در این بخش از واژه ها به شخصیت انسانی از دیدگاه روانشناسی نگاهی خواهیم
داشت ودر مسیر این مطالعه توجه شما را به
این متن نیز معطوف میدارم که بر اساس همین نوشته متذکر میشوم بسیاری از
واژه های بکار گیرنده ما وهمچنین برخوردهای ما با مسائل برخاسته
از درونیت شخصی وشخصیت فردی ماست:
| |||||||||||||||||||||
نگاه اجمالی«شخصیت» یک «مفهوم انتزاعی» است، یعنی آن چیزی مثل انرژی در فیزیک است که قابل مشاهده نیست، بلکه آن از طریق ترکیب رفتار (Behavior) ، افکار (Thoughts) ، انگیزش (Motivation) ، هیجان (Emotion) و … استنباط میشود. شخصیت باعث تفاوت (Difference) کل افراد (انسانها) از همدیگر میشود. اما این تفاوتها فقط در بعضی «ویژگیها و خصوصیات» است. به عبارت دیگر افراد در خیلی از ویژگیهای شخصیتی به همدیگر شباهت دارند بنابراین شخصیت را میتوان از این جهت که «چگونه مردم با هم متفاوت هستند؟» و از جهت این که «در چه چیزی به همدیگر شباهت دارند؟» مورد مطالعه قرار داد.
از طرف دیگر «شخصیت» یک موضوع پیچیده است ولی از زمانهای قدیم برای شناخت آن کوششهای فراوانی شده است که برخی از آنها «غیرعملی» ، بعضی دیگر «خرافاتی» و تعداد کمی «علمی و معتبر» هستند. این تنوع در دیدگاهها به تفاوت در«تعریف و نگرش از انسان و ماهیت او» مربوط میشود. هر جامعه برای آنکه بتواند در قالب فرهنگ معینی زندگی کرده ، ارتباط متقابل و موفقیت آمیزی داشته باشد، گونههای شخصیتی خاصی را که با فرهنگش هماهنگی داشته باشد، پرورش میدهد. در حالی که برخی تجربهها بین همه فرهنگها مشترک است، بعید نیست که تجربیات خاص یک فرهنگ در دسترس فرهنگ دیگر نباشد. ![]() شخصیت از دیدگاه مردمواژه «شخصیت» در زبان روزمره مردم معانی گوناگونی دارد. یکی از معانی آن مربوط به هر نوع «صفت اخلاقی یا برجسته» است که سبب تمایز و برتری فردی نسبت به افراد دیگر میشود مثلا وقتی گفته نمیشود «او با شخصیت است» یعنی «او» فردی با ویژگیهایی است که میتواند افراد دیگر را با «کارآیی و جاذبه اجتماعی خود» تحت تأثیر قرار دهد. در درسهایی که با عنوان «پرورش شخصیت» تبلیغ و دایر میشود، سعی بر این است که به افراد مهارتهای اجتماعی بخصوصی یاد داده ، وضع ظاهر و شیوه سخن گفتن را بهبود بخشند با آنها واکنش مطبوعی در دیگران ایجاد کنند همچنین در برابر این کلمه ، کلمه «بیشخصیت» قرار دارد که به معنی داشتن «ویژگیهای منفی» است که البته به هم دیگران را تحت تأثیر قرار میدهد، اما در جهت منفی.
در اجتماع گاهی به جای این کلمات از مترادف آنها «شخصیت خوب یا بد» صحبت میشود که هر یک ویژگیهایی را میرسانند و گاهی از کلمه شخصیت به منظور توصیف بارزترین ویژگی افراد استفاده میشود مثلا وقتی گفته میشود«او پرخاشگر است» یعنی ویژگی و خصوصیت غالب «او» پرخاشگری است. در کنار این موضوعات گاهی کلمه شخصیت جهت «احترام» به چهرههای مشهور و صاحب صلاحیت «علمی ، اخلاقی یا سیاسی» بکار میرود نظیر «شخصیت سیاسی ، شخصیت مذهبی و شخصیت هنری و …». | |||||||||||||||||||||
| اراده آزاد یا جبرگرایی؟ | آیا انسان آگاهانه اعمال خود را جهت می دهد یا بوسیله نیروهای دیگری کنترل میشود؟ |
| وراثت یا محیط؟ | آیا انسان بیشتر تحت تأثیر وراثت است یا تحت تأثیر محیط؟ |
| گذشته یا حال؟ | آیا شخصیت انسان وقایع و اتفاقات اوائل زندگی شکل میگیرد یا اینکه تحت تأثیر تجربههای دوران بزرگسالی قرار دارد؟ |
| بیهمتایی یا جهان شمولی؟ | آیا شخصیت هر انسان بیهمتاست یا اینکه شخصیت دارای الگوهای کلی خاصی است که با شخصیت بسیاری از افراد انطباق دارد؟ |
| تعادل جویی یا رشد؟ | آیا انسان فقط برای حفظ تعادل و توازن رفتاری را انجام میدهد یا او بخاطر میل به رشد و تکامل رفتار را انجام میدهد؟ |
| خوش بینی یا بد بینی؟ | آیا انسان اساسا موجودی خوب است یا بد؟ |
نقش وراثت زیستی در رشد شخصیت
اهمیت محیط طبیعی در رشد شخصیت
رابطه فرهنگ و شخصیت
نقش تجربه گروهی در رشد شخصیت افراد
اهمیت تجارب شخصی در رشد شخصیت
مباحث مرتبط با عنوان

[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:54 توسط فرزانه شیدا
| ||
|
سلام
در بخش بخش واژ ه ها به کرّات از نقش واژه وتفکری که واژه ها در ذهن
ودورن وروان آدمی ایجاد میکند سخن گفتیم وبه بررسی نقش واژه از جنبه های
مختلف نگاهی داشتیم.
آنچه مسلم است این است که برای عبور از جاده زندگی ، آدمی نیازمند
چاره راه هائیست که در صورت نیاز به آن توسل جسته وراه خویش را آسان تر
نموده یا روحیه بهتری را جایگرین درماندگی خود کند
مسلم است که زندگی در فراز ونشیبهای بسیار خویش همواره به روزهای تلخ
نیز میرسد وبارها ذکر شد که نحوه ی برخودر انسانها با مشکلات در همه جوامع
مختلف می باشد وهر انسانی با دیگری تفاوت های مشخصیه ای دارد، کمااینکه با کشف
(دی اِن دی*) که از خون انسان وبه طریق مختلف برای شناخت شخصی گرفته
میشود ثابت گردیده است که حتی یک وجه مشابه در دونفر (حتی دوقلوها*) نیز
وجود ندارد وهرفردی ( دی ان ای *) خاص خود را دارد
( صرفنظر از بحث وراثت که در خانواده که به کمک " دی اِن دی"
جنبه های وراثتی مشخص میگردد!).
بکراّت ثابت کردیم که نیم بیشتری از تفکرات ما آزموده های ما از محیط
واطرافیان ومنبع های اطلاعاتی ما ازجمله روزنامه ،رادیوتلوزیون ،کتاب ،
تحصیلات واینترنت می باشد
اما باتمامی این تفاضیل هرگز انسانی نمیتواند کاملا باین امر اصرار داشته باشد
که تمامی آنچه در زندگی براو گذشته بطور کامل ، محیط واطرافیان یا منابع ذکر
شده ، باعث ودلیل آن بوده است، چراکه هرفرد در زندگی خویش مختار وازسوئی
موظف است که به بهزیستی وخود سازی خویش توجه شخصی داشته باشد
وآنچه در زندگی سازنده او ، شخصیت او وزندگانی اوست
دردرجه اول خود اوست واینکه تاچه حد نیز تحت تاثیر عوامل بیرونی ست نیز
باز بخود شخص بازمیگردد انسانی که بخود اعتماد وایمان داشته باشد بی شک
به پرورش خود برخواهد خواست
و بی هیچ مانعی آنچه را که مایل به رسیدن به آن است بدست خواهد آورد
بااینحال همه انسانها نیازمند منابع خوب جهت یادگیری هستند که خوشبختانه
امروزه با کمک اینترنت براحتی میتوان به منابع ومعادن خوب وباارزش
اطلاعاتی در زمینه های مختلف اجتماعی /فرهنگی /علمی ،بهداشتی و...
دست پیدا کرده و از ان بهره برداری مفید نمود.
در بخش زیر رمزیک زندگی خوب وسالم ذکر گردیده است که خود به نکته نکته
آن ایمان داشته ودر زندگی خود نیز جز این قدمی برنداشته ام وبا آنچه در متن
زیر درج گردیده است با کمال اطمینان میشود گفت که رمز خاصی در زندگی
وجود ندارد
مگر رعایت قوانین زیر درجهت بهبود زندگی خود، خانواده واجتماع.
نظر دوستان را به این بخش جلب می نمایم:
آیا می خواهید زندگی آرام و دلپذیری
داشته باشید؟
زندگی و هر مسئله کوچکی را آنقدر جدی
تلقی نکنید، هر چند وقت یک بار زندگی را شوخی بگیرید و با سرزندگی و سبکبالی
با رخدادها برخورد کنید و بینید که روز شما چقدر زیبا و شادی آفرین خواهد بود .
از رنج نهراسید ، شادی را جایگزین غم کنید. برای زندگی خود هدف و مقصودی تعیین نمایید . شما به دنیا نیامده اید تا فضایی را اشغال کنید .
دامنه توقعات و انتظارات خود را کوتاه و کوتاه تر کنید تا زندگی آرام و دلپذیری داشته باشید.
در تمام مراحل زندگی مسئولیت کامل اعمالتان را برعهده بگیرید . ازاین که دیگران را مقصر بدانید و بهانه آورید دست بردارید.
نگران نباشید که مردم درباره شما چه فکر می کنند. در واقع آنها اصلاً راجع به شما فکر نمی کنند.
هنگامی آرامش و اعتماد به نفس را تجربه خواهید کرد که بدانید کار درست را انجام می دهید، صرف نظر از این که به چه قیمتی تمام می شود.
مردم گفته های شما را فراموش می کنند . آنها فقط به آنچه انجام می دهید توجه دارند. آرامش فکری را بالاترین هدف زندگی خود قرار دهید و بر اساس آن برای زندگی خود برنامه ریزی کنید.
از همین امروز تصمیم بگیرید که یا از موقعیت هایی که باعث ناراحتی و ایجاد استرس در شما می شود دوری کنید و یا آنها را حل و فصل نمایید.
زندگی شما بازتاب افکارتان است. اگر افکارتان را تغییر دهید، زندگی تان متحول می شود.
تمام کسانی را که تاکنون به هر صورت به شما آسیب رسانده یا شما را آزار داده اند ، ببخشایید و به این ترتیب خودتان را آزاد و رها کنید.
کنترل کامل پیام هایی را که به ذهن خودآگاه خود راه می دهید در دست بگیرید. وقایع ، تعیین کننده احساسات شما نیست ؛ بلکه واکنش شما نسبت به وقایع است که احساسات شما را شکل می دهد.
هر چه با دیگران روابط بهتری داشته باشید، نسبت به خودتان هم احساس بهتری خواهید کرد.
هرچه خودتان را بیشتر دوست داشته باشید و به خودتان احترام بگذارید دیگران را نیز بیشتر دوست خواهید داشت و به آنها احترام خواهید گذاشت و آنها نیز
بیشتر شما را دوست خواهند داشت و به شما احترام خواهند گذاشت.
بهترین عبارات برای حل یک اختلاف این است: ` شاید من اشتباه می کنم`. اغلب هم همین طور است ، این را باور کنید.
عادت قدر شناسی را در خود تقویت کنید. در زندگی شکرگزار و قدردان همه چیزهای خوبی که دارید باشید.
عمر کوتاه تر از آن است که حتی لحظه ای از آن را برای انجام کاری که دوست ندارید یا برایتان اهمیت ندارد تلف کنید.
حداقل همان قدر که برای کارتان تلاش می کنید برای رشد شخصیت تان نیز تلاش کنید.
هرگاه دلبستگی جدیدی پیدا کنید ، بر نیروی زندگی خود افزوده اید. سايت: شبکه رشد - خانه روانشناسى http://www.roshd.ir/roshd/Default.aspx?SSOReturnPage=Check&Rand=0 |

[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:54 توسط فرزانه شیدا
ارسال از رامین ترابخانی ( نیمار )
خالق واژه | ||
|
یاد کنید مرا که آفریننده واژه هاهستم
سپاس بیکران برمن کنید که یگانه خالق هستم و انسان را برای سخت ترین نوع پرستش آفریدم
و مراحل کمال را برای انسان برگزیدم چیزی که فرشتگان از آن معافند خدای یکتا منم که نام های بسیار دارم هر روحی به هر زبان و هر زمان فقط مرا می جوید
ای انسانها من یگانه خالقی هستیم که در سلول های مغزتان در طپش هستم انسان برای پیمودن راه کمال و رسیدن به جایگاه پیشینش که همان همجواری و هم صحبتی با من بوده است
چه آزمونهایی را که باید پشت سر نهد تا بلکه به
ریسمان یکتا پرستی من رسد
که این تازه اول راه است و مخاطرات.
ای کسانی که ایمان آورده اید و به یقین می دانید که من یگانه خالق مخلوقات هستم
و هر چه در آسمانها و زمین است
از قدرت بی انتهای من است شما را
در زمان آخر بدون راهنما و بر گزیده گذاشته ام
تا بلکه از به کمال رسیدن شما بدون صالح برگزیده
بیشتر شاد شوم ولیکن خود شما می دانید
که در گمراهی به سر می برید شما
ای مخلوقات زمان آخر آیا از یاد برده اید
آنچه را که به توسط صالحان پیشین
و در کتاب های آنها برای شما نازل کرده ام
شما انسانها دیگر مرا پرستش نمی کنید
بلکه فقط واژه های مرا تقدس می کنید
آیا از یاد برده اید چه بر سر کسانی که از مسیر حق و راستی خارج شدند آورده ام و آن امتها را
به سخت ترین عذابها گرفتار کردم
ای امتهایی که اختیار تفکر و خردی که من به شما ارزانی داشتم را به دست
عده ای ظالم داده اید هشیار باشید که پاداش شما چیزی جزعذاب وزجروگرفتاری نیست .
که همانا شما نادان ترین امتها هستید
و شما ای کرپانها و مروجین خرافات بدانید که سخت ترین مجازات های من بر شماست شما یی که به جای پیروی
از راه صالحانی که من برای هدایت شما برگزید
م و سخنانم را از زبان آنها برای شما فرستادم ،
قربانی به پیشگاه بتکده هایی که برای آنان ساختید
می برید و با جهل شیطانی خود
امت تحت فرمان خود را مانند استران کور
به سوی راه درک می برید.
وای بر شما اگر دست از خرافه پرستی بر ندارید و به جای دور کردن مردم از پروردگارشان
و کتمان حقیقت ها و تقدس نامها به جای راه ها
مسیر راستی و صداقت را پیش نگیرید
که در این صورت همانا اعمال زشت و قبیح شما
و ظلم و ستمی که بر مردم روا می دارید با شدت بیشتری
به سوی شما باز خواهد گشت .
آیا به یاد ندارید که چه بر سر کاهنان مصری آمد آیا در کتب مقدسه خود نخوانده اید که چگونه تمام عظمت و قدرت فرعون
را به یک پلک زدنی ویران کردم و با غضب خود پاسخ اعمال
آنها را فرو فرستادم وهمانا آنان مغضوبینی هستند که
در روز حساب اعمالشان بر پشت آنان سنگینی خواهد کرد.
| ||
|
به قلم: رامین ترابخانی (نیمار) ازسایت شعر نو |
همواره در تعریف واژه ها به این نکته اشاره شد
که واژه بیانگر درون انسانی ست
خواه این در کتاب وشعری باشد خواه در روزانه های زندگی بشر
من تلاش نموده از جنبه های متفاوت به بررسی نقش واژه ها
پرداخته وحتی شکل زبان های دیگر را نیز
در اثری که بر واژه های زبانی ما میگذارند
باز نموده به تفضیل براین تکیه داشته ام که
در گویائی کلام ادمی می بایست
بیش از هرچیز به معنا وماهیت آنچه میگوید دقت داشته
وتنها زمانی به بازگوئی کلام دست زند که بآن یقین
داشته است درغیر اینصورت
چه تفاوتی بین کودکی ست با تجربه های اندک
ویا بی هیچ تجربه ای
باانسانی که سالیانی از عمر را ز سر گذرانده است ؟!
واین از زمانی مهم تر جلوگر خواهد بود
که انسان بعنوان شخصیتی بالغ در میان جامعه
ودر محدوه ی زندگی شناخته میشود
شاید ما جوان ۱۸ ساله را نیز هنوز خام بپنداریم
در صورتی که بسیار پیش آمده که
جوانان در سنین کم توانائی ودانشی آموخته اند
که میتواند در ادامه زندگی
بر آنان راهشگای بسیاری از مسائل زندگی باشد
ودر کنار آن هستند کسانی که بسیار اموخته اند
اما چون لب به سخن می گشایند تصور اینکه
حامل دانشی درونی باشند کم میرود!
اگر در محدوده زندگی پیرامون خود بنگریم
بسیار مطالب خواهیم دید ونکاتی را خواهیم جست که در آن
بی شک میتوان هزار ویک دلیل را به ثبت رسانید که
فلان متن فلان گفته فلان مقاله وووو
تکذیب متن دیگری ست
این خود نماینده تفکر گوناگون مردمان یک جامعه ست
یا زمانی که به نقد اشعار وادبیات نگاه می کنیم
تفاوت نگاه تا نگاه شاید انقدر گسترده باشد
که به تصور وباور نیز در نیآید
بااین وصف چگونه انسان میتواند مطمئن باشد که
آنچه خود میگوید درحد کمال
برخوردار ازتمامی حقایق است و بطور کامل صحیح ودرست ؟!
اینجاست که به معقوله وبحث واژه میرسیم
ونقش واژه وتعریف آن
در استفاده از واژه ها!
زمانی که انسان سخن میگوید
وتنها هدف (سخن گفتن) در جمعی ست،
بی شک اگر محفل بر اساس طنز وسرگرمی نباشد
هدفی دراین میان برای سخن گفتن نهفته است!
شخصی که به هر دلیلی به سخن گفتن
می پردازد اگر تنها هدف مشغول کردن جمع
و شکستن سکوت را نداشته باشد
مطمئنا در سخن خود ، مربوط به هر آن چیزی هم که باشد
هدفی را دنبال میکند
واگر سخن تنها برای جلب توجه باشد
واینکه محفل از سکوت در بیاید نیز باز،
گوینده سخن نمیتواند در سخن خود
از شاخی به شاخ دیگری بپرد، چراکه شنونده نیز
پس از چندی به ستوه خواهد آمد!
و چنانچه شکل جوک و لطیفه باشد باز باین نکته میرسیم
که دراین لطیفه چه چیزی مد نظر بود ؟!
( توضیح انکه منظور من جوکها ولطیفه هائی نیست که در آن
متاسفانه به تمسخر قوم وایل وتباری برخاسته اند
تا قشری را احمق دیگری را خسیس ووو... نشان دهند *)
در اینجااز نمونه کارهای طنز و لطیفه هائی سخن میگویم
که در آنها هدفی وجود دارد بمانند ضرب المثل ها که خود
تجربه ای یا اموزشی را در پی داردو دانستن آن نیز خالی
از یادگیری وتجربه نخواهد بود.
مسلم است که انسان نمیتواند دائما انسانی خشک
وبدون هیجان باشد × که علاقه ای به جوک های معمولی و
لطیفه های پیش وپا افتاده نداشته باشد
چنین شخصی هرچقدرهم دانا و دانشمند
نمیتواند مورد توجه زیادی قرار بگیرد
وبی شک بااو سر کردن
برای یکروز کامل، شاید بسیا ر کسالت آور
وخسته کننده نیز باشد
تا انجا که در جمع شاعران ونویسندگان
وسرگذشت ها وتاریخچه های آنان مروری داشته ام
اکثر هنرمندان در هر زمینه هنری
از قریحه ی شوخ طبعی ، وهمچنین نگاهی ظریف وریز بین نیز
برخوردار بوده اند وهمچنان نیز درجمه هنرمندان
در هنرهای گوناگون چنین چیزی صحت دارد.
بواقع نگاه نویسنده وشاعر اگر نگاهی ظریف
به همه چیز وهمه کس وهمه جا نباشد
هرگزاز چنین کسی اثری ماندگار بجا نخواهد ماند چراکه
پایه ی اساس کار هنرمند بر اسا همان نگاه نکته بین
ودید ظریف اوست وبسیار شنیده ایم
که هنرمندان انسان هائی بسیار حساسند
واگر جز این بود قریحه وطبع هنری دراو قدرتی نداشت
تا دیدگاههائی را در شعر، داستان
ساختن فیلم های سینمائ عکاسی و...
و بر دیگر مردم انعکاس هنر واثری باشد...
بقولی این مطلب همان شعری را بیاد میاورد که می گوید:
تو مو می بینی ومن پیچش مو
تو ابرو من اشارت های ابرو!
معمولا هنرمندان دارای چنین نگاهی هستند وزمانی که در جمعی
همه باهم در یک فضای طبیعی باشند
شاید همه درخت وسبزه و دریا وهرآنچه در اطراف
هست ببینند بی هیچ کم وکاستی
اما نگاه هنرمند ممکن است معطوف به
یک ساقه بسیار کوچک در پای درختی باشد
یا تکه سنگی که انعکاس نور خورشید باعث کشیده شدن
نگاه او بر این ذره ی کوچک سنگ گردید
مسلم است که شاید کسی اینرا ببیند ونگاه برگردانده
وباز به آنچه بیشتر قابل رویت است چشم دوزد
اما هنرمند ساعتهای متمادی بر این سنگریزه خیره
میماند وشاید این مقدمه یک سروده وداستان ومطلبی برای او
در زندگی باشد
در یاد و خاطره روزی که در طبیعت بود!
وبرای اون این نوشته.. متن... شعر ،هرچه که هست
بیش از دیگری ارزشمند خواهد بود
چراکه هرگز از خاطر اونخواهد رفت که چنین
اثر ی را کجا ..کی وبرای چه نوشت
چه احساسی داشت وچرا نوشت وبه اندیشه ای بود!
واژه نیز درنگاه هنرمند به همین نسبت
از ارزش ومعنویت برخوردار است
واژه در نگاه شاعر ونویسنده بیش از
یک حرف ، بالاتر از یک حروف الفبا وغنی تر از
هر معدنی ست
واژه بر او همپای طلا ست هم قدر وهم ارزش!
در واژه ، او زندگی خویش مینگارد
میسازد خراب میکند میگرید
میسوزد ...لبخند میزند....ووو
از اینرو هرگز نمیشود به کلام در کلام هنرمندی بی توجه بود
واونیز هرگز در بطن کلام دیگران بی توجهی
نشان نخواهد داد کمااینکه معمولا
کلام وسخنانی درخاطره های خود نگاه میدارد که شاید
کمتر کسی آنرا به خاطر بسپارد
بحث واژه ها را باز با استفاده از منابع معتبر ادامه خواهم داد
با تشکر : فــرزانه شـــیدا
دنباله واژه ها در بخش بعدی...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:49 توسط فرزانه شیدا
آخرین بخش از:فیلسوف غایب از نظر*
موردی دیگر:
"تحقیق کار بر روی اسطوره به نوعی هم با کتاب
حقانیت عصر جدید او در پیوند است و هم با کتاب پیدایش
جهان کوپرنیکی".
ایراد کوچکی که به این ترجمه میتوان گرفت
در انتخاب فعل جمله است. تحقیق کار بر روی اسطوره
در ادامهی دو کتاب حقانیت عصر جدید و پیدایش جهان
کوپرنیکی است و نه در پیوند با آنها.
فعل آلمانی anküpfen به همین معناست
(بنگرید به Universalwörterbuch A-Z
و نیز فرهنگ آلمانی-فارسی دکتر فرامرز بهزاد).
به علاوه لفظ "به نوعی" نیز زاید است و
این ارتباط و ادامه کاری را ضعیف می کند.
مثالی دیگر:
"نخست، بینش غیرقابل اندازهگیری بودن عالم که
مبین ناچیز بودن انسان در کل است"
"غیرقابل اندازهگیری بودن عالم" نه زیباست و نه درست.
احیاناً مترجم محترم فعل ermessen را با messen
اشتباه گرفته است و بر پایهی آن Unermesslichkeit
را "غیرقابل اندازهگیری بودن" ترجمه کردهاست.
بهر حال منظور "بی کرانگی عالم" است و
نه "غیرقابل اندازهگیری بودن عالم".
خود مترجم نیز چند سطر بعد ترکیبی نظیر
آن را به درستی "عالم بی حدّ" ترجمه کرده است.
مثالی دیگر:
"و سرانجام، بیتفاوتی و بیملاحظه بودن عالم
در قبال انسانی که دچار اضطرار و نیازهاست"
معادل "بیتفاوتی" در برابر
Gleichgültigkeit / indifference
چندان جا افتاده است که کمتر کسی سخن زندهیاد خانلری
را به یاد می آورد که آن را نادرست میدانست.
این نگارنده معادل "بیاعتنایی" را بر "بیتفاوتی"
ترجیح میدهد.
در همانجا به جای "موجب به بارآمدن این گمان میشود
" نیز میشد به راحتی نوشت "این ظن را ایجاد میکند".
٤- توجه به ضمایر
از ویژگیهای زبان آلمانی کثرت بیش از حد کاربرد
ضمایر است، به نحوی که در نگاه نخست مرجع ضمیر
بر خواننده معلوم نیست. از این رو در ترجمهی چنین
عباراتی باید دقتی بیش از حد معمول مبذول داشت
و این تنها یکی از مشکلات عدیدهی ترجمه از زبان آلمانی است.
در ترجمه آمده است:
" با این که این مسأله تازه در دوران جدید قابل فهم
میشود، اما بنیان آن در تمامی نظامهای تفسیری مغرب زمین
وجود داشته و تمام مدت سعیاش بر آن بود که خود
را از مخمصه چنین چیزی برهاند."
مترجم محترم ضمیر اشارهی dieser را که به Absolutismus der
Wirklichkeit "استبداد واقعیت" اشاره میکند،
"این مسأله" ترجمه کردهاند. اما بحث بر سر بخش دوم جمله است:
از ترجمهی ایشان چنین بر میآید که "این مسأله" یعنی
"استبداد واقعیت" بنیادش در همهی نظامهای تفسیری مغربزمین
وجود داشته است
و تمام مدت سعیاش بر آن بود که خود را
از مخمصه چنین چیزی برهاند.
اگر چنین برداشتی درست باشد که به نظر میرسد
گونهی دیگری نمیتوان جمله را فهمید
(زیرا ضمیر "ش" در "سعیاش" که مفرد است،
نمیتواند به "نظامهای تفسیری" که جمع است بازگردد)،
باید گفت که ترجمهی ایشان در این بخش یکسر
خطاست.
زیرا ضمیر sie در انتهای جمله نه به "استبداد واقعیت"
بلکه به "نظامهای تفسیری" باز میگردد،
دیگر این که این "استبداد واقعیت" نیست
که "بنیان آن در تمامی نظامهای تفسیری
مغربزمین وجود داشته"، بلکه برعکس تمام نظامهای تفسیری
مغربزمین بنیادشان بر "استبداد واقعیت" قرار دارد
و همین نظامات هستند که میکوشند گریبان خود را از
"استبداد واقعیت" برهانند[10].
همانطور که پیشتر آمد، نظامات تفسیری مغرب زمین پاسخی
به "مطلقالعنانی واقعیت" اند و میکوشند از آن فاصله بگیرند.
لینک ادامه مطلب :
falsafe.de/mypage/blumenberg_arbeit_am_mythos_persisch.htm
برگرفته از سایت تازه های ادبی به مدیریت آقای م.مجتبی

[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:5 توسط فرزانه شیدا
جانشین خائوس [یا آشوب ازلی] میشوند که در آن نمیتوان
به هیچ چیز تکیه و اعتماد کرد." (همانجا، ٤٥)
البته خطاست اگر گمان کنیم که قصد بلومنبرگ این است که
باید دوباره به اسطوره بازگردیم یا اسطوره می تواند مجدداً احیاء شود
. تمام تلاش او شناختن کارکردهای اسطوره است و نشان دادن سهم
آن در کاهش مطلق العنانی واقعیت و کمک به بقای بشر.
بحث بلومنبرگ و وتس وسیع تر از آن است که در این مختصر بگنجد.
قصد این نوشته تنها نشان دادن چهرهای دیگر از بلومنبرگ
و دعوت خواننده به شناختن چهرههای دیگر این متفکر ژرف اندیش
معاصر آلمانی است.
از هانس بلومنبرگ بسیار میتوان آموخت، اما آنچه برای ما
ایرانیان اهمیت بسزایی دارد شاید آموختن این درس باشد که:
از نگاه ایدئولوژیک به فلسفه، علم، دین و اسطوره فاصله بگیریم
، نگاهی که متأسفانه در میان ما ایرانیان رهبران و رهروان بسیار
دارد.*
نگاهی به ترجمه
نخست باید سپاسگزار مترجم مقالهی "کار بر روی اسطوره"،
خانم فریده فرنودفر بود که توانسته است چهرهای دیگر از بلومنبرگ
را به خوانندهی فارسی زبان معرفی کند
و زمینهای برای شناخت بیشتر او فراهم آورد.
ترجمه از متن آلمانی به ویژه متون فلسفی کاری به غایت دشوار است
و ما در این زمینه همچنان اندر خم یک کوچهایم و باید مدتی بگذرد
و ترجمههای فراوانی از متون آلمانی صورت گیرد
و فرهنگهای معتبری
منتشر شود تا بتوانیم فاصلهی خود را با ترجمههایی که
از زبان انگلیسی یا فرانسوی توسط استادان این فن صورت می گیرد،
به حداقل ممکن برسانیم.
عمدهی علل مشکلات این راه، یکی دشواری زبان آلمانی
و پیچیدهنویسی فیلسوفان آلمانیزبان است
و دیگری اختلاف ساختاری زبان آنان با زبان فارسی.
شوپنهاور در بارهی زبان آلمانی سخن نغری دارد:
"اصل حکمفرما در هنر نگارش چنانست که
هر انسانی در یک زمان نمیتواند در بیش از یک موضوع به روشنی
اندیشه کند، پس از او نباید خواست در یک زمان
دو یا چند موضوع را مورد تفکر قرار دهد.
ولی ما با باز کردن پرانتز و عبارات معترضه
در داخل جمله و شکستن جمله برای گنجاندن
آنها همین را از خواننده میخواهیم و این شیوهایست
که مآلاً گسیختگی بیجهت و غیر لازم به
وجود میآورد. نویسندگان آلمانی در این زمینه بیش
از همه خلاف میکنند. اینکه زبان آلمانی بیش از هر زبان زنده
دیگر مناسب این شیوه است، حقیقتی را بیان میکند
ولی آن را موجه نمیسازد.
نثر هیچ زبانی را چون زبان فرانسه
به راحتی و روانی نمیتوان خواند؛
چون زبانی است که این خطا اصولاً در آن راه ندارد.
نویسنده فرانسوی افکارش را به دنبال
هم و در یک نظم منطقی و طبیعی بیان میکند
و از اینرو خواننده نیز تمام توجهش را بی هیچ گسیختگی
به تک تک آنها معطوف میدارد.
ولی نویسنده آلمانی آنها را یکبار و دوبار و سه بار
درهم میپیچد و به هم میبافد
و به جای آنکه آنها را به دنبال هم بیان کند،
اصرار میورزد که هر شش مطلب را یکجا بگوید".
(نقل از مقدمهی مترجم سنجش خرد ناب، ویراست نخست، XL)
در مورد دشواری و تاریکی متون فلسفی آلمانی نیز لازم نیست
سخن دراز کنیم.
هر که کم و بیش با آثار فلسفی آلمانی روبرو شده باشد،
میداند که این آثار تا
"سرحد خستگی به قوهی توجه فشار میآورند".
به گفتهی شمسالدین ادیب سلطانی،
زبان آلمانی، زبانی تاریک است،
"اگر یونان روشنی را به بشریت عرضه داشت،
این سرنوشت آلمان بود که تاریکی فلسفی
را به بشریت هدیه کند، یا بهتر بگوییم،
اندیشه او را تا دورترین و تاریکترین مرزهای ممکن،
بگستراند" (سنجش خرد ناب، ویراست نخست، XLIII).
این نکته را ازآن رو آوردیم تا اگر خطایی
در ترجمهی مترجم محترم یافتیم، آن را نشانهای
ازضعف مترجم یا بیاعتباری ترجمهی او نگیریم.
کار خانم فرنودفر شایستهی هرگونه تقدیر است
و آنچه در پی می آید، کوششی است برای بالا
بردن سطع توقع خواننده به قصد راه کمال پیمودن
ترجمههای آلمانی به فارسی.
١- نسخهی اصل
در ترجمهی هر اثر باید نخست مطمئن شد که آیا مؤلفِ اثر،
ویرایش جدیدی از کتاب خود عرضه کرده است یا نه؟
و پس از اطمینان از این امر به ترجمهی آن اقدام کرد.
متأسفانه مترجم محترم به این نکتهی مهم توجه نکرده است.
همانطور که در آغاز این مقاله گفتیم، وتس کتاب خود
را نخست در زمان حیات بلومنبرگ
در سال ۱۹۹۳ منتشر کرد و
سپس در سال ۲۰۰۴ آن را با ویرایش جدید
روانهی بازار ساخت.
ویرایش جدید هم از نظر تعداد صفحات
و هم از نظر آرایش کاملاً با ویرایش نخست فرق دارد.
مترجم نیز هیچ اشارهای به این انتخاب و مبنا قرار دادن
ویرایش نخست نکرده است. چنانچه مترجم قصد دارد
کل کتاب را ترجمه کند، توصیه میشود،
ویرایش دوم اثر را مبنای کار خود قرار دهد،
تا رنج و زحمتی که برای ترجمهی این اثر نفیس میکشد،
ضایع نشود.
٢- جابهجایی اجزای جمله
یکی از ویژگیهای هر زبان، علیالخصوص زبان فلسفی آلمانی،
این است که با تقدم مکانی بخشیدن به یکی از اجزای جمله
این امکان را فراهم میکند تا بر جزئی از آن تأکید شود.
به عنوان مثال اگر دو جملهی زیر را در نظر بگیریم:
"دیروز به پرویز تلفن زدم" و
"به پرویز دیروز تلفن زدم"،
این دوجمله اگرچه از اجزای یکسانی برخوردارند و
خبر واحدی را منتقل میکنند، اما تأکید جملهی
نخست بر زمان است و حتی میتوان در
برخی مواقع آن را برابر "همین دیروز بود
که به پرویز تلفن زدم" معنا کرد، حال آن
که تأکید جملهی دوم بر شخص پرویز است
و میتوان از آن معنای " به پرویز من که
دیروز تلفن زدم!" را استنباط کرد.
از این رو می باید در ترجمه به این نکتهی ظریف توجهی
کافی داشت و اجزای جمله را تنها به لحاظ زیبایی
و خوشخوانی در زبان فارسی چندان پس و پیش نکرد،
مگر آن که چارهای جز آن نباشد.
مترجم محترم نخستین جملهی "کار بر روی اسطوره"
را چنین ترجمه کرده است:
"کتاب عظیم بلومنبرگ با عنوان کار بر روی اسطوره
(Arbeit am Mythos)
در سال ۱۹۷۹ به چاپ رسید." (ص ٤۰)
ترجمهی ایشان کاملاً درست است جز بیتوجهی به
همان نکتهای که در بالا آمد.
در واقع ترجمه میبایست چنین میبود:
"در سال ۱۹۷۹ اثر عظیم دیگری از بلومنبرگ
به نام کار بر روی اسطوره
(Arbeit am Mythos) منتشر شد." (S. 81)
نویسنده با پیش کشیدن زمان انتشار کتاب چند قصد را دنبال میکند:
از جمله موضوعات مهم هر ترجمه به ویژه ترجمهی متون
فلسفی توجهی کافی به معادلهای فارسی است.
ترجمهی فارسی "کار بر روی اسطوره" به این امر جز
در مواردی معدود توجه داشته است.
در زیر به برخی معادلها که در آنها از این قاعده پیروی نشده است
اشاره میکنیم:
در ترجمه آمدهاست:
"بلومنبرگ از چنین عالمی به "استبداد واقعیت"
(Absolutismus der Wirklichkeit) تعبیر می کند ...
مفهوم استبداد واقعیت ما را به یاد مفهوم استبداد الوهیت
(theologischer Absolutismus)
در کتاب حقانیت عصر جدید میاندازد." (همانجا)
معمولاً Absolutismus / absolutism را در نوشتارهای سیاسی
به "استبداد" یا "حکومت استبدادی" ترجمه میکنند،
هر چند که میان معنا و مفهوم استبداد در فرهنگهای
شرقی و معنا و مفهوم
Absolutismus / absolutism
در فرهنگهای مغربزمین تفاوت هست. تنها به اشاره بگوییم که
Absolutismus / absolutism
اصطلاحی است که در دوران جدید باب شد
که در عین حکومت مطلقهی فردی و
بی اعتنایی به اصلاحات سیاسی، عموماً با اصلاحات اقتصادی
و اداری و حقوقی همراه بود، حال آن که در
حکومتهای استبدادی شرقی شاهد چنین
نشانههایی نیستیم.
از این رو شاید بهتر باشد حتی در زبان سیاسی نیز آن را
"حکومت مطلقه" ترجمه کنیم و "استبداد"
را برای واژههایی مانند
Tyrannei / tyranny و Despotismus / despotism
به کار بریم.
به هر رو اگر در نوشتارهای سیاسی نمیتوان چنین کرد،
در عرصهی فلسفه میباید واژهای وضع کرد تا ارتباط میان
آن و لفظ "مطلق" absolut حفظ شود،
زیرا در غیر این صورت سخن بلومنبرگ چندان قابل فهم
نخواهد بود. وی وقتی از پدید آمدن خدای قاهر مطلق
در سدههای میانهی پسین سخن میگوید که جایی
برای اختیار آدمی باقی نمیگذاشت
و بر پایهی آن اصطلاح
theologischer Absolutismus
را وضع می کند، اگر absolut را "مطلق" و اصطلاح اخیر
را "استبداد الوهیت" ترجمه کنیم،
این پیوند را گسستهایم.
از همین روست که آقای دکتر محمدرضا نیکفر این اصطلاح
را "مطلقبینی الهیاتی" ترجمه کرده است که
به زعم این نگارنده بر برابرنهادهی خانم فرنودفر
برتری دارد. بر همین پایه بهتر است
Absolutismus der Wirklichkeit
را نیز "مطلقبینی واقعیت"
یا "مطلقالعنانی واقعیت" ترجمه کرد و نه "استبداد واقعیت".
باید خاطر نشان کرد که واژهها به موجودات زنده میمانند
که متولد میشوند، رشد میکنند، معانی گوناگون میگیرند
و ممکن است پس از مدتی مهجور و متروک شوند و
از کارایی و بازدهی بیفتند. به عنوان مثال
در حالی که ما در گذشته میان واژههای "فهم" و "عقل"
چندان تفاوتی نمیگذاشتیم و هماینک در زبان روزمره
نیز این دو را یکسان به کار میبریم،
لیکن با ورود فلسفهی کانتی معانی این دو دست کم
در پهنهی فلسفه گسترش یافته است
و نمیتوان دیگر آنها را مترادف هم به کار برد.
بر همین قیاس میتوان در نظر گرفت که معنای مطلق
و ترکیبات آن نیز گسترش یابد تا بتواند پاسخگوی نیازها شود.
لینک ادامه مطلب :
falsafe.de/mypage/blumenberg_arbeit_am_mythos_persisch.htm
برگرفته از سایت تازه های ادبی به مدیریت آقای م.مجتبی

[ ]
+ نوشته شده در ساعت19:55 توسط فرزانه شیدا



