تبليغاتX
http://www.pdphoto.org/jons/pictures3/rose_1_bg_030703.jpg در آغوش شعر(دمی باتووووو...اشعار ف.شیدا)
در آغوش شعر(دمی باتووووو...اشعار ف.شیدا)
آشیانه شعر(در آغوش شعر)
در آغوش شعر(دمی باتووووو...اشعار ف.شیدا)

شاعر و نو یسنده ، مقیم نروژ (متولد 1340، متاهل، دارای دو فرزند)
تحصیلات :دیپلمه ادبی، لیسانس دیزاینری و طراحی مد از نروژ . دکوراتور ویترین (بوتیک )نروژ
نمونه کتابهای مرا در سایت جاودانه ها میتوانید مطالعه بفرمائید :
http://iran.blogme.com/

قلم من زبان من است وشعر من ،گو یای اسرار درونی من!
امید است درآشیانه شعر عشق و محبت را احساس کنید!اما فراموش نکن که
(...باید دلی در سینه داشت تا زبان همه احساسها را درک نمود!)
من یه دریای لطیف..
تو ولی صخره’ یک ساحل سخت..
تو تن نرم مرا می شکنی ..
من به فرسایش تو مشغولم..
لیک با اینهمه جنجال و ستیز..
ما به هم محتاجیم! (ف.شیدا)

خانه | آرشيو | ايميل
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
¤¤¤¤(( سایت رسمی استاد شهریار ))
انجمن ویژه نقد ادبی
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
***شبرنگ/ آقای ایرج سالاروند
سایت شعر وادب /آقای دکتر رجائی
**شیهه ی آفاق- جلال اسفندیاری**
سرزمین لبخندها /حمید
صاحبدلان/ایستگاه شعر وادب واندیشه/دکترمجتبی کرباسچی
##ونوس
صاف وساده
روزگار تنهائی
فرشاد مغرورترین پسر دنیا
#صور
مسعودهوشمندی 64
دل و دشنه
نفس يک پسر تنها
سوته دلان/شب شعر
آرامسر/ا آقای اسد پورهاشمي
***نی نامه/ آقای اسد پورهاشمی
نقد و نظر در مورد شعر -اصلان قزللو- شاعر و نویسنده
مروا
عاشق _دف
باباجي جي
همسفر با موج
واران
ور/علی
سرود مهتاب
تا شقایق هست زندگی باید کرد
مروارید عرفان
شایا تجلی /ترانه سرا
باباعظیمی(ساحل آرامش)
دل نوشته ها/ شیدا
بهت دنیا/ بهروز
عاشقانه - تنها
آتنا/باتو
غزل/فریاد بیصدا
امین/ اینجا اسمان همیشه آبیست
هرچه میخواهد دل تنگت بگو/کیا
شیطان بزرگ
سایت موزیک/دانلود ترانه های قدیمیو جدید
دفتر عشق
شهباز
¤¤سایت عباس معروفی
سعید رضا خساره /ترانه سرا
بغض مهتاب
رویای تو /ابولفضل پور جواد
خداوند کجا نيست؟
تنهاترینم
یاسهای عاشق/آقای سید محمدشریعت زاده
سایت موزیک
سایت موزیکjame_jam.ir
مخروبه
سایت موزیک/دانلود ترانه های جدید
مانی ها/ سایت شعر شاعران
من پر از حرفهای نگفته /عکس/متن/وحید تنها
عکسها واس ام ای های عشقولانه/یه سایت تکمیل ومتنوع
خط خطیهای ما/ آقای سعید
*بی پروا 1-بی کلام
*بی پروا 2/بی قلم/ادب وهنر/پرهیب
*شبشمار
عشقی به گرمی تابستان
پیر میخانه
لبخند تلخ
عمو مهدی
๑۩๑ مربع مستطیل عشق ๑۩๑
خیلی دور خیلی نزدیک
راه زندگی/سروش
تنهائی وسوز عشق
جزیره
اجتماعی /سیاسی/ آقای جواد سروری
(SMS بانک اس ام اس کرج SMS )امین
صد ای پای نسیم/شیدا
کاش بشود پشت این ثانیه ها اردو زد/هومن
**یک قلب پاک/ رضا
روزگار تنهائی/کوه غم/هستی
هر چه مرا به یاد تو بیاورد زیباست -سمانه
رویای زندگی
افشین ( آسمان آبی )
خانه سیاه
غربت منو تو
***صدای نور/سایتی از سوئدبا امکان شنیدن داستانهای کوتاه معاصرین /شاعران ومطالب متنوع
فناوری روز.../ناصر نوری
زلال كه باشي آسمان در تو پيداست (فرزانه)
پرواز ی بی انتها
آرفو (عارف)
واژه /شهاب
بهترین دوست/افشین (آبی آسمان)
*****ادبستان /سایت شعر وادبیات ایران
دنیای گرافیک
چشم تو/ عرفان
سطر هشتم/ فرهاد کریمی
مهدی اسدی/ /geographicalresearch/تحقیقات جغرافیائی
*###*اندوهی از روی متانت/آقای ایمان رضائی /شاعر
ندای منادی/ایلا
ساحر علی -سلوک بی سامان(سلوکیه)
¤بغض خاموش
¤¤شیدا - قطعات ادبی - دلنوشته های شیدا
کوچه های تنهایی / غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم
گوهر وجود/ در حضور..../ آیکا
پژواک خاموش/سید احمد رضا احمدپور
بهشت آرام / مینورام
علیرضا اسلانی کتولی-مطالب خواندنی وبا ارزش
حرف دل/ ایمان
گناه من چیست که ترا دوست دارم /ساناز
****والس /کتاب و اشعار
رویای خیس /خلوت شیدا
از سکوت تا ترانه /قاصدک
#*چای دم کرده - ادبی-شعر وهنر وادبيات
#*بيرون از خود-شعر- ادبیات -زندگينامه شعرا ونويسندان-وووو
#*شعر و ادبيات -هنری-فرهنگی - اجتماعي
#*djmsm (همراه با مطالب متنوع ادبی وشعر وادبيات)
بهترین آموزشی /مصطفی احمدی
گوهر شب چراغ / م.عروج
فراست/ حسین فراست خبرنگار وحقوق دان موفق ایران
اشعار سید محمد رضا هاشمی زاده
****سپیده خواهر زاده هنرمند وشاعره نازنین من*****
*****نامم صداست سپید می گویم*محسن*
تسلیم الهه عشق /رفیق
زادمهرمهرآفرین ( حسن توکلی رودسری )
فانوسبان/پرواز رسم ما بود... - سروش
به کدامین جرم حکم من این است؟!!!!!!!!!!! علی رجبی
د ید گاه مـــــــا -آقای ابوالفضل قربانیان (فلسفه)
****فراست= سایت اقای حسین فراست خواه /خبرنگار
مقالات سیاسی /اجتماعی /آقای هرمز ممیزی
نی نامه
افسون /شعر ودلنوشته
**آریا برزن -آقای بهزاد
شکلات -نويسنده: همسفر
گوناگون /الهه
اشک مهتاب -آقای جواد رحمتی ـشاعر
رودخونه/ اشعار اقای عاکف
اشک/ ساجده
زیر باران در پنا ه تاریکی/ آقای ‌‌داریوش حاجبی
آموزش ترفند های کامپیوتر / آقای محمد اكبرحلوايي
شعر و سکوت - آقای محمد
برای آزادی بنویسیم- ح.خاموش
شبستان سرخ/صفای اشک - وفای غم
آوین- ماييم و نواي بينوايي - نوا- شاعر
گلهای رنگارنگ /دست نوشته ها وترجمه اشعار از خانم شیرین
دهکده احساس/آقای دانیال رحمانیان
سایت آریانا عرشی
نوشته های من تو علیرضا
شعر سپید & ترانه وآئینی /آقای بهروز
شمع شبستان /آقای سعيد مطوري
تو یه تنها نمیمونی.من تنها رو دعا کن -آقای امیر
اوقات من /بریر
سکوت من / آقای بهروز
*****بی نشانه -شمس الدین عراقی /شاعر
موفقیت / آقای سعید
اندیشه نو - دکتر کاوه سالارمند
وبلاگ شعر /م.آرمان /شاعر
اندیشه نفر سیزدهم13
صدائی /
زیر باران در پناه تاریکی
جانا تو قلب مائی /بهروز
همه اش عشق/ مریم ومیثم
پژواک خاموش- تکاپوی فکری س.الف.احمدپور
انجمن تخصصی شعر وداستان با هابیل -سید هابیل موسوی-شاعر
درود بر زندگي -حسن رشیدی
سورنا - نقد شعر خانم لیلا حکمت نیا
رمز گنج آوای خیال / آقای محمد جاوید_ شاعر
۩۞۩ بی پرده زنان و مردان را ببینید۩۞۩
یک دشت سادگی / آقای سعید
/ پائیز درکوچه باغهای تنهائی وشعرلیلوا /آقای حسن بابائی شاعر
فریاد خاموش /نازی
لب ِ دریائی ها / شاعر عبدالحسین فخرائی
صهبای شیدایی - مسعود ناظم رعایا
فریاد آزادی - ناصر فردین
جلوه شوق .گزیده دیوان غزلیات جلوه سایت دکتر فربود شکوهی
سایت دکتر فربود شکوهی /شاعر
شاعر گمنام- الف - ا ی و ا ن ک ی
باران نامه/ میلاد قزللو
وشتن واژ ه ها(رقص واژه ه ها) لیثی حبیبی / شاعر
اشعه ذهن -چگونه بر دیگران تاثیر بگذاریم؟ - hanibal -روانشناسی ارتباطات
گلهای خیالی (ادبیات و موسیقی )...
رندان 2/مسیح شوخ
## رویای زندگی## شاعر عماد
سوشلیغا / بانک مقالات ادبی
¤شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد -نوشته های بارانی - شعر
شیدا/مهرداد
موج مخالف
/ کامیار- روزنامه نگار آزاد
¤¤¤¤¤سایت دو زبانه‌ فارسی-آلمانی اثر¤¤¤¤¤
لينکهاي روزانه
جاودانه ها-سایت سخنان بزرگان به مدیریت آقای امیر همدانی
##هشتاد /ادبیات جوان ایران##
در کوچه باغ ترانه - ترانه های فرزانه شیدا(در دست تکمیل ...)
##زاویه ## نگاهی متفاوت( بهترین سایت ایرانی)
سایت جامع ادبی ایران -شعر واشعار شاعران ادب ایران
تازه های ادبی به مدیریت جناب آقای م.مجتبی
مجله ی موفقیت کتاب سخنان ماندگار ودیوان شعر از فرزانه شیدا
اثر -نشر نامه -به دوزبان فارسی واآلمانی
ادبستان, سایت شعر معاصر/ شاعران معاصر
شور شیدائی -اشعار فرزانه شیدا-Farzaneh Sheida
سید محمد آتشی - شاعر مترجم
سوشلیغا انجمن مجازی نقد/ ادبی
آمارانت- مجموعه اشعار وترجمه آقای سید محمد آتشی
خانه نقد -سایت جناب آقای اصلان قزللو- شاعر ونویسنده
×××دفتر شیدا دلی -فرزانه شیدا
شاعرانه ها -نقد وبررسی اشعار وکتب عصر
ایرانفرست/امین
پرستوی عاشق/سعیدکریمی/مهندس سجاده محمدزاده/مهندس علی صادقی/فرزانه شیدا
×××دیوان شیدائی.فرزانه شیدا بلاگ اسکای
دیوان شعر فرزانه شیدا به کوشش شیوااااماهیچ
مااااهیچ ما نگاه/ شیواااماهیچ
×××عکسهای منتخب از اسکاندیناوی(فرزانه شیدا)
×××در آغوش تنهائی(لحظه های باتو بودن) /ف.شیدا
مهری بلوری( خبرنگار دیترویت مصاحبه فرزانه شیدا)
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني
من تشنه هستم...!!!
  
 
  واژ ه ها 
 
 
  (سخنانی از هزار سخن)
 
 
 جلد دو م
 
بخش بیست وسوم(۲۳)
 
 
این بخش از  واژّه هارو اختصاص میدم به نوشته ای از خودم
 
ودر دنباله واژّه ها نوشته * پیشین* رو دنبال خواهم کرد
 
 
 
 
میخوای اسمشو بزار قصه یا  بزار حقیقت
 
 فرقی نمیکنه
 
 
همینقدر میخوام بگم که دنیای بعضی ها رو
 
 
 نباید بهم ریخت 
 
 
چون بعد نمیدونن به چه راه و روشی
 
 
 باید زندگی کنن
 
 
وانوقت هم خودشون رو هم دنیای اطرافشون
 
 
رو به ویرونی وخرابی میکشن
 
 
هروقت رفتی به میون چنین افرادی شنونده باش
 
 
محاله حتی ادم از دشمن خودشم چیز یاد نگیره
 
 
همیشه چیزی برای یادگیری هست
 
 
وسعی کن همیشه وهمیشه
 
 
از مطالعه کم نزاری
 
 
چه مطالعه افراد واشخاص چه مطالعه کتب مختلف
 
 
چراکه هرکدوم در جای خودش آدم رو میسازن برای
 
 
بهتر شدن برای اینکه آدم قادر باشه جوابگوی
 
 
خیلی از سوالات باشه
 
 
بارها پیش اومده دوستان به حاضر جوابی
 
 
 من خندیدن که تو این جوابها رو از کجا میاری
 
 
تنها جوابم همیشه لااقل بخودم این بود
 
 
انقدر یاد بگیر تا بتونی که همیشه برای هرچیز
 
 
اطلاعاتی داشته باشی
 
 
تنها چیزی که همیشه بهش اعتراف کردم
 
 
این بوده که مغز ریاضی ندارم
 
 
دنیای خشک ریاضی بااینکه خودش دنیای بزرگیه
 
 
و بر اساس  نظام وقوانین و
 
 
 ساختار همه چیز در دنیا هم  بر اساس همون قانون ریاضیِ ِ :
 
 
دودوتا چهارتا ست !!!
 
 
وبااینکه اگر مثه ساعت این دور همیشگی روی
 
 
همه اعداد نچرخه دنیا زیر ورو میشه
 
 
کمااینکه یک روز تعطیلی ِ کاری بدون پیش بینی
 
 
میتونه اقتصاد کشوری رو زیرورو کنه
 
 
وبرنامه ریزی ، یکی از پایه های اصلی و مهم
 
 
در زندگی و کشورداری وبرنامه ریزی
 
 
 در اهداف انسانهاست...
 
 
اما دنیای شاعر یا کسی که شعر میگه حتی
 
 
اگه شاعر بزرگی هم نباشه
 
 
وتنها نیمکت نشین مکتب شعر باشه
 
 
مثه من ....
 
 
 
مجزای دنیای آدمای دیگه ست !
 
 
 
شاعر انسانیه که نیمه های شب  به دلیل
 
 
 
 شعری که در وجودش طغیان میکنه
 
 
 از خواب بیدار می شه وتا آخرین
 
 
بیت ومصرع رو نگه
 
 
آرامش خواب ازش دریغ میشه
 
 
در نتیجه شما شاعری پیدا نمیکنید
 
 
که زندگیش تماما بر اساس ساعتی خشک
 
 
تنظیم شده باشه واگر بر اجبار زندگی،
 
 
 برنامه ریزی روزانه رو مجبوره که رعایت کنه
 
 
 تنها بر اقتضای ، مکان  واقوام وخانواده خودشه
 
 
اما از جهاتی خسته است همیشه خسته !
 
 
چون نمیتونه بدون اینکه از خودش
 
 
 واستراحتش بزنه به هردو کار برسه
 
 
بخصوص اگر هم شعر هم خانواده
 
 
تنها عشق زندگیش باشن  وتنها دلیل بودنش!
 
 
این رو من از جانب خودم میگم
 
 
ونمیگم کلّیت داره وهمه ُشعرا همینجورن
 
 
 
اما بسیار دیدم اشعار ونوشته هائی که
 
 
 
روح نداره ،  آدم رو نمیگیره اما هرچی میخونی
 
 
 
 تنها یک تقلب و  یا تکرار از شاعران کلاسیک قدیمه
 
 
از جمله مولانا ، حافظ، سعدی......
 
 
وشما هیچ ایرادی در مضامین و وزن نمیتونید پیدا کنید
  
 
وبادیده منت باید بپذیرید این شعر هم شعره
  
 
در چنین جائی من دیگه ساکت میشم !
 
 
وتبدیل میشم به یه شنونده
 
 
که فقط تنها هدفش اینه که بازم یاد بگیره
 
 
ومعتقدم  گاه سکوت بهترین فریادهاست
 
 
اما از جهتی فکر میکنم که
 
 
گاهی سکوت ، خود به بیراهه زدن هم هست
 
 
گرفتن دست وچشم وگوش هم هست
 
 
بااینحال دنیاشون رو بهم نریز
 
 
بزار زندگیشون رو بکنن و قالبها رو حفظ کنن
 
 
 چرا که بدون این  قالب ها
 
 
سقفهاشون میریزه خدای نکرده زیرش بمونن
 
 
تو مقصری !
 
 
پس جائی که درک نمیشی ساکت باش وناظر!
 
 
 
اما در کنارش  من   همچنان در زندگی
 
 
 بدنبال شاعران ونویسندگانی میگردم
 
 
 که وقتی مینویسند
 
 
شما چیزی تازه تر وچیزی بکر ونغز
 
 
 رو از اون شعر برداشت میکنید
 
 
ددنبال شعری وکتابی وداستانی میگردم
 
 
که وقتی مرور میکنم
 
 
بدنم  دچار هیجانی شاد یا غم آلوده میشه
 
 
با شاعر احساس هماهنگی وهمدلی میکنم
 
 
رویاش،  تصور وتخیلش دردرونم جاری میشه
 
 
ومثه چشمه ای سیرابم میکنه
 
 
بدنبال روحی میگردم که وقتی (در تصور من*)
 
 
 در خوانش شعر وادبیات وهنرش
 
 
، حضورش در اتاقم  جاری میشه ،..
 
 
وجودش واحساسش رو حس میکنم
 
 
در کنار خودم با خودم با همه شادیهاش وغم هاش
 
 
من به چنین کسی میگم
 
 
شاعر ، ‌نویسنده  ، هنرمند
 
 
 و قلمی از سوی خدا !!!
  
 
نظر شما چیه؟؟؟؟!!!
 
*******
 
بد نیست نگاهی هم باین لینک
 
 
 بیاندازید که دنباله ای از همین متن
 
 هست وچون نمیخوام وب سنگین بشه
 
 تنها ادامه مطلب رو لینک میدم
 
 که در ادامه همین بخش نوشتم:
 
ادامه مطلب  :
 
  
       
اقای اصلان قزللو:
 
با درود
 
از اول خردادماه  هفتمین شماره ی خانه نقد به نقد و تفسیر
 
 شعرهای فرزانه ی شیدا اختصاص یافته است .
 
منتظر نقد و بررسی شما دوستان فرهیخته هستیم.
 
خانه نقد ( اقای اصلان قزللو):
 

[ ]
+
واژه ها جلد دوم/بخش 22 بیست دوم

 

 
  واژ ه ها 
 
 
  (سخنانی از هزار سخن)
 
 
 جلد دو م
  
 
  بخش ۲۲ بیست ودوم  
 
 
دنباله از بخش پیشین = فیلسوف غایب از نظر*
 

١- نسخه‌ی اصل

 

در ترجمه‌ی هر اثر باید نخست مطمئن شد که

 آیا مؤلفِ اثر، ویرایش جدیدی از کتاب خود

 عرضه کرده است یا نه؟

و پس از اطمینان از این امر به ترجمه‌ی آن اقدام کرد.

 متأسفانه مترجم محترم به این نکته‌ی مهم توجه نکرده است.

همانطور که در آغاز این مقاله گفتیم، وتس کتاب خود

را نخست در زمان حیات بلومنبرگ در سال ۱۹۹۳ منتشر کرد

 و سپس در سال ۲۰۰۴ آن را با ویرایش جدید روانه‌ی بازار ساخت.

 ویرایش جدید هم از نظر تعداد صفحات و هم از نظر آرایش کاملاً

 با ویرایش نخست فرق دارد.

 مترجم نیز هیچ اشاره‌ای به این انتخاب و مبنا قرار دادن

ویرایش نخست نکرده است. چنانچه مترجم قصد دارد

 کل کتاب را ترجمه کند، توصیه می‌شود،

 ویرایش دوم اثر را مبنای کار خود قرار دهد، تا رنج و زحمتی

 که برای ترجمه‌ی این اثر نفیس می‌کشد، ضایع نشود.

 

٢- جابه‌جایی اجزای جمله

 

یکی از ویژگی‌های هر زبان، علی‌الخصوص زبان فلسفی آلمانی،

 این است که با تقدم مکانی بخشیدن به یکی از اجزای جمله

 این امکان را فراهم می‌کند تا بر جزئی از آن تأکید شود.

 به عنوان مثال اگر دو جمله‌ی زیر را در نظر بگیریم:

"دیروز به پرویز تلفن زدم" و
"به پرویز دیروز تلفن زدم"،

این دوجمله اگرچه از اجزای یکسانی برخوردارند و

 خبر واحدی را منتقل می‌کنند،

اما تأکید جمله‌ی نخست بر زمان است

 و حتی می‌توان در برخی مواقع آن را برابر

 "همین دیروز بود که به پرویز تلفن زدم"

 معنا کرد،

 حال آن که تأکید جمله‌ی دوم بر شخص پرویز است

 و می‌توان از آن معنای " به پرویز من که دیروز تلفن زدم!"

را استنباط کرد. از این رو می باید در ترجمه به این نکته‌ی ظریف

 توجه‌ی کافی داشت

 و اجزای جمله را تنها به لحاظ زیبایی و خوشخوانی

 در زبان فارسی چندان پس و پیش نکرد،

 مگر آن که چاره‌ای جز آن نباشد.

مترجم محترم نخستین جمله‌ی "کار بر روی اسطوره" را

 چنین ترجمه کرده است:


"کتاب عظیم بلومنبرگ با عنوان کار بر روی اسطوره

 (Arbeit am Mythos) در سال ۱۹۷۹ به چاپ رسید." (ص ٤۰)

ترجمه‌ی ایشان کاملاً درست است جز بی‌توجهی به

همان نکته‌ای که در بالا آمد. در واقع ترجمه می‌بایست چنین می‌بود:


"در سال ۱۹۷۹ اثر عظیم دیگری از بلومنبرگ به نام کار ب

 

ر روی اسطوره (Arbeit am Mythos) منتشر شد." (S. 81)

نویسنده با پیش کشیدن زمان انتشار کتاب چند قصد را دنبال می‌کند:

  • خواننده بلافاصله متوجه‌ی سال انتشار کتاب می شود.
  •  
  • توجه به سال انتشار کتاب از آن رو مهم است که بلومنبرگ
  •  
  •  در همین سال کتاب دیگری نیز منتشر کرده است و خواننده
  •  
  • از این طریق متوجه‌ی می‌شود که با فیلسوف پرکاری روبروست.
  •  
  • از سوی دیگر نویسنده با افزودن کلمه‌ی "دیگر"
  •  
  • (که متأسفانه در ترجمه‌ی فارسی جا افتاده است)
  •  
  •  توجه‌ی خواننده را به این نکته
  •  
  •  جلب می کند که کتاب کار بر روی اسطوره تنها
  •  
  • یکی از کتاب‌های سترگ بلومنبرگ است.
  •  

می بینیم که تمام این معانی با پس وپیش کشیدن

 

 اجزای جمله در ترجمه‌ی فارسی چگونه از دست رفته است.

 

٣- معادل‌های فارسی

از جمله موضوعات مهم هر ترجمه به ویژه ترجمه‌ی

 متون فلسفی توجه‌ی کافی به معادل‌های فارسی است.

 ترجمه‌ی فارسی "کار بر روی اسطوره" به این امر جز

 در مواردی معدود توجه‌ داشته است.

 در زیر به برخی معادل‌ها که در آنها از این قاعده پیروی

 نشده است اشاره می‌کنیم:

در ترجمه آمده‌است:


"بلومنبرگ از چنین عالمی به "استبداد واقعیت"

 (Absolutismus der Wirklichkeit) تعبیر می کند ...


مفهوم استبداد واقعیت ما را به یاد مفهوم استبداد الوهیت

 (theologischer Absolutismus) در کتاب حقانیت

 عصر جدید می‌اندازد." (همانجا)

معمولاً Absolutismus / absolutism

را در نوشتارهای سیاسی به "استبداد" یا "حکومت استبدادی"

ترجمه می‌کنند، هر چند که میان معنا و مفهوم استبداد

 در فرهنگ‌های شرقی و معنا و مفهوم

 Absolutismus / absolutism در فرهنگ‌های مغرب‌زمین

 تفاوت هست.

تنها به اشاره بگوییم که Absolutismus / absolutism

اصطلاحی است که در دوران جدید باب شد که در

 عین حکومت مطلقه‌ی فردی و بی اعتنایی به اصلاحات سیاسی،

عموماً با اصلاحات اقتصادی و اداری و حقوقی همراه بود،

 حال آن که در حکومت‌های استبدادی شرقی شاهد

 چنین نشانه‌هایی نیستیم. از این رو شاید بهتر باشد حتی

 در زبان سیاسی نیز آن را "حکومت مطلقه" ترجمه کنیم

 و "استبداد" را برای واژه‌هایی مانند

 Tyrannei / tyranny و Despotismus / despotism

به کار بریم.

به هر رو اگر در نوشتارهای سیاسی نمی‌توان چنین کرد،

در عرصه‌ی فلسفه‌ می‌باید واژه‌ای وضع کرد

 تا ارتباط میان آن و لفظ "مطلق" absolut حفظ شود،

 زیرا در غیر این صورت سخن بلومنبرگ چندان قابل فهم

 نخواهد بود.

 وی وقتی از پدید آمدن خدای قاهر مطلق در سده‌های میانه‌ی پسین

سخن می‌گوید که جایی برای اختیار آدمی باقی نمی‌گذاشت

 و بر پایه‌ی آن اصطلاح theologischer Absolutismus

را وضع می کند، اگر absolut

را "مطلق" و اصطلاح اخیر را "استبداد الوهیت" ترجمه کنیم،

این پیوند را گسسته‌ایم.

از همین روست که آقای دکتر محمدرضا نیکف

ر این اصطلاح را "مطلق‌بینی الهیاتی" ترجمه کرده است

 که به زعم این نگارنده بر برابرنهاده‌ی خانم فرنودفر

 برتری دارد.

 بر همین پایه بهتر است Absolutismus der Wirklichkeit

 را نیز "مطلق‌بینی واقعیت" یا "مطلق‌العنانی واقعیت" ترجمه کرد

 و نه "استبداد واقعیت".

 

باید خاطر نشان کرد که واژه‌ها به موجودات زنده میمانند

 که متولد می‌شوند، رشد می‌کنند، معانی گوناگون می‌گیرند

 و ممکن است پس از مدتی مهجور و متروک شوند

و از کارایی و بازدهی بیفتند.

 به عنوان مثال در حالی که ما در گذشته میان واژ‌ه‌های

 "فهم" و "عقل" چندان تفاوتی نمی‌گذاشتیم

 و هم‌اینک در زبان روزمره نیز این دو

 را یکسان به کار می‌بریم، لیکن با ورود فلسفه‌ی کانتی معانی

این دو دست کم در پهنه‌ی فلسفه گسترش یافته است

 و نمی‌توان دیگر آن‌ها را مترادف هم به کار برد.

 بر همین قیاس می‌توان در نظر گرفت

 که معنای مطلق و ترکیبات آن

 نیز گسترش یابد تا بتواند پاسخگوی نیازها شود.

 دنباله این بحث در بخش بعدی واژه ها

----------------

فلسفه مورچه...

از وبلاگ موفقیت به قلم آقای سعید:

http://f10.blogsky.com/ 

 مورچه ها در سراسر دنیا دیده می شوند و تعدادشان بسیار

 زیاد است ولیکن  زندگی مورچه ها سرشار از  فلسفه است

و بیایید با هم چند نمونه از آن را مرور کنیم و بیندیشیم و ..............

 

مورچه ها:

 

1.بسیار پرتلاش اند.

 

2. راههای گوناگونی را جستجو می کنند.

 

3. از مانع عبور می کنند؛ هر اندازه بزرگ یا خطرناک باشد.

 

4.اگر عبور از مانع ممکن نباشد، مانع را دور  می زنند.

 

5. تا به هدفشان نرسند، دست از راه رفتن بر نمی دارند ؛

 

 حتی در سر بالائی های مسیر  می افتند ولی

 

 دوباره ادامه میدهند و بیشتر سعی و تلاش میکنند .

 

6. بااحتیاط اند.

 

7. اتحاد دارند؛ هیچ کدام تنها با دشمنان نمی جنگند.

 

8.زندگی دستجمعی دارند و هیچ مورچه ای تنها

 

 زندگی نمی کند.

 

9. با هم  و در کنار هم و با تقسیم کاری شگفت انگیز

 

 زندگی می کنند.

 

10. روح صرفه جویی دارند؛ آنها هیچ وقت تمام آذوقه زمستانی

 

 را نمی خورند و همواره در لانه خود غذای چند سال آینده

 

 را آماده دارند. با این روش، در زمستان سرد و سخت،

 

غذای کافی دارند.

 

11. عاشق آفتاب اند. در زمستان، هنگامی که هوا آفتابی می شود،

 

 آنان بیدرنگ از لانه گرم خود بیرون می آیند.

 

12- در اثر ممارست آنقدر ورزیده شده اند

 

که گویند قویترین موجود روی زمین است

 

 زیرا که چندین برابر وزن خود را میتوانند

 

 از روی زمین بلند کند .

 

   بله، مورچه های کوچک به انسان فلسفه زندگی می آموزند!

 

مورچه ها با عمل خود به ما نشان می دهند

 

 که هرگز ناامید نشویم؛ محتاط باشیم؛

 

 با آرزو مأنوس شویم؛ تمام توانمان

 

 را برای موفقیت به کار گیریم؛ قدر نعمتهای خدا را بدانیم؛

 

 صرفه جو باشیم؛

 

 از کنار هم بودن لذت ببریم؛ با هم آینده را بسازیم؛

 

از تنهایی گریزان باشیم؛ منافع جمع را بر منافع خودمان

 

 ترجیح دهیم و حال نظر شما چیست ؟


[ ]
+
واژ ه ها قسمت( بیست ویکم -۲۱) جلد دوم
 
 
  واژ ه ها 
 
 
 (سخنانی از هزار سخن)
 
 
 
جلد دوم
 
 
  قسمت( بیست ویکم -۲۱)
 
بخش سوم : فیلسوف غایب از نظر بخش
 
«اینک انسان به جای آن که با اشیاء سر و کار داشته باشد،
 

 با خویش سر و کار دارد ... او دیگر در عالم فیزیکی صرف

زندگی نمی‌کند، بلکه در عالمی نمادین به سر می برد»" (همانجا).

بلومنبرگ به پیروی از کاسیرر بر این نظر است

 که انسان‌ها برای آن که واقعیت خشن و بی‌رحم را مهار کنند،

 سکوت این عالم ترسناک را بشکنند و قدرقدرتی واقعیت

 را طرد کنند، اسطوره را ابداع کرده‌اند.

 توجه‌ی بلومنبرگ بیش از همه به کارکرد اسطوره

 و خدمتی است که به بشر کرده است.

جهان، بی‌نام و ترسناک است.

اسطوره‌‌ها با  داستان‌های خود این جهان بی‌نام

و غریب را نام‌گذاری می‌کنند تا از غربت و بیگانگی

 و به تبع آن از ترسناکی آن‌‌ بکاهند

و جهان را زیست‌جهان انسان کنند.


در این جا لازم است تا به اختلاف دو مفهوم اشاره کنیم تا بتوانیم

 سخن بلومنبرگ را بهتر دریابیم. در زبان فلسفی آلمانی

 و به پیروی از کیرکگور و هایدگر میان Furcht و Angst

 تفاوت گذاشته می‌شود.

 مترجمان ما اصطلاح نخست را "ترس"

و دومی را "ترس‌آگاهی" ترجمه کرده‌اند که چندان

 وافی به مقصود نیست. Furcht به ترسی گفته می‌شود

که دارای موضوع است، مانند ترس از سگ هار و مار سمی

 و امتحان آخر سال. درعوض Angst به ترسی اطلاق می‌شود

 که فاقد موضوع است. به زبان بلومنبرگ چنین هراسی

"یک التفات ِآگاهی ِبدون موضوع است."[8].

هراس از تاریکی تهدیدآمیز یا امر بیگانه، گونه‌‌هایی

 از چنین ترسی است[9]. موضوعش قابل درک و لمس نیست

و نمی‌توان آن را به نام یاد کرد.  به نظر بلومنبرگ سیطره‌ی

 واقعیت از چنین خصوصیت هراس‌انگیزی برخوردار است

و اسطوره می‌کوشد چنین هراسی را بزداید و جهان نامأنوس

 و بیگانه را برای آدمی مأنوس و آشنا کند. به گفته‌ی او "اسطوره،

فروکاستن ِمطلق‌العنانی واقعیت است"،

واقعیتِ بی‌چهره، هراس‌انگیز، بی‌نام، بیگانه، بی‌کلام

و قدرقدرت از طریق اسطوره برای ما مأنوس می‌شود

. اسطوره‌ها، بی‌نامی ِآنچه بی‌چهره است، قدرقدرتی ِآنچه

دسترس‌ناپذیر است و بی‌معنایی آنچه بیگانه است

را از میان برمی دارند.

کارکرد دیگر اسطوره معنابخشی به حیات است.

 بلومنبرگ همسو با دیلتای و رُتهاکر بر اهمیت معناداری

 عالم تأکید می‌کند که علم نسبت به آن بی‌توجه است،

اما اسطوره قادر است آن را عرضه کند. به نظر بلومنبرگ

عالم علمی، برخلاف کیهان ِپرمعنای تفکر اسطوره‌ای،

ایجاد کننده‌ی هیچ معنایی نیست. علم معنایی را که اسطوره

 برای این عالم ایجاد کرده‌است، از عالم می‌ستاند

 و آن را بی معنا می‌کند.

 از این رو به نظر بلومنبرگ، کارکرد علم دوگانه است:

  1. همسو با اسطوره می‌کوشد از مطلق‌العنانی واقعیت فاصله بگیرد.
  2. از آنجا که معناداری را از عالم می‌گیرد و طبیعت را صامت و بی‌کران و بی‌اعتنا به بشر نشان می‌دهد، بار دیگر مطلق‌العنانی واقعیت را از نو قوت می‌بخشد.

بلومنبرگ این نظر رایج مبنی بر ا

ین که اسطوره صورت

 اولیه‌ی روح بشری است که دورانش سپری شده است

 و اکنون صورت‌های دقیق‌تر فلسفه و علم جایگزین

 آن شده‌اند را رد می کند (همانجا، ٤٤)

. به نظر او خطاست

 

اگر مانند دوران روشنگری گمان کنیم که در گذار از میتوس

 به لوگوس یا

از اسطوره به عقل، گسستی بنیادین رخ داده‌ است.

 به باور متفکران روشنگری،

 اسطوره و لوگوس دو مفهوم متقابل‌ و آشتی‌ناپذیرند.

بلومنبرگ با این نظر

سر سازگاری ندارد. نه اسطوره امری غیرعقلانی است

 و نه عقل محصول

 پشت سرنهادن ِاسطوره است، چرا که تفکر اسطوره‌ای

 با مهار کردن قهر

 طبیعت ناشناس و معنا بخشیدن به ناشناختگی بی‌نام طبیعت،

 خود در خدمت روشنگری است.

از این رو اسطوره و عقل را دوضد آشتی ناپذیر دانستن،

 به زعم بلومنبرگ از جعلیات دوران بعد و امری به

 غایت سطحی است،

زیرا "کارکرد اسطوره را در غلبه بر بیگانگی ِ خود عالم در دوره

 آرخایی به عنوان امری عقلانی نادیده می‌گیرد"

. عقل و اسطوره، روشنگری و دین، هرچند به لحاظ نظری متنافر

 و واگرایند، لیکن در اصل از جنبه‌ی عملی‌‌ی زندگی

هم‌گرایی دارند،

 چرا که همه‌ی آن‌ها علیه هرج و مرج تهدیدآمیز

 واقعیتِ بی‌نام عمل می‌کنند

(همانجا، ٤٤). "روشنگری و علم،

 از آن حیث که مانند اسطوره ابزاری در خدمت بقای حیات بشری‌اند،

 در مسیر سنت اسطوره‌ای قرار دارند، هرچند نه به یک نحو. ...

در اسطوره و علم ما با انسانی کردن عالم رو به رو هستیم،

 که این خود می‌تواند به دو معنا باشد: نخست این که به عالم هیأتی

 انسانی بدهیم و دیگر این که عالم را به خدمت انسان درآوریم....

 اسطوره و علم از طریق نظامی قابل اعتماد، روشن و حساب شده،

 جانشین خائوس [یا آشوب ازلی] می‌شوند که در آن نمی‌توان

 به هیچ چیز تکیه و اعتماد کرد." (همانجا، ٤٥)

 

البته خطاست اگر گمان کنیم که قصد بلومنبرگ این است که

 باید دوباره به اسطوره بازگردیم یا اسطوره می تواند

مجدداً احیاء شود

. تمام تلاش او شناختن کارکردهای اسطوره است و نشان دادن سهم

 آن در کاهش مطلق العنانی واقعیت و کمک به بقای بشر.

 بحث بلومنبرگ و وتس وسیع تر از آن است که در این

 مختصر بگنجد.

 قصد این نوشته تنها نشان دادن چهره‌ای دیگر از بلومنبرگ

 و دعوت خواننده به شناختن چهره‌های دیگر

این متفکر ژرف اندیش معاصر آلمانی است. 

از هانس بلومنبرگ بسیار می‌توان آموخت، اما آنچه برای ما

 ایرانیان اهمیت بسزایی دارد شاید آموختن این درس باشد که:

از نگاه ایدئولوژیک به فلسفه، علم، دین و اسطوره فاصله بگیریم

، نگاهی که متأسفانه در میان ما ایرانیان رهبران و رهروان بسیار

دارد.*

نگاهی به ترجمه

نخست باید سپاسگزار مترجم مقاله‌ی "کار بر روی اسطوره"،

 خانم فریده فرنودفر بود که توانسته است چهره‌ای دیگر از بلومنبرگ

را به خواننده‌ی فارسی زبان معرفی کند

 و زمینه‌ای برای شناخت بیشتر او فراهم آورد.

ترجمه از متن آلمانی به ویژه متون فلسفی کاری

 به غایت دشوار است

و ما در این زمینه همچنان اندر خم یک کوچهایم

 و باید مدتی بگذرد

و ترجمه‌های فراوانی از متون آلمانی صورت گیرد

 و فرهنگ‌های معتبری منتشر شود تا بتوانیم فاصله‌ی خود

 را با ترجمه‌هایی که

 از زبان انگلیسی یا فرانسوی توسط استادان این فن

 صورت می گیرد، به حداقل ممکن برسانیم.

عمدهی علل مشکلات این راه، یکی دشواری زبان آلمانی

و پیچیده‌نویسی فیلسوفان آلمانی‌زبان است و دیگری

 اختلاف ساختاری زبان آنان با زبان فارسی. شوپنهاور

 در باره‌ی زبان آلمانی سخن نغری دارد:

"اصل حکمفرما در هنر نگارش چنانست

 که هر انسانی در یک زمان نمی‌تواند در بیش

 از یک موضوع به روشنی اندیشه کند،

 پس از او نباید خواست در یک زمان دو یا

 چند موضوع را مورد تفکر قرار دهد.

 ولی ما با باز کردن پرانتز و عبارات معترضه

 در داخل جمله و شکستن جمله برای گنجاندن آنها

همین را از خواننده می‌خواهیم و این شیوه‌ایست

 که مآلاً گسیختگی بی‌جهت و غیر لازم به وجود می‌آورد.

 نویسندگان آلمانی در این زمینه بیش از همه خلاف می‌کنند

. اینکه زبان آلمانی بیش از هر زبان زنده دیگر مناسب این شیوه

است، حقیقتی را بیان می‌کند ولی آن را موجه نمی‌سازد. نثر هیچ

زبانی را چون زبان فرانسه به راحتی و روانی نمی‌توان خواند؛

 چون زبانی است که این خطا اصولاً در آن راه ندارد.

نویسندهفرانسوی افکارش را به دنبال هم و در یک نظم منطقی و

طبیعی بیان می‌کند و از اینرو خواننده نیز تمام توجهش

 را بی هیچ گسیختگی به تک تک آنها معطوف می‌دارد.

 ولی نویسنده آلمانی آنها را یکبار و دوبار و سه بار

 درهم می‌پیچد و به هم می‌بافد و به جای آنکه آنها را

به دنبال هم بیان کند، اصرار می‌ورزد که هر شش مطلب

 را یکجا بگوید".

(نقل از مقدمه‌ی مترجم سنجش خرد ناب، ویراست نخست، XL)

در مورد دشواری و تاریکی متون فلسفی آلمانی نیز

 لازم نیست سخن دراز کنیم. هر که کم و بیش با آثار فلسفی آلمانی

 روبرو شده باشد، می‌داند که این آثار تا "سرحد خستگی

 به قوه‌ی توجه فشار می‌آورند".

 به گفته‌ی شمس‌الدین ادیب سلطانی،

زبان آلمانی، زبانی تاریک است،

"اگر یونان روشنی را به بشریت عرضه داشت،

این سرنوشت آلمان بود که تاریکی فلسفی

 را به بشریت هدیه کند، یا بهتر بگوییم،

 اندیشه او را تا دورترین و تاریکترین مرزهای ممکن،

بگستراند" (سنجش خرد ناب، ویراست نخست، XLIII).

این نکته را ازآن رو آوردیم تا اگر خطایی در ترجمه‌ی مترجم

 محترم یافتیم، آن را نشانه‌‌ای ازضعف مترجم یا بی‌اعتباری

 ترجمه‌ی او نگیریم. کار خانم فرنودفر شایسته‌ی

 هرگونه تقدیر است و آنچه در پی می آید،

 کوششی است برای بالا بردن سطع توقع خواننده

 به قصد راه کمال پیمودن ترجمه‌های آلمانی به فارسی.

 

ادامه این مقاله در بخش بعدی واژ ه ها

 

(لینک اصلی) ادامه مطلب :

http://www.berke-falsafe.de/mypage/blumenberg_arbeit_am_mythos_persisch.htm

 

برگرفته از سایت تازه های ادبی به مدیریت آقای م.مجتبی

 

http://ccccc.blogfa.com/

 

 نوشته ای از یک دوست : خداوند کجا نیست:

 http://www.khodavandegar.blogfa.com/

 

شما تجلی افکاری هستید که نسبت به خودتان دارید !


در مقابل هر چه مقاومت کنید اصرار می ورزد !


آنچه در دنیا شاهد آن هستید حاصل اعتقادی است

 

 که نسبت به آن دارید !


این که شرایط چگونه تغییر کند فقط بستگی به شما دارد


زندگی شما در قسمت و شانس خلاصه نشده است


اگر دوستدار زیبایی باشی ، زیبایی را می بینی

 

و اگر از دیدن زیبایی بترسی ، زشتی را می بینی !

یادمان باشد : خداوند ما را اتفاقی به دنیا نفرستاد !

متن زیر از وبلاگ: روانشناسی

به مدیریت اقای ناظمی:

http://nazemimoezabadi.blogfa.com/

زمانی که خودت را درخودت کشف کرده باشی ،

می بینی تمام سرگرمی های بیرونی ترفند های ذهن است

 که ذهن با جذب آدمی به سوی آن عوامل کاذب مارا

 ازکشف ماهیت واقعی مان دورساخته همچنان

اسیرپدیده های بیرونی می نماید .

 تنها دراین زمان است که میتوانی با هوشیاری کامل 

 ازخودباختگی خویشتن به ذهن شرطی خویش

 خودرا مصون ودرامان داری

 


[ ]
+
واژ ه ها (سخنانی از هزار سخن) بخش بیست -(20)
 
 
 
 واژ ه ها
 
 
 (سخنانی از هزار سخن)
 
 
 
جلد دوم
 
 
  قسمت( بیست  -۲۰)
 
 
دنباله فیلسوف غایب از نظر بخش دوم:
 

وتس به درستی بر فضل تقدم ارنست کاسیرر
 
در این زمینه تأکیدمی‌کند.
 
اگرگذشتگان انسان را حیوان عاقل و ناطق خوانده‌اند،

کاسیرر انسان را حیوان نمادساز تعریف می‌کند:

"انسان موجودی است که عوالمی از نماد [Symbol]
 
را ایجاد می‌کند،
 
این بدان معناست که چنین عوالمی، ابعادی از واقعیت‌اند که

انسان در وهله  نخست، در آن‌ها زندگی می‌کند. زبان، اسطوره،

دین، هنر، علم و تاریخ جزء این عوالم نمادین‌اند. نتایج این فعالیت

نمادسازی انسان، «مخلوقات اسطوره‌ای، مناسک دینی و اصول

عقاید، آثار هنری و نظریه‌های علمی‌اند».

همه این‌ها مجموعاً قلمرو عالم انسانی را تشکیل می‌دهند

که در آن نه با خودِ واقعیت، بلکه صرفاً با خودمان سر و کار

داریم... صور نمادین متنوع – نظیر زبان، اسطوره، هنر، دین،

علم – همه واجد کارکرد بنیادین واحدی‌اند. کوشش آن‌ها متوجه‌ی

بناکردن عالمی قابل اعتماد، مأنوس و نظام‌یافته است...

«اینک انسان به جای آن که با اشیاء سر و کار داشته باشد،

با خویش سر و کار دارد ... او دیگر در عالم فیزیکی صرف

زندگی نمی‌کند، بلکه در عالمی نمادین به سر می برد»
 
" (همانجا).

بلومنبرگ به پیروی از کاسیرر بر این نظر است

که انسان‌ها برای آن که واقعیت خشن و بی‌رحم را مهار کنند،

سکوت این عالم ترسناک را بشکنند و قدرقدرتی واقعیت

را طرد کنند، اسطوره را ابداع کرده‌اند.

توجه‌ی بلومنبرگ بیش از همه به کارکرد اسطوره

و خدمتی است که به بشر کرده است.

جهان، بی‌نام و ترسناک است.

اسطوره‌‌ها با داستان‌های خود این جهان بی‌نام

و غریب را نام‌گذاری می‌کنند تا از غربت و بیگانگی

و به تبع آن از ترسناکی آن‌‌ بکاهند

و جهان را زیست‌جهان انسان کنند.


در این جا لازم است تا به اختلاف دو مفهوم اشاره کنیم
 
 تا بتوانیمسخن بلومنبرگ را بهتر دریابیم.
 
در زبان فلسفی آلمانی (واژه  های آلمانی)

و به پیروی از کیرکگور و هایدگر میان
 
Furcht و Angst

تفاوت گذاشته می‌شود.

مترجمان ما اصطلاح نخست را "ترس"

و دومی را "ترس‌آگاهی" ترجمه کرده‌اند که چندان

وافی به مقصود نیست. Furcht به ترسی گفته می‌شود

که دارای موضوع است، مانند ترس از سگ هار و مار سمی

و امتحان آخر سال. درعوض Angst به ترسی اطلاق می‌شود

که فاقد موضوع است. به زبان بلومنبرگ چنین هراسی

"یک التفات ِآگاهی ِبدون موضوع است."[8].

هراس از تاریکی تهدیدآمیز یا امر بیگانه، گونه‌‌هایی

از چنین ترسی است[9]. موضوعش قابل درک و لمس نیست

و نمی‌توان آن را به نام یاد کرد. به نظر بلومنبرگ سیطره‌ی

واقعیت از چنین خصوصیت هراس‌انگیزی برخوردار است

و اسطوره می‌کوشد چنین هراسی را بزداید و جهان نامأنوس

و بیگانه را برای آدمی مأنوس و آشنا کند.
 
به گفته‌ی او :
 
 
"اسطوره، فروکاستن ِمطلق‌العنانی واقعیت است"،


واقعیتِ بی‌چهره، هراس‌انگیز، بی‌نام، بیگانه، بی‌کلام

و قدرقدرت از طریق اسطوره برای ما مأنوس می‌شود

. اسطوره‌ها، بی‌نامی ِآنچه بی‌چهره است، قدرقدرتی ِآنچه

دسترس‌ناپذیر است و بی‌معنایی آنچه بیگانه است

را از میان برمی دارند.

کارکرد دیگر اسطوره معنابخشی به حیات است.

بلومنبرگ همسو با دیلتای و رُتهاکر بر اهمیت معناداری

عالم تأکید می‌کند که علم نسبت به آن بی‌توجه است،

اما اسطوره قادر است آن را عرضه کند. به نظر بلومنبرگ

عالم علمی، برخلاف کیهان ِپرمعنای تفکر اسطوره‌ای،

ایجاد کننده‌ی هیچ معنایی نیست. علم معنایی را که اسطوره

برای این عالم ایجاد کرده‌است، از عالم می‌ستاند

و آن را بی معنا می‌کند.

از این رو به نظر بلومنبرگ، کارکرد علم دوگانه است:

همسو با اسطوره می‌کوشد از مطلق‌العنانی
 
 واقعیت فاصله بگیرد.
از آنجا که معناداری را از عالم می‌گیرد و طبیعت را
 
 صامت و بی‌کران و بی‌اعتنا به بشر نشان می‌دهد،
 
 بار دیگر مطلق‌العنانی واقعیت را از نو قوت می‌بخشد.

بلومنبرگ این نظر رایج مبنی بر این که
 
 اسطوره صورت اولیه‌ی روح بشری است
 
که دورانش سپری شده است

و اکنون صورت‌های دقیق‌تر فلسفه و علم جایگزین

آن شده‌اند را رد می کند (همانجا، ٤٤).

.به نظر او خطاست



اگر مانند دوران روشنگری گمان کنیم که در گذار از میتوس

به لوگوس یا

از اسطوره به عقل، گسستی بنیادین رخ داده‌ است.

به باور متفکران روشنگری،

اسطوره و لوگوس دو مفهوم متقابل‌ و آشتی‌ناپذیرند.

بلومنبرگ با این نظر

سر سازگاری ندارد. نه اسطوره امری غیرعقلانی است

و نه عقل محصول

پشت سرنهادن ِاسطوره است، چرا که تفکر اسطوره‌ای

با مهار کردن قهر

طبیعت ناشناس و معنا بخشیدن به ناشناختگی
 
 بی‌نام طبیعت،خود در خدمت روشنگری است.

از این رو اسطوره و عقل را دوضد آشتی ناپذیر دانستن،

به زعم بلومنبرگ از جعلیات دوران بعد و امری به

غایت سطحی است،

زیرا "کارکرد اسطوره را در غلبه بر بیگانگی ِ خود عالم
 
 در دورهآرخایی به عنوان امری عقلانی نادیده می‌گیرد".


عقل و اسطوره، روشنگری و دین، هرچند به لحاظ نظری متنافر

و واگرایند، لیکن در اصل از جنبه‌ی عملی‌‌ی زندگی

هم‌گرایی دارند،

چرا که همه‌ی آن‌ها علیه هرج و مرج تهدیدآمیز

واقعیتِ بی‌نام عمل می‌کنند

(همانجا، ٤٤). "روشنگری و علم،

از آن حیث که مانند اسطوره ابزاری در خدمت بقای حیات بشری‌اند،

در مسیر سنت اسطوره‌ای قرار دارند، هرچند نه به یک نحو. ...

در اسطوره و علم ما با انسانی کردن عالم رو به رو هستیم،

که این خود می‌تواند به دو معنا باشد: نخست این که به عالم هیأتی

انسانی بدهیم و دیگر این که عالم را به خدمت انسان درآوریم....

اسطوره و علم از طریق نظامی قابل اعتماد، روشن و حساب شده،

جانشین خائوس [یا آشوب ازلی] می‌شوند که در آن نمی‌توان

به هیچ چیز تکیه و اعتماد کرد." (همانجا، ٤٥)

البته خطاست اگر گمان کنیم که قصد بلومنبرگ این است که

باید دوباره به اسطوره بازگردیم یا اسطوره می تواند
 
 مجدداً احیاء شود.

تمام تلاش او شناختن کارکردهای اسطوره است
 
 و نشان دادن سهمآن در کاهش مطلق العنانی واقعیت
 
 و کمک به بقای بشر.

بحث بلومنبرگ و وتس وسیع تر از آن است
 
 که در این مختصر بگنجد.

قصد این نوشته تنها نشان دادن چهره‌ای دیگر از بلومنبرگ

و دعوت خواننده به شناختن چهره‌های دیگر
 
این متفکر ژرف اندیش معاصر آلمانی است.

از هانس بلومنبرگ بسیار می‌توان آموخت، اما آنچه برای ما

ایرانیان اهمیت بسزایی دارد شاید آموختن این درس باشد که:

از نگاه ایدئولوژیک به فلسفه، علم، دین و اسطوره فاصله بگیریم

، نگاهی که متأسفانه در میان ما ایرانیان رهبران و رهروان بسیار

دارد.

======================

با تشکر وامید موفقیت برای شما عزیزان دنباله این بخش

فردا در بخش  در جلسه بعدی ثبت خواهد شد:
 
 فرزانه شیدا

[ ]
+
واژ ه ها (سخنانی از هزار سخن)جلد دوم(۱۹)

 واژ ه ها
 
 
 (سخنانی از هزار سخن)
 
 
 
جلد دوم
 
 
قسمت نوزدهم (۱۹)
 
 
 
وقتی رسالت انسانی خود را می نگریم
 
 به هیچ چیز نمیرسیم  ، جز قانون انسانیت !!!

جدا از مرزهای اجتماعی /فرهنگی/ دینی
 
 یا رنگ پوست و تفاوت زبانها!!!
 
 ودر اینجاست که یگانگی آغاز میگردد

وتفاوتها کمرنگ گشته وهمبستگی های انسانی راه میگشاید
 
 جدا از  تمامی مرزهائی که آدمی برخود خویش نهاده است
 
 و گاه به حکم معنویت خویش دیگری را نیز
 
 بر دار می کشد!

امید روزی رسالت انسانی ما به نحو احسن انجام گیرد
 
تا تنها بیک نگاه یکدیگر را ببینم:
 
 
من انسانم تو انسانی!!! :

افسوس که از قصه های دیروز
 
خاطره و حسرتی  بیش
 
 برجا نمانده است
 
کنون اما...
 
" دیروزها " برای امروز قصه میگویند
 
وامروز... فریاد ما ...
 
" فردا " را به تکانی سخت
 
 خواهد انداخت..
 
آندم من کجای قصه خواهم بود
 
 
...تو درکجا؟!
 
آنروز ایا هستی من
 
این فانی روزگار بشری را
 
باز زندگی میکند؟!
 
یا فرتوتی زمان ودل
 
باز درکنج متروک قصه های دیروز
 
آه می کشد در تصویر دوباره ی خاطره ها
 
اما میدانم
 
فردا  در تکانی سخت
 
خواهد لرزید
 
آندم که قلبها
 
 لرزش واقعی خویش  آغاز کنند
 
وزلزله احساسها
 
جهانی را... در آشوب
 
بودن خویش
 
 
لرزان  قلبهائی سازد
 
که ماهیت بودن خویش را
 
باز پس میخواهند
 
تا دوباره  اصالت خویش باز یابند
 
در فریادی که به قدرت خواهد گفت:
 
""" من اشرف مخلوقاتم """
 
مرزهایم ، مرزانسانیتی ست
 
که رسالت خویش را 
 
آغاز نموده  است!
 
قانون من
 
مرزی جز  انسانیت نمی شناسد
 
و بیراهه های مصوّبه و تبصره ها
 
بیک کلام بیشتر ختم نمیگردد
 
 
"" من انسانم!!!""
 
 
 
از : فـرزانه شــیدا
 
 
 Farzaneh Sheida
 
 
 
سه شنبه 3 اردیبهشت 1387
 

در این بخش از واژه ها نگاهی خواهیم داشت بر
 
 فیلسوف

 "غایب از نظر"هانس بلومنبرگ

 از دیدگاه آقای رحمان افشاری

 

 نگاهی به کارکرد اسطوره


در "دیداری" با هانس بلومنبرگ

 

به قلم:  رحمان افشارى:


 
rafshari@gmx.de

هانس بلومنبرگ (۱۹۹۶ - ۱۹۲۰) یکی از فیلسوفان ژرف‌اندیش

 و دشوار‌نویس آلمانی است. در باره‌ی او گفته‌اند که وقتی زنده بود

 می‌توانستی تصور کنی که مرده است

 و وقتی مرد می‌توان تصور کرد

 که زنده است.

سالیان درازی از عمر را خلوت گزید و در جایی

 ظاهر نشد.

حتی تلویزیون آلمان که برنامه‌ای را به او اختصاص داد،

 تصویر زنده‌ای از او پخش نکرد و تنها توانست شبح او را از

 پشت پنجره‌ی خانه‌اش نشان دهد. از دیدن و دیده شدن

 و توریسم علمی گریزان بود. کسی در باره‌ی او گفته است: "

هر که می‌خواهد او را ببیند، باید او را بخواند". تنها از طریق

 مطالعه‌ی آثار پرشمار و گرانقدر او

ممکن بود با او "دیداری" داشت،

 هر چند که این "دیدار" نیز کاری ساده نیست،

 زیرا پیچیدگی اندیشه

 و نثر دشوار و در عین حال زیبای او

 و تنوع مضامین و موضوعات

 آثارش که عرصه‌های فلسفه، الهیات، ادبیات،

 تاریخ و اخترشناسی را در بر می‌گیرد،

 کار را حتی برای خواننده‌ی اهل فن و زبان‌دان

مشکل می‌کند.

تنها بلومنبرگ نبود که پنهان زیست، پوشیدگی بر ساختار

 منطقی استدلا‌ل‌های او نیز سایه افکنده است.

در تاریخ ۲۸ مارس ۱۹۹۶ پیک اجل بر درب خانه‌‌ی این فیلسوف

 "غایب از نظر" کوفت و بی اذن او داخل شد و با او دیدار کرد.

 مرگ، اگرچه به خلاقیت فکری او پایان داد،

 اما نتوانست مانع اشاعه‌ی افکار و آثارش شود

و حتی برخی از آثار او پس از مرگش منتشر شد،

 گویی که وی همچنان زنده است.

 

اما شعاع اندیشه‌ی او از مرزهای زبان و زمان و مکان او در گذشت،

 به نحوی که در میان ما ایرانیان نیز نام او آشناست

و در بحث‌های سنت و مدرنیته‌ی ما حضوری زنده دارد

. در این زمینه کافیست برای نمونه تنها به آثار سیدجواد طباطبایی

 و محمدرضا نیکفر اشاره کنیم.

لیکن تا آنجا که این نگارنده می‌داند تاکنون هیچ اثری از او

 به فارسی انتشار نیافته و هیچ کتابی در باب آرای او

 به زبان ما ترجمه یا تألیف نشده است.

توجه‌ی متفکران ما نیز بیشتر به کتاب "حقانیت عصر جدید"

[1] و بحث‌های سنت و مدرنیته‌ی اوست و سایر آثار

 و آرای او گویا از چشم دور مانده است.

مقاله‌ی "کار بر روی اسطوره" که بخشی از کتاب

 فرانتس یوزف وِتس Wetz به نام "آشنایی با بلومنبرگ"[2] است

 و ترجمه‌ی فارسی آن در کتاب ماه فلسفه، شماره ٤،

 دی ۱۳۸۶ به همت خانم فریده‌ فرنودفر منتشر شده است،

 شاید نخستین اثر مستقل در این زمینه باشد که به کتابی

 به غیر از "حقانیت عصر جدید" او می‌پردازد

و موضوع اسطوره را از نگاه بلومنبرگ پیش می‌کشد.

وِتس، مؤلف کتاب، بخوبی توانسته است مهمترین جنبه‌های فکری

 بلومنبرگ را با زبانی روشن منعکس و زمینه‌ی "دیداری"

 از او را برای خواننده فراهم کند. وی چاپ نخست کتابش

 را در سال ۱۹۹۳ در زمان حیات بلومنبرگ منتشر کرد

 و پس از مرگ او ویرایش جدیدی از آن را در سال

۲۰۰۴ روانه‌ی بازار ساخت.

اسطوره یکی از موضوعاتی است که ذهن بلومنبرگ

را به خود مشغول ‌داشته است و رد آن را می‌توان حتی

 تا رساله‌ی دکترای او نیز پی گرفت. اما کتاب مهم و

سترک بلومنبرگ به نام "کار بر روی اسطوره"[3] 

 که در ۷۰۰ صفحه در سال ۱۹۷۹ منتشر شد، تماماً به

 این موضوع اختصاص دارد و حاوی اندیشه‌های ژرف

 و بدیع اوست.

وتس به ما می‌گوید که برای فهم "کار بر روی اسطوره"

 نخست باید کتاب دیگر بلومنبرگ به نام "پیدایش جهان کوپرنیکی"[4]

را از نظر گذراند، زیرا وی در آن کتاب به تفصیل،

تلقی نوین آدمی از عالم را بیان کرده است.

به اعتقاد بلومنبرگ نگاه و تلقی انسان‌ها پس

 از کوپرنیک به کلی دگرگون شده است به نحوی

که اکنون می‌توانیم از چیزی به نام پیدایش جهان

 کوپرنیکی سخن بگوییم. واژه‌ی پیدایش (Genesis)

 را بلومنبرگ بیهوده و از سر بازی انتخاب نکرده است:

این همان لفظی است که نخستین سِفر عهد عتیق با آن آغاز می‌شود.

به نظر بلومنبرگ پس از کپرنیک سه تلقی و بینش به طرزی

 روزافزون و با قدرت تمام بر ذهن و ضمیر آدمی مسلط شدند:

  1. عالم بی کران است و حد و مرزی برای آن متصور نیست
  2.  
  3. و انسان در قیاس با آن موجودی بسیار ناچیز است.
  4.  
  5. عالم صامت است و پیام و رسالتی ندارد و ستایشگر
  6.  خالق نیست.
  1. عالم در قِبال انسان‌ها، که از یک سو در چنگال سختی
  2.  و محرومیت و اضطرار اسیرند و از سوی دیگر به بقای حیات و
  3.  معناداری زندگی خود علاقمندند، به غایت بی‌اعتنا و بی ملاحظه و سنگدل است.

این تلقی نوین پس از کوپرنیک، آدمی را به این نتیجه می‌رساند که

این عالم بی بنیاد است، غایت و هدفی ندارد، فاقد ارزش‌های ذاتی است

 و عقلی نیز بر آن حاکم نیست. به نظر وتس "این بینش‌های برشمرده

در پایان کتاب پیدایش جهان کوپرنیکی سرآغازی برای کتاب کا

ر بر روی اسطوره می شود. به بیان دیگر، کار بر روی اسطوره

از همان نقطه‌ای آغاز می‌شود که پیدایش جهان کوپرنیکی پایان پذیرفته

است" (کتاب ماه فلسفه، ٤، ص ٤۰)

 

خوانندگانی که با کتاب "حقانیت عصر جدید" بلومنبرگ آشنایند،

می‌دانند که در آن کتاب از اصطلاحی به نام

 theologischer Absolutismus = theological absolutism

استفاده کرده است که آقای نیکفر آن را "مطلق‌بینی الهیاتی"

ترجمه کرده‌:

"منظور بلومنبرگ از مطلق‌بینى الهیاتى اعتقاد به وجود خدایى

متعال، فهم‌نشدنى و با چیرگى مطلق بر جهان است که هر کارى

 از او سر تواند زد، زیرا کرده‌هاى او در چارچوب خردورزى

بشرى نمى‌گنجند. خداى دوره پایانى سده‌هاى میانى

potentia absoluta است،

 قوه مطلقى است که به هر شکلى نمود تواند یافت؛ کارش و

دامنه‌اش هیچ مرزى نمى‌شناسد؛

 افق بیکرانى از امکانها مى‌گشاید که در درون آن دست به انتخاب

مى‌زند؛ مى‌آفریند و شاید لحظه‌اى دیگر بود را نابود کند.

 آفریده و ساخته او را نمى‌توان شناخت، چون ابزار کار شناخت

چون و چرا است، اما کار وى چون و چرا ندارد.

پس جهان عقلانى نیست، نظمى ندارد، توده‌اى است به‌هم‌ریخته و

بى‌انتظام درهم‌آمیخته.

این مطلق‌بینى قدرت خدایى در تضاد با آن بینش سنتى قرار داشت

که جهان را مأمنى ساخته شده براى انسان مى‌دانست

 و گمان مى‌برد که بشر در کانون آفرینش قرار دارد.

به نظر بلومنبرگ مطلق‌بینى نام‌‌انگار سده‌هاى میانه پسین

 اروپایى انسان را از افق معنایى جهان به در مى‌برد.

بلومنبرگ شرح مى‌دهد که این مطلق‌بینى انسان را تنها

مى‌گذاشت: اینجا انسان بود و آنجا جهانى بى‌حساب و کتاب خدا

پنهان بود،

پنهان مطلق. بر آن پنهان اعتمادى نبود، چون اعتماد پایبندى به

حساب و کتاب را پیش مى‌نهد. مى‌شد اسمش را اتفاق گذاشت،

 خیر یا شر. نادیدنى بود و مى‌شد نادیده‌اش گرفت. ...

انسان تنهاست و باید با تنهایى سر کند.

او فقط مى‌تواند به خود متکى باشد.

 انسان مجبور به خودبودگى، خودنمایى و خودسرافرازى مى‌شود.

به نظر بلومنبرگ با این اجبار عصر میانه به پایان مى‌رسد

و عصر جدید آغاز مى‌گردد." (محمدرضا نیکفر / خاستگاه و

چیستی عصر جدید)

اما بلومنبرگ در کتاب "کار بر روی اسطوره" اصطلاح

 "مطلق‌بینی الهیاتی" را تعمیم می‌دهد و اصطلاح نوینی

 به نام Absolutismus der Wirklichkeit

 می‌سازد که می‌توان آن را "مطلق‌بینی" یا "مطلق العنانی واقعیت"

 ترجمه کرد. اما مطلق‌العنانی واقعیت به چه معناست؟

جهان و واقعیت بیرونی سنگدل و بی‌رحم است، "جام لطیف می‌سازد

 و باز بر زمین می‌زندش". قدرتش مطلق است و معنایی ندارد

 و انسان بی‌پناه را اطمینانی به او نیست: "جهان پیر است و بی‌بنیاد،

 از این فرهاد کش فریاد / که کرد افسون و نیرنگش ملول از

 جان شیرینم". نیروهایش "کور" و ویرانگر است و به یک

 چشم برهم زدن سرمایه‌ی جان و مال را می‌رباید و اشک و

 خون بر جای می‌گذارد. انسان‌های نخستین از دست او

به غارها پناه می بردند تا از گزند او در امان باشند

و انسان‌های نوین "غار" های جدید مانند خانه و شهر

 و علم و هنر و تئاتر و سینما و اینترنت برای خود می‌سازند

 تا در آن‌ها لختی بیاسایند و دفع ملال کنند.

دیدیم که انسان نوین در برابر مطلق‌العنانی خدای دوره‌ی متأخر

قرون وسطی چگونه به پاخاست و به خود متکی شد

 و به آن پاسخی تاریخی داد.

مطلق‌العنانی واقعیت نیز انسان را به اتکای به نفس

 و اعتماد به خود و ابراز وجود فرا می‌خواند.

بلومنبرگ در کتاب "کار بر روی اسطوره" مفهوم "مطلق العنانی"

Absolutismus را تعمیق می‌بخشد و آن را به واقعیت

 نیز تسری می‌دهد. این گسترش معنایی به گفته‌ی وتس

 با دو عمل مهم صورت می‌گیرد:

خنثی‌سازی موضوعی[5] به این معنا که
 
 تمایز معنایی میان قدرت قاهر و بی‌ملاحظه‌ی خدای سده‌های
 
میانه‌ی پسین از یکسو و قدرت قاهر و بی‌ملاحظه‌ی
 
 واقعیت از سوی دیگر برداشته‌ می‌شود.
 
 تعمیم زمانی‌مکانی[6] یعنی قدرقدرتی
 
واقعیت تنها انسان‌های سده‌های میانه
 
 را به چالش نمی‌طلبد،
 
 بلکه تمام بشریت در کل اعصار و مکان‌ها را فرامی‌خواند
 
 تا در برابرآن چاره‌ای بجویند و قد علم کنند.

به نظر بلومنبرگ آدمیان در تمام ادوار

 گوناگون از طریق نظامات

 تفسیری[7] یعنی به یاری حکایات اسطوره‌ای،

 تعالیم یا آموزه‌ها‌ی دینی،

 مراسم و مناسک عبادی، نظامات متافیزیکی و مدل‌های علمی

 کوشیده‌اند و حتی همین امروز نیز می‌کوشند تا

 بر سیطره‌ی بی‌چون و چرای واقعیت بی‌رحم قائق آیند

 و زندگی خود را پاس دارند. تمامی این کار را می‌توان تلاش

 انسان برای فاصله‌گرفتن از قدرقدرتی تحمل ناپذیر واقعیت

بی‌ملاحظه و بی‌پروا تعبیر کرد.  بدین ترتیب بلومنبرگ

 با این نگاه خود از کسانی چون آدُورنو و هُورکهایمر و

 هایدگر فاصله می‌گیرد. به زعم آنان تاریخ اندیشه از میتوس

 به لوگوس یعنی از اسطوره به سمت عقل پیش می‌رود

و به سوی غلبه بر عالم سیر می‌کند. بلومنبرگ برخلاف آنان،

 در پس تمامی تبیین‌ها و تفاسیر از جهان، کوشش پنهانِ ِ

 فاصله گرفتن از آن باشنده‌ی بیگانه، قاهر و دسترس‌ناپذیر را می‌بیند.

این تقابل، اندیشه‌ی بنیادین بلومنبرگ را آشکار می‌کند:

در یکسو، مطلق‌العنانی واقعیت، قاهریت ِترس‌آفرین ِ جهان،

 بی بنیادی ِعالم ِخاموش و بی کران، و در سوی دیگر،

 تلاش‌های گوناگون آدمیان برای فاصله‌گیری از این واقعیتِ صامت

و قدرتمند و رام کردن آن (همانجا، ٤١).

وتس به درستی بر فضل تقدم ارنست کاسیرر در این زمینه تأکید

 می‌کند. اگرگذشتگان انسان را حیوان عاقل و ناطق خوانده‌اند،

کاسیرر انسان را حیوان نمادساز تعریف می‌کند:

"انسان موجودی است که عوالمی از نماد [Symbol] را ایجاد

می‌کند، این بدان معناست که چنین عوالمی، ابعادی از واقعیت‌اند که

انسان در وهلۀ نخست، در آن‌ها زندگی می‌کند. زبان، اسطوره،

دین، هنر، علم و تاریخ جزء این عوالم نمادین‌اند. نتایج این فعالیت

نمادسازی انسان، «مخلوقات اسطوره‌ای، مناسک دینی و اصول

عقاید، آثار هنری و نظریه‌های علمی‌اند».

 همه این‌ها مجموعاً قلمرو عالم انسانی را تشکیل می‌دهند

که در آن نه با خودِ واقعیت، بلکه صرفاً با خودمان سر و کار

 داریم... صور نمادین متنوع – نظیر زبان، اسطوره، هنر، دین،

علم – همه واجد کارکرد بنیادین واحدی‌اند. کوشش آن‌ها متوجه‌ی

بناکردن عالمی قابل اعتماد، مأنوس و نظام‌یافته است...

دنباله این بخش در قسمت بعدی واژه ها


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از Abi Aftabi طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!
>