پاپ معروف( بریتنی اسپرز*) (که گویا بتازگی به قرص های آمفتامین معتادگردیده است:)!هزاران تن از مردم از پندهای دکتر فیل مک گراواین چهره معروف تلوزیونی استفاده کرده اندواکنون او به خواننده پاپ معروف( بریتنی اسپرز*) این امکان را میدهد.!!!آیا او قبول میکند؟!

 عکس از: فتو استلا - منبع : مجله شریک شویم یا شراکت:

http://www.seher.no/cm/SeHer/Kjendisnytt/1.669449

  براستی چه چیزی باعث میشود که عده کثیری از مردم نیازمند به گفته های یک فرد روانشناس باشند؟!آیا جز این است که انسان در مرحله ای اززندگی براثر فشارهای وارد آمده براو نیازمند واژه های  شخص دیگری میشود خواه او یک بزرگتر باشد خواه یک روانشناس؟؟؟!!!

وبواقع آنچه یک انسان را ازپا در میاندازدجواب نداشتن بر سوالات گوناگون زندگی اوستخواه مادی باشد یا معنوی اما همیشه ثابت گردیده استکه مغز سالم در بدنی سالم است

بدین معنی که چه از لحاظ ورزش ونرمش ...و درکل : بدنسازی برای مغز مفید است چراکه اکسیژن لازم را  به مغز رسانده وگردش خون را یاری میدهد و در صورتی که روان ودرون فردی سالم باشدمغز وعملکرد ورفتارواعمال او نیز  خالی از اشتباهات متعدد خواهد شد.گاه می بنیم کسی در طول عمر خود هرگز به شخص ثالثی نیاز ندارد وانسانی قوی و خودساخته است که نیازهای درونی ومادی ومعنوی خویش را میتواند با واژه های شخصی یا پند بزرگان یا بکارگیری روش متعدد زندگی بدون تعصب وپیش داوری جوابگو باشدو بابرداشتن گامهائی که تنها اولین قدم آن سخت است همواره در زندگی انسانی موفق وکامیاب بوده وشکستهای گاه بگاه او نیز دمی نپائیده واز ذهن او دور گشتهمجدد به زندگی عادی خود باز میگردد.وچه خوب است انسان بتواند تا بدین حد درخود اعتماد بنفس ایجاد کند که هیچ چیز نتوانددر زمانی طولانی اورا از زندگی عادی او دور کندچراکه فرورفتن به انزوا همان !...و دور شدن از جامعه وحتی از خود همان!!!

 همواره ثابت گردیده است که زمانی که فرد به مدت طولانی در انزوا وافسرده گی فرو میرود، آنگاه بیرون کشیدن او به زندگی روزانه با دشواری های بسیار توام میگرددوگاه  کسی جز یک روانشناس خوب نمیتواند مشکل او را حل کند ودراین جاست که قرصها وداروهای متعدد بکار گرفته میشود وبدنی که تا دیروز بدنی سالم وفعال بود به امداد داروهائی که پس ازچندی به کلیه او صدمه خواهد زدتنها میتواند روزگار بگذراندواین سوال پیش می آید که : چرا؟؟؟!!چرا فردی به این مرحله از زندگی میرسدآیا جز این است که فرد چه با خود چه از دیگران مداوم به منفی گرائی هائی میرسد که جز گرفتن نیرو وانرژی درونی او فایده و ثمری نیز ندارد؟!

آیا جز این است که مداوم شکستهای خانوادگی /اجتماعیباعث درهم شکستن تدریجی او میشودواینجاست که میپرسیم: چرا یک فرد میبایست اینگونه خود را ببازد؟!

معمولا یک فرد سالم که از لحاظ روحی روانی در شرایط خوبی بسر میبرد و با دیدن شکستشاید مدتی درخود فرورفته از دیگران دوری کند وپس ازچندی باز با خود کنار آمده به زندگی وادامه حیاتبازمی گردد که اینجا باید به چنین شخصی آفرین گفتاما دربسیاری مواقع انسان از تکرار مداوم :آنچه گذشتهرروز چه از طریق مرور درونی چه یاد آوری مداوم دیگران کم کم به تحلیل رفته وقادر به فراموش کردن آن نخواهد بودا

اینجاست که " واژه ها "وهمچنین اعتماد بنفس درونی نیازی مبّرم است !

وچنانچه شخص فردی تا حدودی نامتعادل یا بقولی غصه خور باشد که مدام دردل خودرا تنبیه  وسرزنش می کند

یا همه چیز را به گردن دیگران میاندازد بتدریج روحیه خویش باخته به انزوای درونی واجتماعی خود ازخانواده تا جامعه پناه میبرد .براستی چه باید کرد ؟!

درچنین موقعیتی رها کردن فرد به حال خود جز صدمه زدن بیشتر باو نخواهد بود.صرفنظر ازاینکه انسان زمانی درطی روز نیازمند تنهائی شخصی خود میباشداما چنانچه این درخود فرورفتن به درازا کشیده از بیرون رفتن در جمع بودن وهمصحبتی با دیگران پرهیز نماید آنگاه تبدیل به فردی خواهد شد که بزودی دچار بحران روحی میگردد

ولازم به ذکر است که هیچ چیزی نمیتواند فکر او رااز آنچه میگذرد ،درامان بدارد مگر اینکه او خود بهوسیله بکار گرفتن  روشی خود را نجات دهدبطور مثال روانشناسان میگویند:وقتی ازفردی جدا میشوی چه به شکل عشق باشدچه با طلاق چه با مرگ در هرشکل یک افسرده گی روحی و دورنی برای فرد تولید میگردد که یک انسان عادی وسالم ایندوره غم خوردن را بزودی سپری میکند وآرام میگیرداما همگان اینگونه نیستند

اینجاست که با مدد گرفتن از کتاب  ها واستفاده از پند واندرز بزرگان و...میتواند خلوتی را که برای خود ساخته است غنی کند ودر جای آنکه مداوم با چه شد چه نشدها وبازگوئی : آه من بازهم شکست خوردم!!!بازهم بدشانسی آوردم!!! میتواند ازاین دوره انزواطلبی خود بهره ای شایسته ببردونه تنها برآموخته های خود بیافزاید بلکه از فکرکردن به گذشته که جز صرف وقتی بیهوده نیست دست بکشد ودرجای آن بخود بااین طریق اعتماد بنفس دوباره وقدرت رویاروئیبا زندگی خارج از محیط انزوا را بدهد.

 نویسنده فــرزانه شــیدا

     از دیدگاه من واژه ها چون ستارگان   در آسمان تاریک هستند.( فـرزانه شــیدا )

دنباله  بحث واژه ها در پست بعدی... 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  

دنباله متن در ادامه مطلب               


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 19:33 | لینک  | 

مصمم به نیک بختی باش، نیک بخت می شوی. لینکلن 

  واژه ها

(سخنانی از هزار سخن)بخش اول

به قلم فرزانه شیدا 

در راستای زندگی مدرن بشریت بر اساس نیازهای اقتصادی اجتماعی فرهنگی وفردی خود نیازمند جوابگوئی به بسیاری از سوالات می باشد زینرو آنچه گذشته از جوابهای قانونی مذهبی علمی وغیره...مورد نیاز فرد فرد جامعه میباشد سخنان وواژه هائی ست که با مدد گیری از آنها قادر به جوابگوئی بعضی از سوالات خو د باشند.در این بخش با نام ، "واژه ها " سخن ازاینگونه جملات است که در زندگی ،افراد متوسل به آن شد ه  و به کمک  

آن راهکاری  جهت  ادامه  زندگی   یا مشکلات خود یافته  وبدان عمل میکنند.بر اساس تحقیقات روانشناسی ثابت گردیده است که جملاتی که روزانه مورد استفاده افراد قرار میگیرد  یا دیگران بطور مداوم برای او بازگومیکنند ، بطور قابل توجهی در ذهنیت فرد اثر میگذارد.این سخنان میتوانندباعث پیشرفت وترقی فرد گردیده :(در صورت مثبت  بودن سخنان)ویا باعث ناامیدی ویاس یا شکست دائمی اوگردد:( سخنان منفی وبازدارنده ).

از دیدگاه  وشناخت  تجربی افراد معمولا به چهار دسته تقسیم میگردند: 

۱-افرادی که بخویش اعتماد بنفس کامل داشته پشتکار وهمت شخصی دارند وخود برای انجام عملکرد های خود در زندگی سخنان وواژه هائیرا در ذهن پرورانده یا بخاطر سپرده اند که در صورت نیازبا تکرار  ویادآوری  آن به پیشروی در کار خویش ادامه میدهند ,و این قبیل واژه ها وسخنان میتواند از سخنان بزرگان ایران وجهان باشد   یا از ضرب المثلهای معروف یا حتی ایده ها وعقاید شخصی بر اثر تجربه خود یا دیگران.اما اینگونه افراد گاه در بعضی موارد ,تعصباتی خاص بربعضی مسائل نشان میدهند وممکن است درمرحله ای ازحرف خودیا ایده خود برنگشته و وپافشاری نشان دهنداما هرگزتحمیل کننده عقاید خود به دیگران نخواهند بود.

۲- افراد گروه دوم کسانی هستند که همواره برای پیشرفت در زندگی نیاز به تائید افراد دیگر دارند واشخاص مورد نظر میتواند  از کسانی  باشند  که  باو  نزدیک هستندچون خویشاوندان:  مادر ،پدر, عمو، دوست نزدیک ، همکار و  .... حتی  گاه ,این افراد ازبرخورد با شخصی ناشناس و گفتگوئی  کوتاه از  گفته های شخص اوبرای خود یک تائیدیه (حتی در انجام کارهائی که  ممکن است همانروزبفکرشرسیده باشد) می سازندو باید نبایدهائی را  در ذهن خود می پروراند  و بدینوسیله بخود نیروی   پیشروی  در کار  مورد نظررا  میدهند  یا آنرا  دلیلی  برای انجام ندادن آن کار قرار میدهند!!!.

۳ـ گروه  سوم افرادی هستند که معمولا ازتمام فرصتها زندگی بلافاصله استفاده میکنند و برای ایده و نظریات خود همیشه جایگاهی  نو کنار گذاشته اند  که چنانچه در نظر آنان معقول  ومنطقی بیاید بلافاصله جایگرین تفکر قبلی میکنند.و از هردریچه ای برای  قبول بهترین هاوهمچنین تفکرات نو  ونوآوری های فکرـ تفکری ،اجتماعی اقتصادی  ، و...   بهره جوئی کرده در جهت  پیشرفت خودبکار میگیرندوهمیشه قادر هستند خود را با زمان وشرایط سریعا تغییرداده وبا هرآن چیزی که بتوانند جوابگوی خواسته ها ونیازهای فردی ، خانواده گی واجتماعی او باشد سازگاری کند وموفق ترین افراداز همین دسته هستند که هرگز: "اما ها  وباید ونبایدها"مانع آنچه در ذهن وزندگی او عقلانی ومنطقی ست  نمیگردد وتعصب خاصی برعوامل اطراف ندارند وکاملا انسانهائی انعطاف پذیر، شاد، خوش برخورد و درمواقع ضروری  کاملا جدی هستند وبرای  آنان زمان کار،  زمان کار است و درزمان فراغت نیز به بهترین شکل ازهرچه در اختیار دارند  بهره میبرند.

۴ـ افراد چهارم کسانی هستند که همواره بهآنچه دارند قانع بوده وبه چند ایده ونظریه وپند دلخوش داشته اند وبدینوسیلهاز هرچه را هست به همانگونه که هست بهره مند میشوند  هرگز به پیشرفت و ترقی خود  آنقدر اهمیت  نمیدهند قالبهای  این گروه هرگزتغییرنمیکند وهمیشه درچهار چوب انچه یاد گرفته اند با تعصب عمل کرده ودیگران راهم در صورتی که خلاف آن عمل کنند سرزنش میکنند  و چنانچه  مجبور به تغییردرنحوه زندگی ویا  تغییر شغل  وغیره گردندو دچار سردرگمی و  یاس شدید  شده  و  همچنان از پذیرش آنچه پیش  میآید یاایده های نو یا پند دیگران هراسان شده از پذیرش آن سر باز میزنند. چنین افرادی بواقع هرگز پیشرفت شایانی در زندگی خود نمیکنند وهمواره در نقطه ای ثابت ایستاده   وبه قضا وقدر تن در میدهند  واز پذیرش  نوآوری ها  وحتی تجربیات نووهرآنچه بتازگی در دنیای نوین ثبت یا ثابت  گردیده  است سر باز میزنند  و کماکان نیزاز روزگار ناله ها دارند وهمچنان در نقطه ثابت خود هم باعث  یاس وافسرده گی خود هم اطرافیان خویش میشوند.واین دسته بدترین نوع افراد شمرده میشوند !که منفی گرائی ویاس آنان نه تنها برخودکه بر جامعه کوچک خانواده وازاین طریق به جامعه بزرگتر انتقال می یابد.(از خانواده به جامعه)!

 فکر کنید چنین افرادی پدر ویا مادریا پسر بزرگ ودختر بزرگ خانواده نیزباشد که دیگران باید ازاو حرف شنوی داشته بدون چون وچرا پذیرنده تمام خواسته های او باشند.

علم روانشناسی ثابت نموده است که تکرار  جمله هائی چون :

  • (  من میتوانم )
  • ( من نمیتوانم )
  • (من باید، تو بایدهای منفی ومثبت)

   براثر تکرارانقدر درذهن آدمی اثر گذار است که حتی اگر بصورت مداوم به خود  یا کسی بگوئی:تو بی عرضه هستی  یا از تو هیچکاری بر نمی آید  یاتو یک دیوانه ای وبس....وسخنان منفی از این قبیل...

چه این جملات دردرون خو د شخص تکرار شود چه مداو م به  شخص دیگری گفته شود به مرور مغز آنراباور کرده  فرد به آدمی مبتذل  ، بیعرضه،بدون قدرت  ،متکی (در صورت تکرار: تو دیوانه ای بیش نیستی) حتی به  دیوانه ای تبدیل میگردد که قدرت تشخیص،  انتخاب درک  و  حتی  کوچکترین  تصمیم را در زندگی خود از دست میدهد وهمواره نیازمند فرد دومی برای شروع یک کار یا حتی رفتن  به جائی  نه چندان مهم میباشد.مثلا حتی برای خرید یه بلوز نیز قادر به تصمیمم گیری نخواهد بود وبایست کسی را به همراه خود ببرد تا  چنانچه  بلوز یا چیزی را  انتخاب کر د  مطمئن شود که اشتباه نکرده است وتوبیخ  شخصی و درونی یا  توبیخ نزدیکان را بخود  نخواهد دید واین همان بی ارده گی فردیست که در زندگی او همواره موجب شکست مداوم اومیگردد.

چنانچه به مطالعه کتب روانشاسی علاقمند باشیدیا مروری بر چند کتاب داشته باشید بوضوح این را درخواهید  یافت  که انسانهای  ناامید  یا ناموفق  معمولا یا خود به سرزنش خود مشغولند یا اجازه میدهند دیگران مداوم آنها را سرزنش کنند  و به گفته بزرگان:این خود ما هستیم که اجازه میدهیم دیگران چگونه  با ما رفتار کنند!!وهرآنچه بدست میآوریم در نتیجه عملکرد شخصی خود ماست به زبانی دیگر: هرچه کشت کنی همان را درو خواهی کرد*)

   واژه ها همین جملات هستند  که برگرفته از علوم متفاوت  از جمله روانشناسی، روابط اجتماعی، علمی  وفرهنگی و...در آدمی تاثیر شگرفی دارند وبشرنیازمند آن است که با آشنائی با آن ازطرق مختلف زندگی  خود را پیشرفت داده در بهتر شدن زندگی خود کوشا باشد .(واژه ها) ئی   که برای  شما  به  تحریر درآوردم  ایده های شخصی من نیز هستند و این دست واژه ها میتواند منبع خوبی باشند که به وسیله آن بتوانیم هرچه بیشتر خود را در زندگی امروزی در مکان واقعی  خود جای داده  بهترین بهره را از زندگی ببریم  ودیدگاهی  مناسب در زندگی خود ایجاد کنیم که موثر واقع شود واین همان" شناخت خود" است که برای ما عنوان ومشخص میکند که :من چگونه آدمی هستم ویا آنکه بهتر است باشم:تا این لحظه  هرآنچه به تحریر در آورده ا م نمونه هائی   ازاین  دست جملات  و واژه هاست که بسیاری  از بزرگان  جامعه ایران و جهان بر صحت آن مطالب وجملات  بسیار نوشته اند  و چه شعرای بزرگ چه بزرگان  همگی به طرق خود ینگونه جملات را به آینده گان بخشیده اند:مثال  شاعر کهن  میگوید: 

 نابرده رنج گنج میسر نمیشد...

 مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

وشاعری جدیدتر مینویسد:چشمها را باید شست با نگاه دگری باید دید (سهراب سپهری*)

شاید  این دوجمله بنظر هیچ هماهنگی با یکدیگر نداشته باشد اما  اگر ازاین دیدگاه نگاه کنیم چه فکر میکنید؟ :من تنها وقتی میتوانم در زندگی خود را  به جائی برسانم که خودرا پیشرفت داده با نگاهی تازه بدنیای خود بنگرم  خود رادر زمینه کار وتحصیلی پیشرفت  داده باهمت تلاش وکارمزدی را که میبایست از زندگی بدست آورده روزگار خود را بهتر وپاینده تر کنم.میبینید که در اینجا دو شعر چقدر هماهنگوگویاست وچقدر میتواند درزندگی ما این ایده  بکارگرفته شود  تا زمینه های پیشرفت فردی  و در  نتیجه  اجتماعی رابر فرد فرد جامعه باعث گردد.از سوی دیگر حافظ( شاعر) میگوید:

خواهی که سخت وسست  جهان بر تو بگذرد ؟! ...

بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش!  (حافظ)

در اینجا می بینید که حافظ نیز انسانهائی را که در قالب وقابها وچهارچوبه های سخت ومتعصب خویش  گرفتارند  توبیخ میکند و میگوید  که گاه باید  قالبها را  شکست و عهد (باید نباید های پشیینه گان*)  که سینه به سینه به ما رسیده است گاه باید تغییر دادوآنچه  ضرورت یک زندگی نوین  ساده وبهتررا می تواند جوابگو باشد باز بودن دریچه ودیدگاه فکری انسان است که می بایست همپای زمان با آن پیشرفت کند.

بطور مثال:من اگر بخواهم در کافی  شاپ یا همان تریا یا قهوه خانه  به  زبان معمولی  خودمان یک فنجان چای بخرم وبخوردن آن بنشینم نباید توقع داشته باشم حتما وهمیشه چای من از سماور نفتی یا کمی پیشرفته تر برقی دم کرده باشد کمااینکه  بسیاری از میانسالان وموسفیدان معتقدند هیچ چائی مزه همان چایبا سماور را نمیدهد واین چای های سته ای میان آب جوش جز یکجور کلاهبرداری نیست البته لازم بتذکر است که کشف اینکه خاکه های چای را درکیسه ای ریخته ,به ملت بفروشند یکی از ایده هایبود که نه تنها باعث کسب درآمدی فوق العاده برای فروشندگان چای شد بلکه بسیاری از انسانهای  تنبل را هم نجات داد!!!

اما اینگونه بنگریم که شما در شانزلیزه پاریس نشسته باشید وبخواهید چای  میل کنید واصرار داشته باشید که باید از سماور بمن چای بدهید!

اینجاست که میرسیم به همین قالبهائیکه نباید دست بخورد!!!!ما نمیشود هم دست نخورده بماند چون امکان انجامش نیست!!!( همین که: هیچ چائی... چای سماور نفتی نمیشود!!)اصلا چطور است بر هیزم  کتری بگذاریم وچای دم کنیم که دیگر خالص خالص باشد وحرفی در آن نشود زد که این چای ،چای  حسابی نیست بلکه آب رنگی ست!!!

این تنها یک مثال بود ونگاه را برمیگردانیم به مسائل مهمتربرای مثال  اینگونه قالبها:هرگز روی حرف بزرگتر حرف نزن!!!جالب است آنهم در جامعه کنونی که کتاب تاریخی که فرزند من در دبیرستان ودانشگاه مطالعه میکند صد چندان قطور تر از کتابی ست  که منو شما در سالهای  سال پیشخوانده ونمره آورده ایم یا دیگر کتب او یا رایانه ای که امروز جای چتکه برایمان حساب میکند,صدچندان پیشرفته تر است وفرزند منو شما

نه تنها میتواند باان حساب دودوتا چهارتارا دربیاورد بلکه  درصد و تخمین و ضروب نجومی , را هم شاید بتواند از آن  بیرون بکشد آنوقت یادت بماند پدر پدر است مادر مادر است و بزرگ فامیل اگر میگوید:ماست سیاه است! خالی از ادب است که شما بگوید

پدر جان  ، موسفید  عزیز بخدا ,ماست سفید سفید است!!!و با این توجه که بالاخره او دوتا پیراهن از من بیشتر پاره کرده است حتما میداند چه میگوید پس من باید قبول کنم ماست سیاه است و چنانچه دستور فرمودند:" برو بمیر"من نیز باید بی چون وچرا  قبول کنم چرا روی  حرف بزرگتر حرف بزنم !!! مگر از جانم  سیرشده ام در واقع ما به فرزندان خود میآموزیم که بما فقط جلو ما  

" نه" نگویند  وپشت سربه ما خندیده و ما را بخاطر  زورگوئی های بی دلیل به تمسخر بگیرند تا که بخود ثابت کنیم که حرف من حرف است ودیدی بچه من روی حرف من حرف نمیزند وبی چون وچرا قبول میکند که تصمیم من بعنوان یک پدریک مادر یک موسفید جای مخالفت ندارد وآنگاه دختر خود را بزور به فلانی میدهیم ,دست دختر همسایه را دردست پسر جوان خود میگذاریم چون معتقدیم زن بگیرد آدم میشود!!! 

زهی خیال باطل!!!

 واگر دختر همسایه را هم از آدمیت انداخت , تقصیر دختر است چون زن خوب کسی است که بتواند شوهرش را ضبط  وربط کند و در نهایت  انقدر خوب وخانم  و مال جمع کن   وبا سیاست باشد  که ا ورا روانه ی حج واجب کند  اما اگر خدای نکرده ازشنیدن حرف شوهر سر باز زد حتی اگر شوهرش دیوانه زنجیری باشد یا عقل درست وحسابی نداشته باشد بعلت عدم تکمین میتوانید اورا در اتاقی زندانی کنید از دادن نفقه سرباز زده اورا تنبیه بفرمائید !!!چراکه حرف مرد حرف مرد است وزن نباید "نه " بگوید!!!تا دیروز پدر وبرادروخواهربزرگتر ,برسر جوان دختر وپسر خانواده میکوبید  امروز شوهر وهمچنان بزرگتر وفرد مهمتر... فردا را هم خدا بخیر بگذراند!!!

 وواژه ها  گویای همین هستند!!! 

واژه های مثبت ومنفی که زمینه ساز زندگی ما میشوند!!دوست من با دنیا همانگونه زندگی کن که دنیا پیش میرود هرگز همسر کتک خورده تو محبت ترا بر دل نخواهد داشت واگر ترس ازتو باعث ارضا شدن درون تو میشود جزدرگول زدن وتحقیر خود که کار مهمتر دیگری انجام نداده ای چون همسر یعنی: شریک.. همراه .. همدم

"خانه  یعنی  محل آرامش و آسایش  فرد"چه مرد چه زن چه   کودکان  واگر جز این باشد و راحتی یک فرد  بر فرد دیگر در خانه ترجیح داده شود دراصل"دموکراسی"در درون خانواده برقرار نگردیده است ودرجائی که خانه من فاقد" دموکراسی" ست چگونه جامعه میتواند یک کشوری دمکراسی باشد؟!وقتی فرد فرد جامعه با چنین اندیشه هائی وچنین قالبهائی عرصه را برخود ونزدیکان وعزیزان خود تنگ میکنند!!وزمانی که من به شخصه قادر نباشم دموکراسی فردی را اجرا کنم آنهم در محیط کوچک خانه چگونه توقع   اجرای  آنرا  از جامعه ی خود دارم!!!

زمانی که هرچه پدر بگوید همان استهرچه موسفید بگوید همان است !!!توهین بر موسفیدان جامعه نمیکنم! نه هدف این نیست!!!تجربیات ودانشهای تجربی افراد میانسال و موسفید  بسیار در کتب مختلف ودر میان سخنان بزرگان یافت میشود.اما بنگرید براستی دراین نوع  جملات... شما جمله ای یافت می کنید که در آن  مثلا "اُرد بزرگ یا افلاطون  یا  شهید دکتر علی شریعتی" یا دیگر بزرگان عالم گفته باشند:

باید به حرف من وآنچه من میگویم بدون چون وچرا عمل کنی!؟

نه!گفته های این بزرگان نیز بما این موقعیت و این انتخاب را میدهدتا با عقل واندیشه خود آنرا پذیرفته بآن عمل کنیم.یا نه... آن را گذری نگاهی کرده بگذریم و برویم درواقع انقدراینان شعور وبزرگی وفهم داشته اند  که بدانند هرچه میگویندو مینویسند واگذار میشود  به نسل  جامعه  امروز و فردا و این

 اتنخاب شخص است که بپذیرد یا خیر! واجباری در آن وجود ندارد!شمامیتوانید, نوشته متن  و کتاب هر نویسنده هر شاعر یا  هر انسان تحصیل کرده

ودانائی را خوانده آنرا  یاوه گوئی نام بگذارید, یا از آن مطلب ومطالبی را در ذهن بخاطر بسپارید وسعی کنید برآن عمل کنید.میتوانید نقد یا تفسیر کنید، میتوانید مغلطه کرده همه را بگونه ای دیگر بازگو کنید شما میتوانید هرکاری دلتان میخواهد با خودتان با  زندگی شخصی با علاقمندی ها وتنفرهاخود انجام دهید خود را بسازید یا ویران کنید همه اینها حق فردی شما در قبال زندگی فردی شماست!

اما یک چیز را هرگز فراموش نکنید زندگی فردی  شما متعلق  به فرد شماست  امازندگی دیگران هرکه هست فرزند شماست  خواهر یا برادر شماست متعلق  بخود اوست وشما حق هیچگونه دخالت،زور گوئی یا تصمیم گیری را برای فرد او ندارید چون در جایگاه والدین تا همیشه ء بودن او، نخواهید بود که درصورت گرفتاری اواز عمل شما : مثل شوهر دادن وهمسر گرفتن برای اوهمیشه  دادرس او باشید  که  البته بعد از اینکه به سر خانه خود رفت معمولا یا  دخالتها زندگی اورا  برهم خواهد ریخت یا خواهید گفت (بر اساس یادگیری ازپیشینیان) : دختر جان پسرجان سرت را بنداز پائین زندگیت را بکن! قسمت توهمین است  که هست!!! پس با سرنوشت نجنگ!!!!

 بگذریم که این سرنوشت را شما  برای اولقمه کردید ودر دهانش نهادید اماامروزاوست که باید بسازد وهیچ نگوید!!!یا در صورت انتخاب یک شغل یارشته که مورد علاقه شماست نه او! یک عمر اورا اسیر کاری میکنید که بدون هیچ علاقه صبحها خود را بآن رسانده انجامش میدهد وبه خانه باز میگرددویک عمردر یک  افسرده گی مطلق زندگی را سر میکند تا بالاخره روزی منه مادریا پدر, بمیرم شاید او بتواند آنگونه میخواهد زندگی کند  البته اگردیگر درعمراوجائی برای تغییر وتحول مانده باشد وخودش بالائی۳۰ و ۴۰ نباشد !!

اگرچه برای شروع هرگز دیر نیست اما دربسیاری مواقع  وقت شخصی فردانقدرتنگ است که مجبور میگردد به سفره ی خانه خود, بسنده کند  وبه طریق فعلی نان خانواده راهمینگونه که  از دستش ساخته  است و میتواند بر سفره بگذارد و دیگرچه از لحاظ مادی چه موقعیت شخصی امکان ادامه  تحصیل یا تغییرشغل  برایش نمانده است!!! ازاین رو واژه ها را بکار بگیرید "واژه های مثبت "را. واژه هائی که میتواند  من  شما فرزندان وعزیزانتان رابسوی بهبودی وبهتر زندگی کردن سوق داده باعث پیشرفت فردی واجتماعی شما وعزیزان شما باشد. گفته های بزرگان و تجربیات را  نادیده نگیرید وآنچه را منطق وزمان حکم میکندپذیرا باشید تا بهبودی بیشتری درنوع زندگی وپیشرفت خود ودیگران حاصل نمائید از یادگیری هرچه بیشتر در زندگی نترسید وتا آنجا که میتوانیدبرعلم ودانائی خود بیآفزائید چرا که آدمی در همه ی زمینه های علمی ـ اجتماعی وغیره، نیازمند دانش های گوناگون است وباورکنیدخواندن کتاب، نگاه کردن به برنامه های علمی ـ تحقیقی، آشنائی با دنیای جدید و مُدرنیزه  جهانی هیچیک باعث صدمه به کسی نبوده است که زندگی   من یا شما رو بتواند برهم بریزد !چون خداوند درکنار همه اینها عقلی به انساناعطا نموده است که  قادر به تشخیص این باشد که کدامین تازه آ مده های علمی ـ اجتماعی ـ اقتصادی ـ پزشکیمیتواند در بهتر شدن زندگی ما تاثیر مثبت داشته باشد ودرعین حال مجبور به پذیرش هیچ چیز نیستیم مگر آنکه لازمه زندگی ما باشد.

فرزانه شیدا 

 

۱۷ سپتامبر ۲۰۰۷- معادل  ۲۶/۰۹/۱۳۸۶ 

پایان بخش اول  واژه ها (سخنانی از هزار سخن)

به قـلم : فــرزانه شـــیدا 

نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 16:18 | لینک  | 

این شعر بالا از من نیستا!!!

سلام دوستانی در بخش خصوصی نظرات درخواست کردند که من زندگینامه خودم رو در وبلاگم بزارم تا دیگر دوستان هم آشنائی بیشتری با مدیر سایت ووبلاگهای من داشته باشند بااینکه این بیوگرافی من در سایت جاودانه ها وهمچنین سایت  انجمن تجلیل از چهره های ماندگار هم هست

  اما بااین حال باین خواسته در این پست عمل کردم واینهم زندگینامه من در طی نوشتن کتاب یازده جلدی من بنام بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ:

نوشته شده در بررسی افکار و اندیشه های ارد بزرگ, مصاحبه با فرزانه شیدا سراینده نامی ایران زمین در 8:54 ق.ظ توسط babozorgan  = خانم حمیرا ستارزاده

نام فرزانه شیدا امروزه نامی آشنا در عرصه شعر و ادب کشورمان است . سروده های روان و پر احساس او به آدمی ، وسعت دریا می بخشد . با سروده های او می توان احساس تازه ایی را تجربه کرد این شاعر گرانقدر کشورمان با اشعارش توانسته محبوبیت فراوانی کسب کند . او سالهاست در کشور نروژ زندگی می کند ، اما با سروده های خویش به همه ما نزدیک است . همه در آغاز با اشعار او آشنا می شوند اما من در سال 1384 با کتاب سخنان ماندگارش که مجموعه ایی از زیباترین جملات متفکر نامدار کشورمان ارد بزرگ است با ایشان آشنا شدم . امروز با افتخار باید بگویم توانستم گفتگویی با ایشان داشته باشم که نظر شما را به این گفتگو جلب می کنم :



مردم ایران با خواندن سروده های زیبا و به یاد ماندنی شما احساس می کنند شما را بخوبی می شناسند اما خواهش می کنم برای ما از زندگی خود بگوید از آغاز تا به امروز ، یقینا این خواست بسیاری از هم میهنان است که شاعر محبوب خویش را بیشتر از این بشناسند ؟

در پانزدهم مهر 1340 در تهران و در خانواده ای گیلانی (بندر انزلی*) چشم به جهان گشوده ام خانواده ی من چندسال پیش از تولدم از بندرانزلی به تهران مهاجرت کردند و من دومین فرزند از خانواده ای هستم با شش فرزند ، که همگی در شعر و ادبیات دستی به قلم داشته و خواهر بزرگم اولین شاعر خانواده ما است که هم اکنون در رادیو ایران فعالیت نویسندگی دارد و خواهر پنجم من دارای لیسانس هنرپیشگی و کارگردانی است و در رادیو تلویزیون هر دو حضوری فعالانه دارند .
ازهمان اوان کودکی به داستان ، قصه و شعر علاقه ی بسیاری داشتم و با رفتن به دبستان به جمع آوری کتابهای قصه بخصوص شاهکارهای داستان کودکان مشغول بودم و مادرم نیز تعداد زیادی از این قصه های کودکان را برای سهولت کار من با هم سیمی کرده بود و همچنان بیاد من در خانه نگاهداری می کند که نوه های او نیز از آن استفاده می کنند و بتدریج با افزایش سن به کتب شعر و شاهکارهای رمان و ادبیات علاقمند شده و بعلت علاقه شدیدم به مطالعه همیشه پدر و مادرم کتاب به من هدیه می دادند و شاید بیشترین مبلغی که در زندگی خرج کرده ام بابت خودکار و دفتر و کتاب بوده است و آنقدر به اینکار که دیگر توجه ای به دیگر چیزها نداشتم و از سرگرمی های زندگی من محسوب می شد که در کتابخانه ها و کتابفروشی ها بگردم و کتب جدید را پیگیری کرده یا سفارش بدهم و در کنار آن همواره طبیعت را نیزمی پرستیدم .
خاطرم هست که در اوان کودکی مادرم درنوشتن انشای (بهار را توصیف کنید) همیشه آنچنان به شیرینی مطالب را برایم می گفت که عشق به زیبا نویسی و ادبیات و همچنین عشق به طبیعت را در من تجلی بخشید .
هنوز هم چهره مهربان و صدای مادرم را درحین کمک کردن بمن در نوشتن انشا، بخاطر دارم و خاطره زیبائی ست از دوران کودکی من.
دردوران دبستان ودبیرستان نیز همیشه در رشته ی ادبیات فارسی و انشاء نویسی ( و همچنین نقاشی و کارهای دستی و حرفه و فن ) دارای نمرات خوبی بودم و در کل هیچگاه در امتحانات مدرسه نیاز بخواندن کتابهای فارسی ام نداشتم چرا که وسعت مطالعاتم بحدی بود که پیش از کلاس و مدرسه، جمله و کلمه و نوشتن آموخته بودم و در کلاس نیز هنگام خواندن اشعار کتاب فارسی چه خود می خواندم چه همکلاسی ها ، جذب متن شعر می شدم و همواره دل شاعر ، احساس و زیبائی نگاه شاعر مد نظرم بود.
در واقع زنگ انشا و نقاشی و کار دستی در اصل زنگ تفریح من بود و بسیار این ساعات مدرسه را دوست داشتم و در کارهای هنری و دستی هم همیشه استعداد خوبی داشتم و ساعات زیادی به انجام آن در خانه و برای خودم می پرداختم و همچنان نیز اینکار ادامه دارد .
از دوران نوجوانی نیز دفاتر خاطراتی داشتم که درآن انشاها و اشعارهای سپید و متون ادبی و همچنین خاطرات روزانه خود را می نوشتم و در سن ۱۵ سالگی بود که بناگاه شروع به سرودن دو بیتی هائی کردم و این شروع بازگشائی دفاتر سرشار از اشعارم شد . متاسفانه ازاین دفاترخاطرات ومتون ادبی من اثری برجا نمانده است! و در کنار سرودن هایم در دوران نوجوانی و جوانی همچنان مشتاقاته به خواندن کتابهای متعدد ومطالعه سرگرم بودم و در کنار جملات یا ابیاتی که دوست داشتم علامت گذاشته و در دفتری جداگانه برای خود نوشته و نگهداری می کردم و گاه به دوباره خوانی این جملات می نشستم .
درهمین زمان بود که توجه ام به جملات بزرگان و همچنین روانشناسی بیشتر جلب شد و شروع به خواندن کتب ادبی وشعرقدیم وجدید وهمچنین روانشناسی کردم .
در دبیرستان رابعه تهران ، دو دبیر داشتم که استاد دانشگاه نیز بودند و یکی در انشاء و دیگری در روانشناسی بسیار در تشویق و کار من مفید و موثر واقع شدند. دبیر انشای من همیشه متنهای ادبی و شعر مرا که معمولا سبکی شاعرانه داشت دوست داشته و همیشه اولین نفری بودم که صدایم می کرد تا انشای خود را بخوانم و او چون دریافت که شعر نیز می گویم ازمن خواسته بود اشعار جدیدم را برای او یا کلاس بیاورم که گاهی اینکار را می کردم چرا که در کل همیشه آدمی کمرو و آرام و حتی بدون اعتماد به نفس بودم که از جلب توجه خوشم نمی آمده و چرا که در اصل نوشته های من برای دل خودم بود و بیشتر ساعاتم را در اتاق خود مشغول نوشتن اشعار و دلنوشته هایم بودم .
متاسفانه اسم این استادان عزیز را در ذهن ندارم اما تشویق ایشان بسیار در ادامه کار من در تمامی مراحل زندگی موثر بود.
و اما اولین دوبیتی خود را که در سن 15 سالگی سروده ام این دوبیتی بود:

گفتی که مگیر سخت بر دهر
تا باتو نکرده این جهان قهر
کیکی ست جهان ولی ندانی
در مایه ی آن زده شده زهر

در این دوران که تنها برای دل خود می نوشتم به جدا سازی دفاتر شعرم از دفاتر خاطره و نثر های ادبی خود پرداختم و در طی سالهای ۵۸ تا ۶۴ دارای چهار دفتر دویست برگ شعر بودم که مشتمل از اشعار کلاسیک و شعر نو بود گه گاه اشعارم را به رادیو و مجلات مختلف می دادم و هنوز صدای مجری راه شب رادیوی ایران را که چند بیتی از شعر غریبانه ام را می خواند در کاستی و برگه هائی از مجله جوانان در بخش شعر که در آن با تشویق روبرو شده و آینده خوبی را برایم پیش بینی می کردند همچنان در نزد خود به یادگار دارم.
سرانجام تحصیلات خود را دررشته فرهنگ و ادب در دبیرستان رابعه تهران به پایان رسانیدم و در سال نخست (که دو سال از انقلاب اسلامی) می گذشت با امید دبیر شدن و در ادامه ی آن استادی دانشگاه (درست پس ازگرفتن دیپلم ) در دانشکده ی رشته تربیت معلم نام نویسی کردم متاسفانه در کمال تعجب جواب دریافت کردم که: سن شما کم می باشد! و همزمان سال بعد آن نیز جواب گرفتم که: سن شما زیاد است!!!
در همان سالها دانشگاههای ایران نیز به مدت دوسال بسته شد و من به ناچار در شرکتی مشغول به کار گردیدم چرا که هرگز از بیکار بودن خوشم نیامده است. و اما پس از گذر هفت سال پس از دیپلم ازدواج نموده و در سال ۱۳۶۶ صاحب فرزندی پسر شدم و سرانجام در اواخرسال 1367 با خانواده سه نفره ی خود به کشور نروژ مهاجرت نمودم .
در بّدو ورود به فراگیری زبان نروژی پرداختم وپس ازطی دوسال ونیم مدرک گرفته بلافاصله در رشته دکوراسیون ویترین و بوتیک دوره ای فشرده ای را گذراندم که در پیدا کردن کار در این رشته موفق نبودم چرا که معمولا همه جا دکوراتورهای مخصوص و قدیمی خود را داشته و نیاز به شخص دومی نداشتند در سال 1373 صاحب دومین فرزند خود که دختریست شدم که به مدت سه سال برای نگهداری او ( پیش از دوران مهدکودک برای فراگیری زبان) در خانه از او پرستاری می کردم و با آشنا بودن به روانشناسی کودک این را نیز می دانستم و معتقد بودم که تا سه سالگی هر فرزندی نیازمند توجه می باشد و بودن در کنار مادر بسیار برای شخصیت آینده ی او ضروریست .
در سال 1376 در دانشکده (اِس مُد) دیزاین ووطراحی مد( در دو رشته ی دوخت و همچنین طراحی/ دیزایندر کلاس دوزندگی صبح ها و دیزاین دربعداز ظهر ) نام نویسی نموده و در سال 2000 فارغ التحصیل شدم( متاسفانه تاریخ ایرانی آنرا نمیدانم!*)
و پس از سه ماه استراحت تابستانی پس از فارغ التحصیلی در شرکتی مشغول بکار گردیدم که در طی ۴ ماه آموزشی( برخلاف قانون دوره ی آموزشی که شش ماه می باشد) در ماه چهارم استخدام رسمی شدم و از آنجا که داشتن کار ثابت در اروپا بسیار حائز اهمیت می باشد از این بابت که شرکا و همکاران شرکت به این سرعت با کار دائم من موافقت کردند بسیار خوشحال بودم و براحتی درجمع آنان جای خود راپیدا کرده و محبوب شدم .
اما پس از گذر سالیانی متاسفانه سرمای نروژ تاثیر ناخوشایند خود را بر روی من نهاد و بعلت دو شکستگی قدیمی در دست چپ و بعلت فشار کاری بالا و همچنین سرمای شدید و هوای نمناک کشور ، دچار دردهای عضلانی شدم و به توصیه دکترم مجبور به این شدم که تقاضای بازنشستگی زودرس را بدهم که چندسالی بخاطر کم بودن سن من در قانون بازنشستگی جواب این تقاضا بطول انجامید تا سرانجام با پافشاری دکترم با این تقاضا موافقت گردید .
از آن پس با وسعت بیشتری به کار شعر و نوشتن پرداختم چون همیشه علاقه شدیدی به این کار داشته وبه نوعی عشق من محسوب می شد ولی بعلت مشغله روزانه همیشه وقت و زمانی برای نوشتن اشعارم نداشتم .
و اما با پیشرفت علم با راه اندازی اینترنت در سراسر دنیا ارتباطم با ایران بیشتر شد و شروع به نوشتن اشعارم در وبلاگی کردم در واقع شعر و نوشته هایم همیشه جنبه ی شخصی داشت وبقولی برای دل خودم می نوشتم اما کم کم با توجه وبلاگنویسان متعدد ایرانی از همه جای دنیا روبرو شدم که همواره سراغ شعر بعدی مرا می گرفتند و این خود تشویقی بود که جدی تر به شعر وادبیات فکر کنم ومصمم تر گردم تا دفاتر شعرم را به اینترنت منتقل کنم تا دیگران نیز از آن استفاده کنند .
درحال حاضر شش دفتر شعر را دارا هستم که در سبکهای کلاسیک (غزل/ قصیده /رباعی..) و همچنین شعر نو و شعر طنز و ترانه می باشد برگزیده ای از سرودهای من توسط نشر اینترنتی جاودانه ها و همچنین مجله ی اینترنتی موفقیت منتشر شده است .

دفاتر اشعار من در وبلاگهای زیر می باشد

*آشیانه شعر (دیوان شعر)
 

*دفتر شیدائی دل
 

*در آغوش شعر (دمی با تووووو)
مشتمل از اشعار وهمچنین کتاب واژه ها
 

*در آغوش تنهائی(در لحظه های باتو بودن)
 

*در کوچه باغ ترانه (ترانه های فرزانه شیدا) که دردست تکمیل می باشد
 
*دیوان شیدائی (اشعار فرزانه شیدا)
 

*شور شیدائی( اشعار Farzaneh Sheida)
 
کتابهای من
 
 

خانم فرزانه شیدا علت علاقه گسترده عمومی نسبت اشعار خود را در چه می بینید ؟
من فکر میکنم علت آن سادگی کلام من در اشعار و بخصوص ترانه هایم باشد که از سبک مینی مالیسم تبعیت می کنم ودر نهایت سادگی با زبانی خالی از ابهام به سرودن اشعارم می پردازم و در کل با شعر ابهام آمیزی که خواننده را به فکر فرو برده و تا خود معنای آنرا دریابد موافق نیستم چرا که دیدگاه ها مختلف است و ممکن است معنای اصلی شعر و نوشته در افکار شخصی آن فرد گم شود از اینجهت چه در شعر و چه در زندگی معمولا تا حد امکان سخنان خود را به سادگی ادا می کنم و این احتمال سوء تفاهم را نیز از بین خواهد برد

برای ما از آشنایی با اندیشه های ارد بزرگ بگویید ؟
آشنائی من با” ارد بزرگ “بواسطه آشنائیم با سایت جاودانه به مدیریت آقای امیر همدانی بود و ایشان نیز با آشنا شدن با سایت و وبلاگ اشعار من پیشنهاد فرمودند که برگزیده اشعارم را درصورت تمایل در اختیار سایت جاودانه ها قرار دهم که چنین کردم و پس از زمان کوتاهی با بازدید بسیاری مواجه شدیم که برای من غیر قابل باور بود و در این هنگام بود که جناب آقای همدانی پیشنهاد کردند که از *ارد بزرگ *و سخنان بزرگان جملاتی را که دوست دارم به سلیقه ی خود انتخاب کنم و بنویسم من نیز چنین کردم و نتیجه کتاب سخنان ماندگار شد که از آن خبر دارید .
پس از آن به فکر افتادم از کتب نروژی سخنان بزرگان را ترجمه کنم ونتیجه دو کتاب شد بنام ذرات طلائی یک و دو ، که همه را در اختیار جناب آقای امیر همدانی گذاشتم و ایشان در سایت جاودانه ها نشر کردند و همین کار باعث شد تعداد بسیار زیادی از وبلاگنویسان از اشعار و همچنین این کتابها دانلود کرده یا آن را برای دانلود دیگران در وبلاگ های خود می گذاشتند
دنباله در ادامه  مطلب

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 14:16 | لینک  | 

در حقیقتِ مردد تردیدهای بی جواب

... نه خواب نه بیداری...

درمانم نمیکند..

مــیدانم در بیداری ها هم میشود خواب بود

ودر خـوابهای عــمیق هم بــیدار...

 شــده آیا  در خــواب... بـدانی درخــوابـی؟!

وبخواهی بیـدار شــوی!!!

ودر همه ء روز خیال کنی که  در خـوابی

... آنهم در بیداری؟!

یا در بیداری  مدام رویا  دیدن:

(Day Dream ) 

مـن اما ازاین خــواب بیـداری نمیـخواهم!!!

افسوس که نقش هزار باره ء یک مشت:

،، نمیدانم ها ...چه کنم ها...،،

دلیلهائی که برهانی ثابت دارد...

رنجهائی که هیچ دلیل نمیخواهد...

نه تو که خود را هم گم کرده ام...

ودر پندار ء:

،،یکروز آخر به انتها رسیدن ،،

 امروزم به انتها میرسد!!!

 احمقانه است..مگر نه ؟!

برای مردن زیستن...

و زیستن را به مرگ روزها سپردن  !!!

در خواب گریستن....

و بیداری را درنقاب چهره ای دیگر سر کردن!!!

وتنها در آینه نگاه تو ...،

،خود،، بودن و ،،خود باختن،،..

و نه حـــتی در آیــنهء هــرروزه ای

 که بــخو یــش میــنگرم

 تا وجــودم را  ثــبت کــنم!!!

 در حــقیقـت زنــده بــودن ها....

... نه !!!...

بانــوی هــزار بارهء

 شــعرهای شــب زائــیده ء غـــربــتم

...در بیــخبری مــحضء...

 ،، چه کسی دوست است  ،،...

 وکدامین کس دشمن،،..!!!

هنوز نمیدانم... آنهم با گذر اینهمه سال!!!

هــنوز  نــمیدانــم

خــودم را گــم کــرده ام یا تـرا

 یا زنـدگــی را!!

نـمــیدانـم !!

 شــاید هــم تـازه پــیدا شــده باشــیم!!

وگــم کـرده خــویش را یافــته ایم!!

نمیدانم... امــا...

دایره احساسم را بیش ازاین گردشی نیست !!!

...که میخواهم ،، نقــطه پرگــار ،، باشــم

...بی هیــچ  سرگــیجه ای در روزگـار !!!

ثابت بودن در نقــطه ای

 و ایـســتادن  بر روی کـلام

 ...عــقیده ...زنـدگــی و عــشق

دگر بــیش از این در زنـدگــی نمیـخـواهــم

 هرروز را دایره چرخنده ای باشم

 در تفاوتها وبی تفاوتی ها...

این ختم کلام من است...

 نــقطه پــرگــارم!!!!

ثابت در هرچه هست وهر چه باور من است

نقـطه ئ  پـرگــارم!!!!

سروده ی : ( فــرزانه شــیدا)- جمعه 16 آذر1386

*عــــشق یـقــین:

آبی تر از سـپهر؛ .. غـمگین تر ا زغـروب

ای یـا ر هــمنشین ...    ای هـمزبان خـوب

ای هـم سـوال مـن..   ای مــانده درسـکوت

با مـن بگو ...     زعشق از بودن و ثــبوت

لفـظ  غـریـبه ا یــست ...   بـدورد لـحظه ها

تـا آ خـرین کـلام   ....      تـنها بـگو : وفـا

با من غــریبه است  ...   لفـظ ء جـدا شـدن

با قــلب عــاشـقی  .... شـب همــصدا شـدن

هــمواره با تـوام  ...   هـمچون خـود خــدا

همـچون دلـت کـه  بـا ز در ســینه  میطـپد

در واژه   و غــزل  ...  او شـاعــری کــند

مـانـند روح ء تـو... درکـو چـه های شـب

هــمواره با تو اسـت ...قــلبی مـیان  تــب

تـبدار و ســینه سـوز... شــیدا و بــیقــرار

در کـو چه های شــب  ... هــمراه انــتظار

آری به هـر قــدم ؛ با شـب ؛ شـب  ونــیاز

هـمـپای  قـــلب   تـو   ...  دارم  ره  نـماز

چـون آیـه هــای عــشق...شــیداترین شـدم 

 درکـو چـه های شـب عــشق یقـین    شــدم !!!

عــــشق یقــین شــدم !!!


ســروده : فــرزانه شــیدا - شنبه 17 آذر1386

عشــــق

عشــق یعنی دیدن یک آیـــنه

دیدن  خود  لیک   دیداری زیار

تا  ببینی  در  وجودت    یار را

او که شد   بر دل   تمام زندگی

دیدن  آن   دل طــپیدنهای  گرم

در  نگاهت  گرمی عشــقی  باو

بر لبانت نام او جاری ... روان

در کنارش بودنی در هر زمان

در امید  و آرزو  ...و در خیال

تا رسیدنهای با و.. تا  بوصال

زندگی   یعنی ترا عاشق شدن

همره   نام تو  هم جاری شدن

چشمه  جوشان  وگرم عاشقی

در   وفایت تا    ابد راهی شدن

آبان۱۳۸۴ف. شــیدا

راه تو (خدا*)

آنجا  که امید دل صدا    کرده   ترا

دانم که تو بر دلم نگه خواهی کرد

دانم که رها نسازیم در ره  خویش

خود یاوری دلم به ره خواهی کرد!

۱۸ آبانماه ۱۳۸۴/ ف.شیدا

نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 3:30 | لینک  | 

...وما چون قایقی جا مانده از دریا....

گریزی نیست

نگاهم را گریزی نیست

ز ظلمت خانه شبهای اندوهم

بسوی روشنی های سحر

در بامداد روشن فردا

که آخر نام ،،امروز ی ،،  دگر بر خود گذارد باز!!

ز فرداها دگر سـیرم

ومیخواهم دلم را در خـفا

در ظلمت آن تک اتاق کـهنه ی دیرین

ز چـشم آنهمه کاوشگران،، بی خبر از خود،،

ولی در خـوش خـیالی های دانائی

زاسـرار نـهان ،،مـردم  در خـود،،

که جز مشـتی سـخن بافـی ..نـدارد پـایـه واصـلی

همـیشه تا ابـد پـنهان کنم در تک اتاق خـویـش

واشـکم را به ظـلمت ها کـنم جاری!!!

چه بـیزارم زاین سـان مردمی

از سرزمین ومـأمن عـشق ومـحبتها !!

در ایـرانم ویا با نام ایـرانی!!!

چه بـیزارم ز اینـسان مـردمی

غـرقه به خـودخـواهی!!

وحـتی ازخـود واز زنـدگـی غـافـل!!!

دگر حتی نمـیخواهم

که دستی از سر مهر ومحبت نیز

نـم اشـک دلـم را

ازشـیار چـهرهء غــمگین وغـمبارم بــسازد پاک!

دلــم آزرده شد از مـردم نـاپـاک!

مــرا با مـردم دنــیا... چه خـوبان وچه بدخـواهان

دگـر هـرگـز نباشــد کار و فردائی!!

مــرا با این جهان غـرقـه در ظـلمت

که خــورشیدی به قــلب آسـمانــش

مـیدرخــشد لیک بی نور است

،، ز ظــلمت های چــشم کـور انــسانـی ،،

دگر کاری نباشد از سر حتی... تـفــّـنن نیز!!

مرا درخــلوتم در ظــلمت شـبهای انـدوهـم

اگر جز سـردی غــمها... بـرودت های تنـهائی

ویا جز آه سـردی... از دل افــسرده ومــغموم

پــس ازایــن... همـنشینی نیــست

ولی  ایـنگونه آزادم... که من اینـگونه بی قــید و رهــا

از دشـمنی های جـهان هــستم

اگـرچـه سـوزش دردی

درونم را

 لبالــب غــرقـه در غــم میــکند از یاد این دوران

زاین دُون مـردمـان خـالی از ایـمان!!

رهــایم بعد ازاین امـا ...

دگـر از قـید وبـند اینـهمه تزویر

رها از دیـدن صـدها دروغ تلـخ

هـزاران جـور انـسانی... هـزاران درد بی درمان

وصدها مـردمـی.. وامــانده در درد وپریــشانی

نـگاهم تا درون ســـینه ام از درد مـــیسوزد

ودسـتم را تـوانی نیـــست

که بگـــشایم دمی بر غـصه های تـلخ انـسانـی

که خـود هم یک بـشر... یک بنـده ء خـالـی ز قـدرتـها

وسـرشـار از غـم دنـیا

هـــنوزم .... همـچنان در سـینه میـسوزم

 ز این فـرق و تــفاوتـها!!!

****

وشـــب را دوسـت مـیدارم

که گـر نـوری درونـش نیـست

تـظاهر بر درخـشــش هم نــخواهد کــرد!!

وپنـهان هم نمـیسازد

 که جز ظلــمت ندارد در دلـش رنـگی

ویـکرنگ است

وصدقش را ،،هـــــمین ،، پُر ارج میسازد!!!

****

ولی ،، روز.... ودرخـششهای خـورشـیدی

که روشـن سـاز وپـرنـور اســت

نـدارد این تـوانـائی...

کـه گــوید بردل سـاده لوح انـسان

که در ظـلمت فـرو رفتــیم!!!

که در تاریکی روح نـگون بـخــتی

همــیشه در میان صدهزاران مـردم خـاکی

غـمین وبـی کـس وتـنها وبـی یـاریـم!!!

بـدردی هـمچنان پـابـند وزنـجیرو گـرفـتاریم

***

و اینـها جـز فـریبی نیـست

که ما در ظـلمت وجُـرم وگُـنه غـرقیـم

وخـورشـیدی به تـزویـروریـا

بر هـر گـناه تـیره انـسان

ز رحــمت نـور مــیپاشــد!!!

خــداوندم --- بـزرگـی غـرق رحـمت هـاسـت

که اوهـم --همچنان می بــیند و

هــمواره در هـرروز انـسانی

گــناه تـلخ انـسان را...تـماشـائی دگـر دارد

وهــمواره بـسی بخــشنده وپـرمــهر

امـــیداین بــشر را ...هــمچنان دارد جـوابـی

 در پـــس هـر یـک دعـای او!!!

کـه او یکــسر هـمه بخـشش ..که او یکـسر هـمه

مــهر ومحــبتهاســت

خـدایـم ..مظـهر لطف و عطـوفت هـاسـت!!!

*****

و صـد افــسوـس.....

ز این نــیرنگهای تلــخ وغـمباری

که چــشم آدمی را لحظه ای از آن گریزی نیـست

ومـن هـم باز می بــینم

به نــوری درخــفا ..اما

که یک تاریکی مطلــق ...بروی روح انسانی ست!!!

***

چـــنین نـوری نمــیخواهم

نمــیخواهم که مــنهم

چــون هــمه مــردم به خــود هـم نـیز

دروغــی گفــته و در روشــنی های... هــرآن  روزی

ببــندم چــشم خود بر آن حــقایــقها

ویـا چــون دیــگران.. تــنها ...

به  کـاوش های رنــج وغـصه و انـدوه پــنهان

جـهان ومـردمــم باشـم!!!

کـه در این آشـکارا  درد انسـان هم

نــبوده ... هرگـز امـا ... یکّــه  درمــانی!!

مرا درســینه غــمگین بـودنم کـافـی سـت !!

که پـنهان غصه ء دیـگر کـسان را

ارج بـگذارم

وگـر کاری ز دسـتم برنـمیآید

نمـک پاش دل مـردم نـباشم باز

ورنـج دیـگران را

رنـج وانـدوه دلــم دانـم!!!

ودر خــلوتگه خـود

 برهمه دلهای غـمناک جهان خوانم

دعــائی را...که زآن قلب خدا هم بـنگرد...

انـدوه ورنـج وغــصه ما را

که در ایـن بـودن غــمبار

هـمه تـنها دلی غـمبار و درد آلود وغــمگینیم

همه افـسرده ازاین بی بها دنـیای پرکـین ایـم

جـهان یکـسر نمی ارزد

به رنـجی اینــچنین درروز وشـبهای مـنو دنـیا

ولی افــسوس

جـهان تلـخ وغـمگینی سـت

جـهان تلـخ وغـمگینی سـت!! 

و ما چون قــایقی جـا مــانده از دریــا

هــمه وامـانده در دنـــیا.... 

فقـط وامــانده در دنـیای غمـگیــنیم

۲۸ آذر ۱۳۶۴

بازنویـسی و  ویـرایــش: ۱۳۸۶

 ســروده فــرزانه شـــیدا

 

حضرت علي (ع) فرمود :

 

 دو كلمه را هرگز فراموش مكن :

 خدا را

 مرگ را

دو كار را فراموش كن :

 

به كسي خوبي كردي

كسي كه به تو بدي كرد . ـ

چهار چيز را در چهار جان نگاهدار:

 

۱ـ درنماز   استاده ای ،  دل نگاهدار 

۲ـ  در مجلس وارد شدن ، زبان نگاهدار

۳ـ در سفره ای حاضر شدن، شکم نگاهدار

۴ـ در خانه ای وارد  شدی ،  چشم نگاهدار

 

از وبلاگ  تنهای تنها:

http://jananeh2002.blogfa.com

 وبلاگ :تـنهايي و سوزعـشق

وبلاگی دربحث پيرامون

 زود باوري / احساس/ عشق / گذشت/ جك

  فارســی شکــــر اســـت 

نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 21:45 | لینک  | 

بـا مــن بــگو...

بـا مــن بــگو...بـا مــن بــگو

کــدامین رود...کــدامین چــشمه ی امــید

کـدامــین ســرود

کـدامـین خــیال

بـهانه ی بـودن را تـجدّیـد مـیکند؟!

کـدامـین خـاطـره...اســـتوارت مـیدارد؟!

با کـدامـین امـید زیــسته ای؟!

با کـدامـین درد  گـریـسته ای؟!

ورنـجهایـت

از سـرچـشمه کــدامین رود

بدریای اشـکهایـت...پـیوند خورده است؟!

بامن بگو

خـواسـتن را چه سـود

وقــتی رسـیدنی نیــست

مـانـدن را چه سـود

وقـتی بـهانه ای نیــست

عــشق را چه ســود

وقـتی عـاشـقانه ای نیــست

ومن تمامـیت این را مـیخواهم

مـیخواهم تا دردرون سـبز رویـایـم

در آبـی آسـمان روزگارم

پـروانـه ای باشـم

در باغ انـدیــشه های عـشق

در مـحبت ...

در دوسـت داشـتنی کـه.. بر یک فـرد نیـست

بر هـمه چـیز... هـمه کـس .. هـمه جـاسـت

شاید که خــدایم را توان سـتایـشی

راسـتین داشـته باشـم

آنـگونه که شایسـته اوسـت

در قـبال آنـچه مـرا...تـرا و دنــیا را

بـخشـیده اسـت!!!

مـیخواهم جاری رودی باشـم

که در هـر گـذار

سـبزی روحـم ...سـرسـبزی دنـیایم باشـد

چون درختی باشم

که شـاخـه های وجـودم

پرنده عـشق ومـحبت را

جـایگاه آشـیانه ای باشد

تا آنگاه که بر عـشق چـهچه میزند

دنیـایم را سـرودی باشـد

از عـشق ...عـشق ...عـشق

سـروده: فــرزانـه شــیدا - فروردین  ۱۳۶۴

نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 20:15 | لینک  |