تري ايگلتون

ادبیات چیست؟

Terry Eagletonبرگردان: عباس مخبر


مي‌توان مطلب را با اين سوال شروع کرد که: ادبيات چيست؟
کوشش‌هاي بسياري براي تعريف ادبيات صورت گرفته است. به عنوان مثال، ادبيات را مي‌توان نوشته‌اي تخيلي به معناي داستان يا نوشته‌اي که حقيقي نيست تعريف کرد. که اين تعريف کاملي نيست. ادبيات قرن هفدهم انگليس صرفا آثار شکسپير، وبستر، مارول و ميلتون را شامل نمي‌شود، بلکه گسترة آن مقالات فرانسيس بيکن، خطابه‌هاي جان‌دان زندگينامة معنوي بونيان و نوشته‌هاي سرتوماس براون را نيز دربرمي‌گيرد. حتي مي‌توان لوياتانِ هابز و يا تاريخ قيام کلاندرن را نيز در اين محدوده جاي داد.
تمايز ميان «داستان» و «واقعيت» راهشگا به نظر نمي‌رسد. چرا که خود اين تمايز سوال‌برانگيز است.
در اواخر قرن شانزدهم و اوائل قرن هفدهم در زبان انگليسي واژة «رمان» در مورد حوادث واقعي وتخيلي، هر دو، به کار مي‌رفت و حتي گزارش‌هاي خبري به ندرت واقعي تلقي مي‌شد. رمان‌ها و گزارش‌هاي خبري مشخصا نه واقعي تلقي مي‌شد و نه تخيلي.
شايد بتوان ادبيات را نه بر مبناي «داستاني» يا «تخيلي» بودن بلکه براين اساس که زبان را به شيوة خاصي به کار مي‌گيرد تعريف کرد. به موجب اين نظريه، ادبيات نوعي نوشته است که به گفتة منتقد روس، ياکوبسن، نمايشگر «درهم ريختن سازمان يافتة گفتار متداول است.» ادبيات زبان معمول را دگرگون مي‌کند، قوت مي‌بخشد و به گونه‌اي نظام يافته آن را از گفتار روزمره منحرف مي‌سازد.
اين تعريف از ادبي بودن را در واقع فرماليست‌هاي روسي مطرح کردند. فرماليست‌ها که منتقديني مبارز و جدلي بودند اصول نيمه رازآميز نمادگرايي را که پيش از آن‌ها وارد قلمرو نقد ادبي شده بود رد کردند و با روحيه‌اي عملي و علمي توجه خود را به واقعيت مادي خود اثر ادبي معطوف نمودند. نقد مي‌بايست هنر را از رمز و راز جدا سازد و ماهيت حقيقي اثر ادبي را مورد بررسي قرار دهد. از ديدگاه آن‌ها ادبيات نظام ويژه‌اي از زبان بود نه چيزي شبيه مذهب و روانشانسي و يا جامعه شناسي. نظامي که قوانين، ساختارها و ابزار خاص خود را داشت که بايد به مطالعة آن‌ها مي‌پرداخت نه اين که آن‌ها رابه چيزي ديگر تقليل داد.
اثر ادبي وسيله‌اي براي بيان عقايد، انعکاسي از واقعيت اجتماعي و يا تحقق بخشيدن به حقيقتي متعالي نبود، بلکه واقعيتي مادي بود که کارکرد آن همچون عملکرد يک ماشين قابل تحليل بود. اثر ادبي ساخته شده بود نه مقاصد يا احساسات و اشتباه بود اگر آن را تراوشي از ذهن نويسنده به شمار مي‌آوردند. اوسيپ بريک به ظرافت مي‌گويد: «حتي اگر پوشکين هم وجود نداشت، کتاب اژن‌انگين نوشته مي‌شد.»
فرماليسم اساسا کاربرد زبانشناسي در مطالعة ادبيات بود؛ و به دليل آن که زبانشناسي مورد بحث زبانشناسي صوري بود که بيشتر با ساختارهاي زباني سر و کار داشت تا گفتار متداول، فرماليست‌ها ترجيح مي‌دادند به جاي تحليل محتوي به بررسي فرم بپردازند.
محتوي صرفا انگيزه‌اي براي فرم بود. «دن کيشوت» اثري دربارة شخصيتي به اين نام نيست، بلکه وسيله‌اي است براي گرد‌آوري فنون مختلف داستانويسي. از ديدگاه فرماليست‌ها «قلعة حيوانات» را نبايد تمثيلي از استالينيسم به شمار آورد، بلکه به عکس اين استالينيسم است که شرايط را مناسب براي به وجود آوردن يک تمثيل فراهم مي‌سازد.
فرماليست‌ها ابتدا اثر ادبي رامجموعة کم و بيش دلخواسته‌اي از «تمهيدات» مي‌دانستند و فقط بعدها بود که اين تمهيدات را به مثابه اجزائي مرتبط با يکديگر و داراي «نقشهايي» در درون کل نظام متن تلقي کردند. اين تمهيدات عبارت بودند از صدا، صور خيال، آهنگ، نحو، وزن، قافيه و فنون داستانويسي و در واقع کل عناصر ادبي صوري. فصل مشترک همة اين عناصر، تاثير «غريبه کننده» يا «آشنائي زدايندة» آن‌ها بود.
زبان معمول زير فشار تمهيدات، تقويت، فشرده، تحريف، موجز، گزيده و واژگونه مي‌شد. پس زبان غريب مي‌شد و به تبع آن دنياي مالوف، به يکباره ناآشنا مي‌نمود. در گفتار روزمره، دريافت‌هاي ما از واقعيت و پاسخ به آن بي‌روح و ملال‌آور و يا به قول فرماليست‌ها «خودکار» مي‌شود. ادبيات با وارد کردن ما به دريافتي مهيج از زبان پاسخ‌هاي عادي ما را جاني تازه مي‌بخشد و اشياة را «قابل درک‌تر» مي‌نمايد.
سخن ادبي زبان معمول را غريبه يا ناآشنا مي‌کند، اما شگفت آن‌که ما را به کسب آگاهي کامل‌تر و نزديکتري از تجربه سوق مي‌دهد.
بنابراين فرماليست‌ها زبان ادبي را مجموعۀ انحرافهايي‌ از هنجارها يا نوعي طغيان زباني مي‌دانستند. به عبارت ديگر ادبيات نوع «خاصي» از زبان است که بازبان متداولي که به کار مي‌بريم در تقابل قرار مي‌گيرد. 
فرماليست‌هاي روسي مي‌دانستند که هنجارها و انحرافها در بافت‌هاي مختلف اجتماعي يا تاريخي با يکديگر فرق مي‌کنند. به عبارت ديگر، در اين مفهوم شعر بودن يا نبودن يک متن بستگي به آن دارد که شخص درچه موقعيت تاريخي و اجتماعي قرار دارد. اين واقعيت که يک قطعة زباني غير «معمول» است تضمين نمي‌کند که همواره و همه جا چنين باشد. اين ويژگي «ناآشنا» بودن، فقط در يک بافت زباني معياري خاص مفهوم دارد که اگر تغيير يابد ديگر نمي‌توان آن قطعه را ادبي به شمار آورد. به عبارت ديگر از ديگاه فرماليست‌ها «ادبي بودن» يکي از نقش‌هاي مناسبات مختلف ميان انواع سخن بود و نه ويژگي ثابت و تغييرناپذير آن. آن‌ها در پي تعريف ادبيات نبودند بلکه «ادبي بودن» را مدنظر داشتند. منظورشان از «ادبي بودن» کاربردهاي زباني خاص بود که نه تنها در متون ادبي بلکه در بسياري موارد خارج از اين متون نيز عرضه مي‌شد.
فرماليست‌ها براين عقيده بودند که «آشنايي‌زدايي» جوهر «ادبي بودن» است.
آنها اين کاربرد زبان را نسبي تلقي مي‌کردند و آن را مقوله‌اي مربوط به تقابل انواع گفتار به شمار مي‌آوردند.
اگر بخواهيم از ديدگاه فرماليست‌ها با ادبيات برخورد کنيم در واقع بايد تمامي ادبيات را به شعر محدود کنيم. جالب است که فرماليست‌ها در بررسي متون نثر نيز همان فنون بررسي شعر را به کار مي‌گرفتند. اما ادبيات حوزه‌اي فراتر از شعر را شامل مي‌شود.
مردم گاهي صرفا به اين دليل نوشته‌اي را «زيبا» مي‌نامند که به حق توجه آن‌ها را به خود جلب مي‌کند.
يکي ديگر از مسائل مربوط به «آشنايي‌زدايي» اين است که در پرتو توجه و دقت کافي، هيچ نوشته‌اي نمي‌توان يافت که غريب نباشد. جمله‌اي بسيار واضح و معمولي مانند جملة زير را که در ايستگاه‌هاي متروي لندن به چشم مي‌خورد در نظر بگيريد «هنگام استفاده از پله برقي، سگ‌ها را بايد حمل کرد.» شايد اين جمله آن‌قدرها هم که در نظر اول مي‌نمايد واضح نباشد. آيا معني اين جمله آن است که شما بايد سگي را با پله برقي حمل کنيد، يا اين که بدون همراه داشتن يک سگ استفاده از پله برقي مجاز نيست؟
ادبيات به خلاف متون زيست شناسي، و يا يادداشتي براي شيرفروش، متضمن مقاصد عملي بلافصل نيست بلکه به وضعيت کلي امور اشارت دارد. گويي براي روشن شدن اين حقيقت است که گاهي زبان ويژه‌اي را به کار مي‌گيرد. اين تاکيد بر شيوة توصيف به جاي واقعيت آنچه که توصيف مي‌شود بدين منظور است که نشان دهيم منظورمان از ادبيات نوعي زبان «معطوف به خود» است، يعني زباني که دربارة خودش صحبت مي‌کند.
اما اين شيوة تعريف نيز مشکلاتي دارد. مثلا براي جورج اورول شگفت‌آور مي‌بود اگر مي‌شنيد مقالات او بايد به گونه‌اي خوانده شوند که گويي عناوين مورد بحث کمتر از شيوة تحليل او اهميت دارند. در عرصة وسيعي از آنچه ادبيات به شمار مي‌آيد، در مجموع حقيقت و اعتبار عملي آنچه گفته مي‌شود اهميت دارد. اما حتي اگر وجهي از ادبيات استفادة «غير عملي» آن از سخن باشد، نتيجه اين مي‌شود که نمي‌توان تعريفي «عيني» از ادبيات به دست داد. در واقع تحليل ادبيات منوط به آن مي‌شود که شخص تصميم بگيرد چگونه آن را تعبير کند، نه آنکه ماهيت خود نوشته چيست. در اين مفهوم شعر، نمايشنامه و رمان انواعي ادبي هستند که منظور از آفرينش آنها آشکارا «غيرعملي» بودن است. اما تضميني وجود ندارد که همواره چنين برداشتي داشته باشيم. من به عنوان ژاپني پرورش دهندة گل، شعر رابرت برنز رابه اين دليل بخوانم که ببينم در بريتانياي قرن هجدهم گل وجود داشته است يا نه.
به درستي بايد گفت بسياري از آثاري که در موسسات فرهنگي دانشگاهي به عنوان اثر مسلم ادبي مطالعه مي‌شوند در واقع ادبيات به حساب نمي‌آيند. ممکن است اثري در وهلة اول تاريخي يا فلسفي باشد اما درنهايت بتوان آن را در زمرة آثار ادبي قرار داد. همچنين اين امکان وجود دارد که يک اثر ادبي خلق شود اما صرفا به دليل محتواي باستانشناختي آن ارزش پيدا کند.
بر اين اساس ادبيات کيفيت يا مجموعه‌اي از کيفيات ذاتي نيست که در برخي آثار خاص به چشم مي‌خورد، بلکه بيشتر در چگونگي ارتباطي که مردم بين خود و اين آثار برقرار مي‌کنند.
جدا کردن مجموعه ويژگي‌هاي مشخصي که از ديدگاه‌هاي مختلف ادبيات ناميده مي‌شود کار آساني نيست.
جان اليس براين عقيده است که واژة «ادبيات» در عمل مانند واژة «علف» است؛ بدين معني که علف به گياه خاصي اطلاق نمي‌شود بلکه انواعي گياهاني که باغبان به دليلي مايل نباشد در باغچه برويد علف ناميده مي‌شود. شايد «ادبيات» مفهومي کاملا معکوس داشته باشد، يعني به انواع نوشته‌هايي اطلاق گردد که به دليلي براي شخص بسيار باارزش است.
از ديدگاه فلسفه واژه‌هاي ادبيات و علف واژه‌هاي حاوي اطلاعاتي دربارة آنچه که ما انجام مي‌دهيم هستند و از وضعيت ثابت موجود اشياة چيزي به ما نمي‌گويند.
هنوز نتوانسته‌ايم اين راز را بگشاييم که چرا آثار «ميل» و «لمب مکولي» به طور کلي ادبيات به حساب مي‌آيند و آثار مارکس و داروين در اين مقوله نمي‌گنجند. آسانترين پاسخ اين است که آثار گروه اول نمونة نوشته‌هاي «زيبا» هستند و حال آنکه در مورد آثار گروه دوم چنين قضاوتي نمي‌شود.
عيب اين پاسخ آن است که دست کم به نظر من تا حدود زيادي نادرست است. اما اين مزيت را دارد که نشان مي‌دهد مردم روي هم رفته نوشته‌اي را که به نظرشان خوب مي‌آيد ادبيات مي‌نامند. ايراد مسلم اين نظريه آن است که اگر آن را صد‌درصد درست تلقي کنيم ديگر مقوله‌اي به نام «ادبيات بد» به گمان من وجود نخواهد داشت.
 گزيده‌اي از مقدمة کتاب «نظرية ادبي» نوشتة «تري ايگلتون»
حروف‮چين: علي چنگيزي

نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 0:42 | لینک  | 

واژه ها
 
 (سخنانی از هزار سخن )جلد سوم /قسمت ششم
به قلم :فـرزانه شـیدا

انسان پدیده ای غریب است.به فتح هیمالیا می رود.به کشف اقیانوس آرام دست می یازد.به ماه و مریخ سفر می کند. تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند و آن دنیای درونی وجود خود اوست.

طی بررسی هائی که در کتاب واژه ها به آن پرداختیم ازحالات درونی وروحی وفکری آدمی تا رفتارها ، باورها ، اعتقادات واندیشه های  آدمی به شکلهای مختلف از دیدگاهای وزاویه های مختلف نگاهی داشتیم بردیدگاههای روانشناسی ، جامعه شناسی ، انسان شناسی، فرهنگ وادبیات/ فلسفه ومنطق/ و... همواره هدف براین پایه بود که انسان را باز شناسیم وبه تحلیل رفتارهای آدمی بپردازیم ودرنهایت به این نکته برسیم که ما ازخود وزندگی چه میخواهیم وچگونه میتوانیم درراه  زندگی بهتر گام نهاده ودر بهترین شکل زندگی خود را راضی ببینیم واز زندگی نهایت لذت واستفاده را ببریم درهمین راستا بسیار مطالبی نوشته شد وبسیار علومی نیز درحد امکان کتاب بررسی شد.
اماوقتی به شخصیت فردی خود باز میگردیم تا هرآنچه می آموزیم را ، جمع بندی دوباره ای برای خود داشته باشیم، باید این واقعیت را در نظر بگیریم که هدف اصلی در کل بررسی تمامی موارد علمی درهر رشته ودسته ای که باشد، درنهایت بازگشتی دوباره به خود ما دارد، بدین معنی که تمامی علوم چه در سطح پایه باشد چه در سطح وسیع علمی /اجتماعی /فرهنگی /هنری/ادبی... تمامی این علوم ودیدگاهها فقط برای بهزیستی آدمی درجوامع مختلف ساخته شده است وخود انسان سازنده تمامی اینگونه علوم  بوده است وبر طبق آن نیز قوانین جوامع پایه ریزی شده است و"هدف "اول واخر، به فرد فرد انسانها بر میگردد تا به یاری آن هریک ازما قادر باشیم زندگی خوبی برای خود داشته واز بهترین شکل وفرم زندگی بهره برده وجسم وروح وذهنی  در آرامش داشته باشیم تا قادر به ساختار بهتر زندگی خود وجامعه خود باشیم
ودرنهایت امر می بینیم که تمامی علوم فقط برای"زندگی انسان" پایه ریزی میشود وهدف اصلی واولیه جز همان " انسان" و واژه های زندگی او نیست که در قالب علوم گوناگون نوشته وساخته میشود و" تمدن"انسانی به همین صورت ، شکل گرفته "قانون انسانها" میشود وازهمین مطلب میشود پی برد که هر یک فرد در جامعه میتواند اثری بزرگتر از انچه در تصور خود دارد درجامعه خانواده ودراجتماع وهمچنین دردنیا داشته باشد واین دقیقا همان چیزیست که ما در زندگی فردی خود زیاد به آن فکر نمیکنیم وبه  گذران روز وشبی با هرآنچه هست وهرچه در اختیار داریم اکتفا کرده عمری را فقط "زندگی " میکنیم بی آنکه براستی زندگی کرده باشیم
باید پرسید این تمدن انسانی واین قانون انسانها اگر قادر نباشد انسانی را راضی کند چه باید کرد؟
اینجاست که میرسیم به اصل وکُّن مطلب که" چه کسی قانون زندگی مرا تعیین میکند"؟وایا آنچه من می بایست از آن تبعیت کنم درقانون خانواده واجتماع همواره می بایست یک سری شکل کلیشه ای مداوم را دنبال کند یا میتواند تغییری نیز داشته باشد واین تغییرات از سوی چه کسانی می بایست صورت بگیرد؟
ودرنهایت بسادگی باید پرسید چرا همیشه منتظریم دیگران برای ما قانون بنویسند وشکل ونحوه ی زندگی ما را برای ما تعیین کنند وچرا باید تابع یکسری چیزها باشیم که درطی قرون نیز به نسبت نیازها تغییر یافته است ودر سری دیگر همواره بی هیچ تغییری برجا مانده است؟ پس باز برمیگردیم به مطلب" نیاز" ودرخواست آدمی وخواسته وآرزوهای انسان برای بهزیستی فردی واجتماعی . وبا آنچه گفته شد باز باید بپرسیم چرا من نباید قادر باشم که سازنده زندگی خودم باشم؟.بسیار ساده است که قبول کنیم یکسری قوانین را سینه به سینه از خانواده واجتماع به ارث ببریم وطبق آن باز همانند پیشینیان زندگی کنیم اما باز باید دید آیا جوامع امروزی قادر خواهد بود که تا همیشه با یکسری قوانین فکری وباورها واندیشه های بدون تغییر زندگی کند یا خیر؟
تاریخ نشان داده است که هرگز انسان درجایگاه دیروز خود نبوده است وزندگی کنونی چون جریان آب ،آدمیان را نیز با خود به جلو میبرد وآنچه دنیا را رو به رشد برده است افکار جدید وتفکر جدید زندگیست واینکه بپرسیم چه کسانی سازنده ی این روزگار جدید هستند بوضوح مشخص است که روشنفکران هرجامعه ای نقش اصلی واساسی را در اینکار داشته اند واگرخود را جز عوام وگروهی حساب کنیم که "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" هرگز در هیچ کجای عالم هیچ چیزی تغییر نمیکند ،هدف این نیست که اگر جامعه لباس میپوشد تو عریان بیرون برو که هدف چیزی عمیق تر از این سخنان ساده و پیش وپاافتاده ایست که آدمی را وادار به تفکری عمیق تر از این گونه سخنهائی بیهوده میکند، تا حداقل برای شخص خود چیزی بیشتر را خواهان بوده وبدنبال بهترین شکل زندگی باشد. حتی عوام جامعه که همواره دنباله روی دیگرانند نیز در درون خویش بهزیستی را خواهانند اما چرا کشوری پیشرفت میکندو دیگری دررکود برجای میماند؟ این نیز باز میگردد به فرد فرد آن جامعه که چه چیزی را از زندگی خود وجامعه خود تقاضا میکند وچه نیازی را در زندگی خود لازم ومبرم، برای زیستن میداند .
در هزاران کتابی شیوه زیستن بهتر آموزش داده میشود ،در سخنان بزرگان هزاران راه حلی درهریک جمله میتوان پیدا نمود که گویای شیوه ی بهتر زندگیست، در مقالات  وروزنامه ها ورسانه ها ،نوشته های بسیاری رامیتوان  درراه بهزیستی  خواند و پس ازچندی نیز فراموش نمود
اما آنچه تغییر ایجاد میکند دراصل وپایه واز مبدا"خواهان" تغییر" بودن است"، " نیاز به تغییر کردن" است " وتا جائی که چنین نیازی راواقعا دروجود خود احساس نکنیم تا موقعی که تلاشی براین تغییر فکری نداشته باشیم نیز چیزی تغییر نمیکند وباز مسلم است که من ازمن، توازتو وهریک ازخود خویش میبایست تغییرات فردی را آغاز کند که این تغییر نه بدین شکل است که کل رفتارها وباورهای خود را یک شبه بدور بریزیم و فرم دیگری بپوشیم فرم دیگری فکر کنیم فرم دیگر سخن بگوئیم وزندگی کنیم که بااین شکل این یک  " تغییر" پایه ای نیست وتنها تقلیدی ست از فرو رفتن درلباسی دیگر یا لباس  روشنفکری ،اما همچنان  جا مانده درافکار گذشته وفرو خوردن باورها وعقاید فردی بدون داشتن امکان ابراز آن .وهدف نیز فروخوردن باور واندیشه وفکر خویش نیست که هدف این است که در خود ،باورها وعقاید وافکاری را پیشرفت وپرورش بدهیم که لازمه زندگی بهتر برای ماست واین جز به یاری آموزش وپرورش فردی شخص صورت نمیگیرد .ما نمیتوانیم همیشه چشم براه این باشیم که روزی زندگانی تغییر کند وقتی که برای شخص خود هیچ تغییری ایجاد نمی کنیم ودر خواسته های خود از یکسری چیزهائی که همیشه آرزو کرده ایم بالاتر یا پائین تر نمیرویم تا بدین وسیله  قادر باشیم تجدید نظری بر شکل زندگی وفکر خود داشته باشیم ،ما ناراضی بودن از شکل زندگی خود را خوب یاد گرفته ایم اما تغییر دادن ورسیدن به رضایت را بررسی نمیکنیم وتلاشی براین نیز نداشته ایم که دنیا را با دیدگاه بهتری ببینیم وسعی کنیم برای داشتن این دیدگاه منابع علمی آنرا نیز در رشد خود بکار بگیریم ودراین میان هیچ کس جز خود ما در شکل زندگی ما مقصر نیست ما هیچ تغییری نخواهیم کرد اگر به این دلخوش داریم که هرروز را مثل دیروز زندگی کنیم
وهمینگونه زندگیست که در رکود برجای میماند وهمیشه یکسری عادات کلیشه ای را دنبال میکند وسرانجام بخود میگویم برای هر تغییر دیر است واین برای ما یعنی "پایان"یعنی وقتی قبول کنیم برای تغییر دیر شده باور نیز خواهیم کرد که دیر شده است ودیگرهرگز تلاشی را نیز شروع نمیکنیم درصورتی که هر لحظه  برای ما" زمان " آغاز" است".
ما انسانها حتی با تلنگر کلامی ساده میتوانیم درخود شوقی دوباره بیافرینیم وآنقدر که هریک ازما میتوانیم برای خود امید باشیم ، دیگری قادر نیست درما اثر شایان توجهی داشته باشد چرا که اول انگیزه ی آنرا درخود می بایست بدست آوریم ، بااینحال زمانی که نیاز حکم میکند نیزمی بایست به هرآنچه میتواند شوقی درما بیافریند چنگ زده وازآن بهره مثبت درجهت پیشروی روحی وفکری خود ببریم تا توان انرا نیز درخود ببینیم که تغییراتی درخود آغاز کرده وورسیدن به هدف بهتر بودن وبهتر زندگی کردن واحساس بهتری از زندگی داشتن رادر زندگی خودشاهد باشیم
فصل آغاز
مرور میکنم، نقش دوباره ی زندگی را
دستهایم برای دست یافتن
پاهایم برای رسیدن
نگاهم برای دیدن
 چه را میجوید؟
واژه هایم را
 چگونه بر شاخ زندگی
سرسبزی ببخشم
روح سبز اندیشه هایم را
 چگونه آبیاری کنم
تادر شکوفائی خویش
"بهاری" باشم
 درفصل آغاز؟
امید را
 درفصل دوباره زیستن
در باغ دل ،دوباره
خواهم کاشت
آب را از سرچشمه ی وجود
به سرزمین دل
خواهم آورد
من دوباره سبز میشوم....سبز
ف.شیدا
درهمین چند خط بالا در" تصور خویش" درشکل" یک باغ "میتوانیم چون باغبان بدورن خویش نگاه کنیم وباغ دل واندیشه را به سرسبزی بکشاینم و"نیاز " ما دراینراه هیچ نیست جز "امیدِ" داشتنِ" بهار" درباغ درونی خود ،که روح وجسم واندیشه ی ما را شکوفا کند ومنابع آن دریک باغ چیست: امیدی برای آغازبهار وچون باغ ، داشتن آب وتلاش برای سبز شدن وسبز نگاهداشتن آن .
روح وجسم وذهن وفکر آدمی نیز به همان چیزهائی نیاز دارد که باغبان برای سرسبزی باغ خود از آن بهره میگیرد وتشابه انسان وباغ تشبیه ا ی دور از ذهن نیست که هر آغازی برای هرکاری نیازمند این است که بدانیم به چه چیزهائی برای رسیدن به هدف نیاز داریم واین خود نمونه خوبی ست تا بگوئیم هر انسان در درون خود میتواند سازندگی دوباره ای داشته باشد
وباغ درون خود را درهر زمانی ازنو شکوفا کند ولازمه ی آن داشتن " واژه هایی" ست که در انسان انگیزه وشوق وهمچنین نیاز به بهتر زیشتن را ایجاد کند وباز این دردست خود ماست که چگونه این انگیزه را درخود ایجاد کنیم که همواره گفته اند خواستن  توانستن است وگرفتن تصمیم برای تغییر خود "اولین گام رفتن" ،وبرداشتن اولین گام خود یعنی "شروع این آغاز" است وهمچنین داشتن "واژه های"درست که بتواند در احساس وروح وفکر انسانی انگیزه وشور وشوق بیافریند.
انسانها همواره بدنبال حقیقت زندگی هزاران جملاتی نوشته اند وراه حلهائی را نیز داده اند اما دریک کلام میتوان گفت بهترین راه بهزیستی این است که خود را برای بهتر زندگی کردن رشد دهیم واین رشد درگام اول از خود ما ودرون وفکر ما شروع میشود وهرچه بیشتر بیاموزیم درک ما از زندگی نیز تغییر میکند وخواسته های ما نیز رشد میکند وهرچه بر توانائی ودانش خود بیافزائیم برای رسیدن به موقعیتهای بهتر زندگی قوی تر هستیم .نگاهی به مقاله ی زیر میکنیم دربابشاخه ای از فلسفه میکنیم که دقیقا  گویای بسیاری از مطالبی بود که خود نیز درهمین بخش نوشته ام:

جاودان‌ خرد يا حكمت‌ خالده‌ چيست‌؟

لايب‌ نيتس‌ نخستين‌ به‌ كار برنده‌ واژگان‌ جاودان‌ خرد
3-1- اصطلاح‌ لاتيني‌ « Philosophia Perennia »، را كه‌ معادل‌ اصطلاح‌ انگليسي‌ « Perennial Philosophy » و تقريباً معادل‌ اصطلاح‌ عربي‌ «حكمت‌ خالده‌»ي‌ اصطلاح‌ فارسي‌ «جاودان‌ خرد» است‌، نخستين‌ بار لايب‌ نيتس‌، حكيم‌ آلماني‌، به‌ كار برد. مي‌توانيم‌، هم‌ داستان‌ باهاكسلي‌، مدّعي‌ شويم‌ كه‌ مراد لايب‌ نيتس‌ و سنّت‌گراياني‌ كه‌ اين‌ اصطلاح‌ را به‌ كار مي‌برند، از اين‌ تعبير، مجموعه‌اي‌ است‌ مركّب‌ از «مابعدالطبيعه‌اي‌ كه‌ به‌ حقيقتي‌ الهي‌ تصديق‌ دارد كه‌ براي‌ تحقّق‌ عالم‌ جمادات‌، نباتات‌، و حيوانات‌ ضرورت‌ دارد؛ روان‌شناسي‌اي‌ كه‌ در نفس‌ انسان‌ چيزي‌ مي‌يابد شبيه‌ به‌ حقيقت‌ الهي‌، يا حتي‌ عين‌ حقيقت‌ الهي‌؛ و اخلاقي‌ كه‌ غايت‌ قصواي‌ بشر را علم‌ به‌ مبدأ كل‌ موجودات‌، كه‌ هم‌ داخل‌ موجودات‌ است‌ و هم‌ خارج‌ از موجودات‌، مي‌داند». 
آيا جاودان‌ خرد فلسفه‌ است‌؟
3-2- اينكه‌ آيا بايد حكمت‌ خالده‌ يا
فلسفه‌ جاودانه‌ را نوعي‌ فلسفه‌ بخوانيم‌ يا نوعي‌ مابعدالطبيعه‌ يا هيچ‌كدام‌، بستگي‌ تامّ و تمامي‌ دارد به‌ اينكه‌ از دو اصطلاح‌ «فلسفه‌» و «مابعدالطبيعه‌» چه‌ مراد كنيم‌: 

اولاً: فلسفه‌ي‌ جديد غرب‌، براي‌ فلسفه‌ورزي‌، فقط‌ به‌ يك‌ شرط‌ قائل‌ است‌ و آن‌ تواناييهاي‌ عقلي‌ و ذهني‌ است‌ (و البته‌ فلسفه‌ي‌ جديد غرب‌ از «عقل‌» نيز چيزي‌ را اراده‌ مي‌كند يكسره‌ متفاوت‌ با آنچه‌ حكمت‌ خالده‌ مي‌خواهد و اين‌ خود مطلبي‌ است‌ كه‌ بعداً توضيح‌ خواهم‌ داد)، اما حكمت‌ خالده‌، علاوه‌بر تواناييهاي‌ عقلي‌ و ذهني‌، امور عديده‌ي‌ ديگري‌ را هم‌ شرط‌ لازم‌ اشتغال‌ به‌ حكمت‌ مي‌داند، ازجمله‌ ترتيب‌ اراده‌ها و خواسته‌ها، احساسات‌ و عواطف‌، و حتي‌ تربيت‌ بدن‌. 
ثانياً: در فلسفه‌ي‌ جديد غرب‌ غرضي‌ كه‌ از فلسفه‌ورزي‌ در نظر است‌ اندوختنِ معلوماتِ نظري‌ جديدي‌ است‌ در باب‌ عالم‌ و آدم‌، ولي‌ در حكمت‌ خالده‌، همّ و غمّ حكيم‌ همه‌ اين‌ است‌ كه‌، از طريق‌ اشتغال‌ به‌ حكمت‌، تبدّل‌ وجودي‌ يابد و به‌ ساحتِ وجودي‌ پا بگذارد. در اينجا، بد نيست‌ از يكي‌ گفته‌هاي‌ ماركس‌ استفاده‌ كنم‌. ماركس‌، در يكي‌ از سخنان‌ مشهورش‌، مي‌گويد: فيلسوفان‌ همواره‌ درپي‌ تفسير جهان‌ بوده‌اند، و حال‌ آنكه‌ بايد درپي‌ تغيير جهان‌ بود. زبان‌ حال‌ حكمت‌ خالده‌ اين‌ است‌: فيلسوفان‌ جديد درپي‌ تفسير جهانند، و حال‌ آنكه‌
بايد درپي‌ تغيير خود بود. حكمت‌ خالده‌ مي‌خواهد راه‌ و روش‌ تغيير خود و نقشه‌ي‌ آن‌ راه‌ و مسير را در اختيار انسان‌ بگذارد. 
ثالثاً: محكّ و معيار فلسفه‌ي‌ جديد غرب‌ يافته‌ها و تجارب‌ همگاني‌ و عام‌ انسانهاست‌. اين‌ فلسفه‌ به‌ چيزهايي‌، از قبيل‌ ادراكات‌ حسّي‌، كاربردهاي‌ زباني‌، گزينشها و تصميمات‌ اخلاقي‌، كه‌ معهود و مأنوس‌ همه‌ي‌ ما آدميان‌اند توسّل‌ مي‌جويد و با توسّل‌ به‌ همين‌ سنخ‌ امور
دست‌ به‌ نفي‌ و اثبات‌ و ردّ و قبول‌ مي‌زند. به‌ گفته‌ي‌ ارنست‌ گلنر، فيلسوف‌ و جامعه‌شناس‌ انگليسي‌، امروزه‌ اگر عقيده‌اي‌ بخواهد عقيده‌اي‌ درست‌ و پذيرفتني‌ تلقي‌ شود بايد براساس‌ چيزي‌ كه‌ به‌ تجارب‌ عادي‌ و متعارف‌ ما نزديك‌ باشد مورد داوري‌ قرار گيرد. و اين‌ درست‌ خلاف‌ غرضِ حكمت‌ خالده‌ است‌ كه‌ مي‌خواهد انسان‌ را چنان‌ بازسازي‌ كند كه‌ بتواند جهان‌ را به‌ شيوه‌اي‌ نامتعارف‌ و به‌ نحوي‌ خلاف‌ عادت‌، تجربه‌ و احساس‌ كند. از نظرگاه‌ حكمت‌ خالده‌، تجارب‌ متعارف‌ ما از شوائب‌ جهل‌ و هوا و هوس‌، پاك‌ و پيراسته‌ نيست‌ و حتي‌ مي‌توان‌ گفت‌ نابهنجار و روان‌ پريشانه‌ است‌. 

رابعاً: از نظرگاه‌ حكمت‌ خالده‌، مكاتب‌ فلسفي‌ جديد، علي‌رغم‌ اختلافات‌ فراوان‌ و احياناً عميقي‌ كه‌ با يكديگر دارند، در بُن‌ و بنياد دو وجه‌ اشتراك‌ بسيار مهم‌ دارند. يكي‌ اينكه‌، از لحاظ‌ معرفت‌شناختي‌، تجربه‌گرايانه‌ (1) اند، و ديگر اينكه‌، از لحاظ‌ وجودشناختي‌، مادّي‌ (2) اند، و حال‌ آنكه‌ خود حكمت‌ خالده‌، از لحاظ‌ معرف‌ شناختي‌، تعقّل‌گرايانه‌ (3) است‌ (و تعقّل‌گرايي‌ حكمت‌ خالده‌ با عقل‌گرايي‌ (4) اي‌ كه‌ بعضي‌ از فيلسوفان‌ جديد، مانند دكارت‌، بدان‌ قائل‌اند فرق‌ دارد) و از لحاظ‌ وجودشناختي‌، قائل‌ به‌ وجود مجرّدات‌ و مفارقات‌ است‌ و مبدأ همه‌ موجودات‌ را امري‌ غيرمادّي‌ مي‌داند. (5)پایان این بخش.
همانگونه که خواندید برای هر رشدی نیاز به تغییر احساس میشودو اینکه انسان ازکدامین راهی به رشد فکری وذهنی واندیشه وروان خود بپردازد درنهایت در پی این بوده وخواهد بود که  به بهترین شکل واژه های زندگی خود را ساخته وبه شکل بهتری قادر به زندگی باشد
بد نیست نگاهی نیز به نوشته ی زیر داشته باشیم که بشگل خود به بهریستی می پردازد وریشه ی آنچه میگوید در دیگر علوم نیز جایگاه خود را  داراست که بطور کلی دراین بخش به مرور آنها پرداخته است:

رازهایی برای رسیدن به حقیقت زندگی


راز اول: تمامی آن‌چه به منظور خوشحالی و خوشبختی واقعی بدان نیاز داریم، در درون ماست.

راز دوم: تصویر ذهنی درست از خود، ما را به حقیقت زندگی هدایت می‌کند. هر انسانی، یک تصویر ذهنی از خود دارد که من کیستم و چه می‌توانم انجام دهم. تصویر ذهنی هر انسانی، پایه‌ی اصلی شخصیت و رفتار‌های اوست. به‌عبارت دیگر، تصویر ذهنی ما از خود، نشانه‌ای از احساس فضیلت و بزرگی ماست و نشان‌می‌دهد که چه کارهایی از ما ساخته است‌ و چه کارهایی از ما ساخته نیست. انسان‌ها حقیقت زندگی را با تصویرهای ذهنی خود‌ می‌سازند. آری تصویر ذهنی زیبا از خود، موفقیت‌ها را می‌سازد و موفقیت‌ها، باعث بهتر شدن تصویر ذهنی انسان از خود می‌گردد. تصویر ذهنی ما از خودمان، نمادی از مجموعه‌ باورهای ما در فضای زندگی است.

راز سوم: هدف زندگانی، آن است که تمام توانایی‌های بالقوه‌ خود را به‌عنوان یک انسان خود‌شکوفا‌ بشناسیم و آن‌ها را شکوفا کنیم و بهترین خویشتن خویش را از خود ظاهر کنیم و به بیش‌ترین رشد و شکوفایی برسیم.

راز چهارم:تغییر در وجود، نه‌تنها ممکن و میسر است ، بلکه اجتناب‌ناپذیر است‌ ؛ زیرا تا ما تغییر نکنیم، زندگی‌مان تغییر نمی‌‌کند. انسان‌های سعادتمند، ‌مرتباً می‌شوند و می‌روند‌ ؛ زیرا تا نشوی، نمی‌شود و تا نروی، نمی‌رسی.

راز پنجم: تمام مشکلات، موانع و مصائب زندگی، در‌واقع درس‌هایی هستند که به انسان می‌آموزند و انسان را می‌سازند. آن‌ها فرصت‌هایی در لباس مبدل‌اند. حتی گاهی مشکلات، الطاف خفیه‌ خداوند هستند که باعث رشد و شکوفایی انسان می‌شوند. پس آن‌ها را گرامی بداریم و از آن‌ها بیاموزیم.

راز ششم: تلقی ما از واقعیت، ساخته و پرداخته‌ فکر و ذهن ماست. پس واقعیت‌های زندگی ما می‌توانند با اندیشه‌های ما تغییر کنند. بنابراین مراقب اندیشه‌های خود باشیم تا واقعیت زندگی‌مان را زیباتر کنیم.

راز هفتم:ترس و تردید، سرزندگی و نشاط را از انسان می‌رباید. با باورهای عالی و توکل بر خداوند، هرگونه ترس و تردید را از فضای فکر خود دور کنیم و در وادی یقین و عشق، محکم و استوار به جلو برویم و زندگی پرحاصلی را در محضر خدا و کائنات خلق کنیم.

‌راز هشتم:مادامی که خودمان را دوست نداشته باشیم و به خودمان عشق نورزیم، نمی‌توانیم به کسی عشق بورزیم و از عشق دیگران نسبت به خود بهره‌ای ببریم. پس گوهر عشق را ابتدا به خود تقدیم کنیم تا بتوانیم مظهر عشق‌ورزی برای دیگران باشیم.

راز نهم:تمامی ارتباطات ما با کائنات و دیگران، آیینه‌هایی هستند که خود ما را نشان می‌دهند و تمامی مردم، آموزگاران ما به‌حساب می‌آیند. پس با خودباوری و اعتماد‌به‌نفس، زیبا‌ترین رابطه‌ها را برقرار‌کنیم و از کلید طلایی ارتباطات، برای باز کردن هر درِ بسته‌ای در زندگی استفاده کنیم و موفق شویم.

راز دهم:سعادت واقعی در زندگی، در نحوه‌ عکس‌العمل ما در مقابل رخدادها و حوادث زندگی است‌ ، نه در بخت و اقبال. بنابراین خود را مسؤول زندگی خود بدانیم و تقصیر را به عهده‌ دیگران نیندازیم تا بتوانیم با عکس‌العمل‌های مناسب، حقیقت زیبای زندگی را به واقعیت قابل قبول تبدیل کنیم و به خوشبختی و سعادت برسیم.

راز یازدهم:حقیقت زندگی، بر مبنای عشق الهی استوار است. انسان‌های موفق و کامیاب، وجود خود را با عشق الهی، جذاب و منور می‌کنند و با تقدیم عشق به انسان‌های دیگر و به کل کائنات، به زندگی سعادتمندانه‌ای می‌رسند.

راز دوازدهم: از آن‌جایی که انسان‌ها در مسیر زندگی گاهی از اجرای درست قانونمندی‌های زندگی غافل می‌شوند و با اندیشه‌های غلط و القائات منفی دیگران، از مسیر درست زندگی به بی‌راهه می‌روند، بنابراین ارزیابی مستمر کیفیت زندگی و اصلاح لحظه‌به‌لحظه‌ خود، می‌تواند انسان را در مسیر درست و رسیدن به حقیقت زندگی هدایت کند. زیباترین معیار ارزیابی کیفیت زندگی، این است که در پایان هر روز، از خود سؤال کنیم که آیا من روز پرحاصلی داشتم و از لحظه‌های زندگی خود ‌لذت بردم؟

با اجرای درست رازهای حقیقت زندگی، به این نتیجه می‌رسیم که:

تمامی آن‌چه که برای خوشحالی و خوشبختی واقعی در زندگی به آن احتیاج داریم، هم‌اکنون از‌آنِ ما و در اختیار ماست و ما باید به‌عنوان بندگان شایسته و شکرگزار در هر لحظه، هوشیارانه قانونمندی‌های رسیدن به حقیقت زندگی را اجرا کنیم تا بتوانیم از مواهب الهی استفاده کنیم و از لحظه‌های زندگی در مسیر کمال لذت ببریم.پایان.

کمال نهایت خواسته ی انسان است ودرتمامی علوم نیز رسیدن به کمال به هیچ شکلی جز خود سازی خود مقدور نیست.

............واما 

درنهایت کلام واژه های زبان فارسی ریشه هر ملت وملیتی محسوب میشود  وبرای حفظ ونگهداری آن میبایست تلاش لازم به عمل آید نیاز به دوباره سازی لغتنامه ی زبان فارسی وپارسی احساس میشه وخوب بود استادان ایرانی بمانند دهخدا که لغتنامه ی خود را بیرون داد مجدد می دیدیم که کسی و کسانی کمر همت به اینکار می بستند و زبان فارسی رو دوباره خالی از الفبای اقتباس شده از زبان عرب میکردند .بهرحال ما باید زبان پارسی خودمون رو نگه داریم مثل همه ملیتها دردنیا که معادل کلمه رو جایگزین دیگر کلمات لاتین میکنند حتی بااینکه کل زبانهای اروپا پایه ی لاتین دارند .

برای مثال کشور نروژ دوزبان داره نروژی قدیم ونروژی جدید که هرکه مال باشه میتونه در دبیرستان نروژی قدیمی رو هم 
جز رشته هاش برداره ونروژی جدید محاوره ای تر وراحت تر 
شده برای بیان وگفتار ونوشتار ....
چه اشکالی داره ماهم چنین عملی رو برای بقای زبان خودمون انجام بدیم ؟
وفکر میکنم حذف حروف الفبای اقتباس شده از زبان عربی وجایگزین کردن اون به حروف فارسی حتی اگر لازم به ساختن حروف جدید باشه نیاز مبرم حفظ زمان پارسی ماست ومن آرزوی اینو دارم که زبان ما مجدد همان زبان اصیل پارس باشه وهیچ دخالتی از زبانهای دیگه رودراون شاهد نباشیم و به امید  آنروز .فرزانه شیدا 

پایان واژه ها به قلم : فرزانه شیدا


نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 23:41 | لینک  | 

 
واژه ها
 
 
 (سخنانی از هزار سخن )جلد سوم /قسمت پنجم 
 
به قلم : فــرزانه شــیدا
 
همه ی ما انسانها در زندگی خود دارای شخصیتی مخصوص بخود هستیم ودرتمامی دنیا هیچ چیز وجود نداردکه کاملا درتشابه باشد وهر چیزی در دنیا درنهایت شباهت نیز بازکاملا باهم شبیه نیستند، حتی برگهای درختان  دریک درخت  نیزکاملا در همه خطوط وفرم یکسان وبرابر نمی باشند.
 لذاآدمیان نیز به همین نسبت  از رفتارها واخلاقهای گوناگونی برخوردارند وشخصیت فردی هرکسی براساس خلق وخوی ورفتارها وعادات خانوادگی واجتماعی شکل میگیرد در "واژه شناسی"  نیز "شناخت هر انسانی" در رابطه با "ساختار شخصیتی" او رابطه مستقیم دارد برای مثال در جامعه شناسی هر فردی دارای شخصیتی مخصوص بخود است که " هویت اجتماعی وفرهنگی وسیاسی" اورا شکل میدهد وآنان که خود سازنده قوانین اجتماعی /فرهنگی/ سیاسی .. جامعه هستند از افراد روشنفکری شمرده میشوند که با اندیشه های متفاوت خود ، سازنده ی افکارخاصی هستند که بر اساس درستی وقابل استفاده بودن این اندیشه ها افراد  جوامع، آنرا میپذیرند وبه آن خو میکنند اما درعین حال همواره تغییروتحولاتی در زمینه های فکری وجود دارد که پیشرو با زمان تغییر میکند ونیاز جامعه نوین را تامین می نماید .برای روشن شدن بهتر موضوع از دیدگاه جامعه شناسی و واژه شناسی به این معقوله نگاه میکنیم ومقالات  زیر را به بررسی می نشینیم:
 
جامعه شناسی
مطالعه قوانین و فرایندهای اجتماعی است که مردم را نه تنها به عنوان افراد و اشخاص بلکه به عنوان اعضاء انجمنها ،گروهها و نهادهای اجتماعی شناسانده و مورد بررسی قرار می دهد .جامعه شناسی مطالعه زندگی اجتماعی گروهها و جوامع انسانی است.مطالعه ای هیجان انگیز و مجذوب کننده که موضوع اصلی آن رفتار خود ما به عنوان موجودات اجتماعی است .دامنه جامعه شناسی بینهایت وسیع است و از تحلیل برخوردهای گذرا بین افراد در خیابان تا بررسی فرایندهای اجتماعی جهانی را در بر می گیرد.
مقدمه:
  • انسانها بیشتر عمرشان را در گروهها زندگی می کنند؛آنها به عنوان اعضای خانواده ، ساکنان یک محله یا شهر، اعضای یک گروه خاص اجتماعی یا اقتصادی و یا مذهبی و قومی نیز به عنوان شهروندان یک ملت با یکدیگر رابطه دارند. انسانها حتی اگر خودشان هم آگاه نباشند که اعضای یک گرو هند ، باز به شیوه هایی فکر و عمل می کنند که دست کم بخشی ازآنها را عضویت در گروه تعیین می کند.
  • نوع لباسی که آدمها می پوشند، نوع خوراک و نحوه خوردن آنها، عقاید و ارزشهایشان و رسومی که رعایت می کنند، همگی تحت تأثیر عضویت آنان در گروههای گوناگون می باشند.
  • جامعه شناسی را می توان به عنوان بررسی علمی زندگی گروهی انسانها تعریف کرد.جامعه شناسان در واقع می کوشند تا آنجا که ممکن است این نکته را به دقت و به گونه ای عینی توصیف و تبیین کنند که انسانها چرا و چگونه در گروهها با یکدیگر رابطه دارند.
  • یکی از اهداف عمده جامعه شناسی پیش بینی رفتار اجتماعی و نظارت بر آن است. این هدف در جامعه نوین بصورتهای گوناگونی تحقق می یابد. همچنین جامعه شناسی به تخفیف تعصبها و پیشداوریهایی که مانع انعطاف پذیری بیشتر انسانها در برخورد با موقعیتهای تازه می شوند، کمک می کنند.
  • سرانجام باید گفت که بررسی جامعه شناختی شیوه های نگرش و واکنش نوینی را در برخورد با سیمای پیوسته متغیر واقعیت اجتماعی، برایمان فراهم می آورد.

    غالبا تعاریفی که جامعه شناسان از جامعه به دست داده اند با یکدیگر شباهت دارد و نکات مشترکی در آنها دیده می شود . بسیاری از متفکرین جامعه انسانی را با بدن انسان مقایسه کرده اند ، ریشه این شیوه تفکر را بایستی در یونان قدیم جستجو کرد .

    ارسطو جامعه را به موجودی زنده تشبیه می کند که قانون تولد و رشد و مرگ بر آن حاکم است .

    اسپنسر فیلسوف انگلیسی عقیده دارد که هم جامعه هم بدن انسان تابع اصل تکامل بوده و از طرف دیگر سیستم عصبی در انسان را با نظام ارتباطات در درون جامعه مقایسه کرده است .

    اگوست کنت بانی جامعه شناسی معتقد است که جامعه از تمام افراد زنده و همچنین از تمام کسانی که از این جهان رفته اند ولی با تاثیر خود در ذهن اخلاف خویش به حیات خود ادامه می دهند تشکیل می یابد . به نظر کنت هیچ موجودی به اندازه جامعه مستعد پیشرفت سریع و بویژه ترقی مداوم نیست زیرا در نتیجه توالی نسل ها اجتماع مسلط بر زمان گردیده است و بنابراین از نظر وی جامعه همانند کاروانی از نسل های گذشته و معاصر است که در راه ترقی و تعالی سیر می کند .

    امیل دورکیم جامعه را موجودی زنده می شمارد و معتقد است همچنانکه هر جانداری تنها از اجتماع ساده سلولها بوجود نیامده و دارای حس عمومی یا حیات می باشد ، جامعه نیز تنها از گرد آمدن ساده افراد تشکیل نیافته بلکه دارای وجدان و روحی جمعی است و مطالعه جلوه های وجدان جمعی ( حالات روحی و عاطفی جمع ) را می توان موضوع علم جامعه شناسی دانست .
    گاستون بوتول جامعه شناس فرانسوی جامعه را متشکل از گروه انسانهایی که دارای طرز فکری مشابه اند می داند که روابط آنها مبتنی بر تفاهم متقابل است .
    مرتضی مطهری در کتاب جامعه و تاریخ جامعه را مجموعه ای از افراد انسانی می داند که با نظامات و سنن و آداب و قوانین خاصی به یکدیگر پیوند خورده و زندگی دسته جمعی دارند . زندگی دسته جمعی این نیست که گروهیاز انسانها در کنار هم و در یک منطقه زیست کنند و از یک آب و هوا و یک نوع مواد غذایی استفاده نمایند . آهوان یک گله نیز با هم می چرند و با هم می خرامند و با هم نقل مکان می کنند اما زندگی اجتماعی ندارند و جامعه تشکیل نمی دهند .
    زندگی انسان که اجتماعی است به معنی اینست که ماهیت اجتماعی دارد . از طرفی نیازها ، بهره ها ، برخورداریها ، کارها و فعالیتها ماهیت اجتماعی دارد . جز با تقسیم کارها و تقسیم بهره ها و رفع نیازمندیها در داخل یک سلسله سنن و نظامات میسر نیست . از طرف دیگر نوعی از اندیشه ها ، ایده ها ، خلق و خویها بر عموم حکومت می کند و به آنها وحدت ویگانگی می بخشد و به تعبیر دیگر :
    جامعه عبارتست از مجموعه ای از انسانها که در جبر یک سلسله نیازها و تحت نفوذ یک سلسله عقیده ها و ایده ها و آرمانها در یکدیگر ادغام شده و در یک زندگی مشترک غوطه ورند .
    آلن بیرو در فرهنگ علوم اجتماعی تعاریفی چند از جامعه به قرار زیر را بدست می دهد :

    • وحدت جزیی ، جسمی ، روانی و اخلاقی بین موجودات هوشمند ، با برخورداری از حکومتی پایا ، فراگیر و کارا ، در جهت تحقق هدفی مشترک بین تمامی افراد . ( وحدت جزیی ، پیوند و تشارک بین افراد یک جامعه است ، نه از هر نظر ، بلکه از برخی جهات آنچنانکه فردیت آنها نیز محفوظ بماند )
    • جمعی سازمان یافته ، متشکل از افرادی که در سرزمین مشترک زندگی می کنند و به صورت گروهی با یکدیگر ، در جهت ارضای نیازهای اجتماعی اساسی ، همکاری دارند ، فرهنگی مشترک دارند و هر گروه به صورت واحد اجتماعی متمایزی به کار می پردازند
    • گروهی متشکل از موجودات انسانی که با پیوند های روانی ، زیستی ، فنی و فرهنگی ، همبستگی یافته اند .
      با این تعاریف می توانیم به تعریف جامعی از جامعه به قرار زیر اشاره کنیم :

      یک جامعه ، جمعیتی سازمان یافته از اشخاصی است که با هم در سرزمینی مشترک سکونت دارند ، با همکاری در گروهها نیازهای اجتماعی ، ابتدایی و اصلی شان را تامین می کنند و با مشارکت در فرهنگی مشترک به عنوان یک واحد اجتماعی متمایز شناخته می شود .

    تعاریف دیگر فرهنگ

  • رالف لینتون فرهنگ را ترکیبی از رفتار مکتب می‌داند که بوسیله اعضاء جامعه معینی از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود و میان افراد مشترک است .
    • به نظر ادوارد ساپیر فرهنگ بعبارت از نظامی از رفتارها که جامعه بر افراد تحمیل می‌کند و در عین حال نظامی ارتباطی است که جامعه بین افراد بر قرار می‌کند.

    با توجه به تعاریف فوق بطور کلی می‌توان فرهنگ را میراث اجتماعی انسان دانست که او را از سایر حیوانات متمایز می‌سازد. این وجوه تمایز را که منحصر به انسان است می‌توان مبتنی بر چهار ویژگی بشرح زیر دانست :

    • تفکر و قدرت یادگیری
    • تکلم
    • تکنولوژی
    • اجتماعی بودن(زندگی گروهی)
      بعضی از صفات فوق را می‌توان در حد بسیار ضعیفی در حیوانات نیز مشاهده نمود که آنها را در حقیقت اعمال و حرکات غریزی باید تلقی نمود و نه ویژگیهای فرهنگی مثل غریزه مادری , لانه سازی و...
      فرهنگ انسانی بر عکس در بسیاری از موارد بر غرایز بشری لگام می‌زند و بهمین دلیل چنانچه فرهنگ انسانی را از انسان بگیرند تمایزی بین انسان و حیوان بجای نمی‌ماند
      .

    فرهنگی شدن : فرهنگی شدن در حقیقت هماهنگی و انطباق فرد با کلیه شرایط و خصوصیات فرهنگی است و معمولاً به دو صورت ممکن است واقع شود. اول بصورت طبیعی و تدریجی که همان رشد افراد در داخل شرایط فرهنگی خاص است . دوم بصورت تلاقی دو فرهنگ که بطرق مختلف ممکن است صورت گیرد .

    فرهنگ در برگیرنده تمام چیزهایی است که ما از مردم دیگر می‌آموزیم و تقریباً اعمال انسان مستقیم و یا غیر مستقیم از فرهنگ ناشی می‌شود و تحت نفوذ آن است .

    برای روشن شدن مطلب یکی از اعمال انسان را مثال می زنیم : غذا خوردن نیازی بدنی و بیولوژیک است , برای زنده ماندن باید تغذیه کرد ولی وقتی سئوال می‌شود چه باید خورد ؟ چگونه باید خورد؟ چه وقت باید خورد , نفوذ فرهنگ در اعمال انسانی نمودار می‌گردد. برآوردن نیازهای غریزی در انسان با مجموعه‌ای از رفتارهای پیچیده همراه است و این رفتارها را فرهنگ هر جامعه ای شکل می‌دهد . در مورد برآوردن نیاز تغذیه در جوامع مختلف اشکال گوناگونی دیده می‌شود و محدودیت ها , مقررات , قواعد و رسومی هست که افراد هر جامعه را تحت نفوذ می‌گیرند که مثلاً چه باید خورد و از خوردن چه چیز باید پرهیز کرد. فرهنگ بین افراد مشترک است . هر فردی خصوصیاتی منحصر به فرد دارد که ویژه است و دیگران را از آن بهره‌ای نیست . این گونه خصوصیات جزو فرهنگ بشمار نمی‌رود مگر آنکه بوسیله افراد دیگر یاد گرفته شود و بصورت رسوم و عادات گروهی در آید و دیگران در انجام آن شرکت کنند. از طرف دیگر فرهنگ گرد آورده جمع است ,ذخیره دانش انسانی از طریق نسلهای متمادی فراهم شده است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌گردد. و بهمین دلیل غالباً هر اختراعی بر اساس زمینه عینی گذشته که حاصل کوششهای جمعی انسان است متکی می‌باشد. آنچه به این بحث ارتباط دارد :

    بروی ادامه مطلب کلیک بفرمائید


  • ادامه مطلب
    نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 3:15 | لینک  | 

      
     
    واژه ها
     
     
     (سخنانی از هزار سخن )جلد سوم /قسمت چهارم

    نگاهی میکنیم بر دیدگاه جناب آقای دکتر بیژن باران درمورد شعروشاعرو واژه ها

    شاعر نخودی، شعر بیخودی

     

    دکتر بیژن باران

    آیا شعر ترکیب کلمات، تسلسل فکرها، کشف بیانهای نو بر اساس فکرهای کتره ای در تطابق با  مشعر، منطق، و اقعیت، تجربه، عینیت، حس محیطی است؟ یا تمرین آلیاژی از فکرهای فردی و بیان سنتی دیگران، یا بازی باکلمات؟ بازی با کلمات در روانکاوی هم با آزمونهای تداعی بوسیله جدول ثنوی بکار می رود. تا روانکاو به عمق فکری مریض با دادن سرنخهای بیرونی کلامی و گرفتن پاسخهای متقابل به کنه فکر مریض پی ببرد.  

    شعر کتره ای با نداشتن موضوع/ وحدت نه نام داشته نه ساختار منطقی.  زیرا تسبیح چند فکر کتره ای است. این نوع شعر را بسختی می توان با شاعران گذشته مربوط یا همسنخ دانست. شعر کتره ای یا نخودی با کمی مهارت زبانی شاعر خود را شعر جا می زند. زیرا شعر نخودی نثر است که تقطیع بصری پله گانی روی صفحه کتاب گرفته؛ حاوی عاطفه، صمیمت، احساس نمی باشد. یک تمرین تحریر فکرهای کتره ایست گاهی در سطح مشعر با بازی زبانی آمیخته می شود. 

    بیان 65 % عواطف و 35% زبان است. شعر حاشیه زبان را عمده کرده؛ عاطفه را که صمیمیت شعر را می رساند نادیده می گیرد.  زبان بازی و حرافی را هر دکه داری برای عرضه اقلام بنجل خود بکار می برد. 

    با فکر کتره ای در بیان میتوان از چینش کتره ای مستقل از دستور زبان، کلمات را شبه- دستوری در سطر شعری کاشت. لذا مشعر بنا به سلیقه خاصان محفلی، شعر کتره ای را با برخی بازیها، پازلها، ترکیبات صوتی/ بصری می آمیزد. پس این بازی کلمات توان اجتماعی قوی نداشته؛ در سطح محفل مشروب و بنگ می ماند. لذا در اجتماع گروهای پراکنده ظرف چندین سال 1000 تا از این کتاب را خریده، برخی صفحات را خوانده، آنرا ترک می کنند. این نوع شعر به دانشگاه، به سطح تخصصی، نقد، ترجمه نمی رسد. در واقع شاعر کتره ای سقط جنین شعری است که سریعتر از موعد نشر می شود.  بهرجهت شاعر مقداری فک و فامیل، دوست و آشنا، همپالگیهایی دارد که در دیدار آنها خود را شاعر اصلی جا بزند.  

    خواننده شعر نخودی چیزی از انسانیت، شخصیت، علایق شاعر نخودی در خود نگه نمی دارد. نام یا عکسهای مکش مرگ مای او بفور پخش می شوند. در این عکسها او مانند pimp در کازینو خود را صاحب سبک تبلیغ میکند. این چه سبکی است که یک و نیم نفر پیرو دارد؛ این چه سبکی است که در زبانهای اقوام دیگر قرینه ندارد. نه گذشته ای دارد یا آینده ای و نه اقران و امثالی در غرب یا شرق. اگر منم زنی و خود شیفتگی شاعر را کنار بگذاریم شعر نخودی زود فراموش می شود.

    اما خواننده شعر نخودی کیست؟ بیشتر محصلان دبیرستانی تک زبانی اند که چاچولبازی شخصیتی شبیه شاعر نخودی دارند. این ها هم دمدمی مزاج، تنبل، خوشگذران اند که دور و بر شاعران نخودی برای خوشگذرانی غروبی، شبی، تعطیلی می پلکند؛ دُمی به خمره زده قربونت برم، تصدقت، فدات شم، جون بهم تعارف می کنند. برای هم شعر می خوانند؛ گریه می کنند، خنده می کنند.   

    شاعر حاشیه نه تنها شعر تعهد ندارد بلکه شخصیت متعهد اجتماعی هم ندارد که به دیگری کمک مالی، فکری، مبارزاتی کند. او نه بضاعت و معلومات آموزشی دارد نه سخاوت برای خمس و زکات به مستمندان. او مازاد درامد خود را خرج بنگ، مشروب، خوشگذرانی می کند. او از هر فرصتی برای تبلیغ شعر خود استفاده می کند. آیا این رفتار منشاء در شخصیتی با عارضه های جبن، خودشیفتگی، تنبلی دارد؟ 

    شاید بفارسی شعر بیخودی و شاعر نخودی صفات بهتری باشند تا شاعر حاشیه و شعر کتره ای. شعر بیخودی هیچ مرجعی جز خود ندارد؛ نه در گذشته ادبیات فارسی و نه در گستره جهانی. به هیچ سبکی وصل نمی شود؛ شعر کتره ای معلق است. باید پرسید در منطقه خاور میانه که استادان تخصصی در علوم و دانشگاهها با 22 سال تحصیل، 10 سال تجربه و تحقیق در سطح جهانی بمثابه استادان معمولی دانشگاهی اند چه گونه یک شاعر نخودی سطح دیپلم دبیرستانی مانند دیگر مستبدان منطقه خود را تافته جدابافته از دیگران، علامه دهر، ژنی ادبی جا میزند؟

     پس  از نظر عینی و منطقی شاعر نخودی که خود را نخود هر آش می کند محلی از اعراب در ادبیات مانا و غیرجنجالی ندارد. لذا باید شخصیت او را مداقه کرد. شاعر نخودی ارزش بررسی آثارش را ندارد؛ ولی اگر سمج و سرتق باشد با پررویی به شعر تعهد هجمه میکند. آنگاه چون توجه می خواهد جلب کند باید نه برای اقناع و مجاب کردن او که مریضی روحی است بلکه برای خیل جوان همسنخ او که شاید چندتایی تحت تاثیر قرار گرفته اگر استعداد ادبی دارند در راه تولید آثار مانا باشند.

    براهنی، کدکنی، نوری علاء چند صفحه در باره شگردهای شعری شاعر نخودی نوشته اند. ولی آنها با پیشفرض صمیمیت و صحت شخصیتی شاعر نخودی معیارهای سنتی مانند تحت تاثیر فلان شاعر غربی سن ژان پرس یا خورخه .. بکار برده اند. این خطای مهلکی است. زیرا شاعر نخودی نیاز به استمالت بالینی دارد نه نقد آثار شعری. کنش اجتماعی او گواه بر این نیاز - اگر نه دارویی ولی مشاوره ای- می دهد.

    باید در شخصیت کودکی، نوجوانی، میانسالی، پیری او غور کرد. او که داعیه موج و سبک آوردن دارد چند شاعر دنباله روی موج و سبک خود را می تواند نام ببرد.  نشان دهد که آثار آنها با شعر کتره ای او قرابت/ نزدیکی دارند. واشکافی شخصیتی در جستاری دیگر دنبال می شود. در طول حیات کمینه 3 مورد از حالات زیر در او دیده می شوند:

    1- بیمار احساس خودبزرگ بینی می کند. یعنی احساس مبالغه آمیز و اغراقی راجع به اهمیت، نیرومندی، معلومات، هویت یا امکانات خویش می کند. 2- فرد بیمار احتیاج زیادی به خواب ندارد. مثلا پس از چند ساعت خواب با رفع خستگی از جای بر می خیزد. 3- بیمار بیش از حد معمول حرف می زند. او احساس می کند که باید به حرف زدنش ادامه دهد. 4- افکار فررار و حرف در سطح با چند لغت یا اسم خارجی پراندن. او پشت سرهم وراجی می کند؛ فعالیت مثلث بروکا در نیمکره مغز چپ.

    افکار او از شاخه ای بشاخه دیگر می پرد. محتوای آنها همواره تغییر می کند.  تا جایی که ممکن است صحبت شخص بصورت نامربوط و بیسروته درآید. 5- حواس پرتی- یعنی تمرکز حواس فرد بیمار خیلی راحت بسوی مسایل بی ارزش یا کم ارزش دور و بر او کشیده می شود.  تا جایی که تمرکز نداشته؛ حواسش همواره پرت می شود. گاهی فراموشی اپیزودیک یا جعل خاطرات او با گفته دیگران در تناقض می افتد.

     6- زیادتر از قبل به انجام کارهایی با اهدافی مشخص می پردازد. مثلا در معاشرت با دیگران، در شغل، مدرسه، یا در مسایل جنسی. جوش و خروش روانی و حرکتی پیدا می کند؛ گویی شخص در پوست خود نمی گنجد روی پایش بند نمی شود. 7- زیاده از حد بکارهای لذت بخش می پردازد. کارهایی که احتمال زیاد هست عاقبت ناخوش آیندی داشته باشند. مثلا پوشاک رنگ وارنگ بتن خود آویزان می کند. ژستهای ننه من غریبم در دروبین رسانه ها می گیرد. ویرش به لذتهای شهوی، جنسی، موادی، ظاهر خود می دارد. {۱} 

    به قلم دکتر بیژن باران وبلاگ ایشان " شهر شعر:

    http://bejanbaran.blogfa.com/post-130.aspx

    دنباله در ادامه مطلب


    ادامه مطلب
    نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 2:16 | لینک  | 

      
     
     
    واژه ها
     
     ( سخنانی از هزار سخن ) جلد سوم - قسمت سوم
     

    بد نیست اهمیت زبان را از اولین گامهای زندگی انسان در بررسی اهمیت واژه پیگیری کنیم ویادآوری مجددی داشته باشیم از نخستین روزهای زندگی گویائی بشر از اوان کودکی تا به امروز:

    کودک -  رشد - زبان

    انسان دو توانش مهم دارد : يکي حس اخلاقي و ديگري زبان توانايي برقراري ارتباط با بکار گيري جمله و کلمه .

    زبان از بخشهاي مهم ميراث زيست شناختي انسان است . در فاصله کوتاه بين 5/2 تا 3 سالگي کودکان از مرحله اداي کلمه به گفتن جملات درست پيشرفت مي کنند . کودکان به کمک زبان نيازها ، حالات دروني و نگرش هايشان را به ديگران تفهيم مي کنند . در يک سالگي برخي از کودکان به هنگام گرسنگي ، کلمات ساده اي مثل شير يا آب را بيان مي کنند .

    زبان به انسان کمک مي کند اشيا را در مقوله هاي نمادي و زبان شناختي رده بندي کند . زبان، انسان را قادر مي سازد تا امور مختلفي را که خصوصيات مشترکي دارند، طبقه بندي کند مثل کلمه پرخاشگري که اعمال مختلفي دارد .

    توليد واج در کودک : در حدود سه ماهگي کودکان به هنگام بازي صداهاي مصوت گونه از خود درمي آورند . اين صداها اولين واج هايي است که کودک توليد مي کند . در حدود 5 يا 6 ماهگي همه ي کودکان بطور ناگهاني شروع به غان و غون کردن مي کنند و فراواني ميزان غان و غون کودک فقط ميزان هيجان زدگي کودک و علاقه ي او را به ابراز هيجان به شکل صدا درآوردن را نشان مي دهد .

     صداهاي معني دار :در حدود يک سالگي غالب کودکان اولين صداهاي معني دار را توليد مي کنند . اولين کلمات کودکان معمولا نام افرادي است که کودک بيشتر با آنان سروکار دارد و از اشيا نام آنهايي را ياد مي گيرد که يا تغيير مي کنند يا بيشتر با آنها بازي مي کند . کودک نام حيوانات و اشياء متحرک را زودتر از نام گياهان و اشياي ثابت ياد مي گيرد . نام غذا ، پوشاک و اسباب بازي هايي را که جابجا کردنش برايش آسان است بيشتر ياد مي گيرد مثل : توپ ؛ آب ؛ پوف . ولي اشيائي را که نمي توانند در آن ديرتر ياد مي گيرند مثل : ميز ؛ ديوار ؛ پنجره . از يک کلمه اي که کودک 2 ساله بيان مي کند معمولا نمي توانيم بفهميم چه مي گويد مگر آنکه بدانيم در چه زمينه اي حرف مي زند ( توجه به بافت و محيط ) .

    کودکان بيش از کلماتي که بيان مي کنند ، مي دانند . روانشناسان مي گويند توانايي گيرند گي زبان کودکان معمولا بيش از توان توليدي آنهاست . کودکان از يک تا سه سالگي حدوداً پنج برابر کلماتي را که بيان مي کنند مي دانند ؛ اما در شش سالگي معمولا 13 هزار کلمه مي دانند .

    بيش گستري و کم گستري : معنايي که کودکان به کلمات نسبت مي دهند غالبا با معنايي که بزرگسالان به کلمات نسبت مي دهند تفاوت دارد . آنان برخي از کلمات را بيش گستري مي کنند ؛ سگ ممکن است به گربه و گاو و يا هر حيوان چهار پاي ديگر هم اطلاق شود . بيش گستري کودکان معمولا براساس شباهت هاي ادراکي در شکل ، اندازه ، صدا يا جنس و حرکت است اما کودک برخي از کلمات را کم گستري مي کند يعني به معناي محدود تري به کار مي برد مثلا يک کودک نه ماهه کلمه ي ماشين را فقط براي ماشين هايي که در خيابان حرکت مي کنند به کار مي برد نه به عکس ماشين يا ماشينهاي پارک شده در خيابان .

    بيش گستري در توليد گفتار بيشتر معمول است تا در درک مفهوم . بيش گستري مدت محدودي دارد و وقتي کلمه جديد را ياد مي گيرد از بين مي رود مثلا وقتي کودک نام گاو را ياد گرفت آنرا از سگ تمييز مي دهد

     اولين جملات : همچنان که کودک به اواسط دو سالگي نزديک مي شود وقتي واژگان گفتاري آنان به پنج کلمه رسيد دو کلمه را کنار هم گذارده و اولين جمله را آغاز مي کند ؛ مثل آب بده . جملات دو کلمه اي کودک فقط اسم و فعل دارد .

    جملات پيچيده :  وقتي که کودک شروع به کاربرد جملات ساده چهار کلمه اي کرد و توانست بر علائم صرفي مثل جمع و علائم ملکي تسلط يابد به خودي خود جملات پيچيده در گفتارش ديده مي شود کلمه ي ربط ((  و )) به طور کلي اولين کلمه ربطي است که کودک در سال سوم ياد مي گيرد و به کار مي برد .

    تاثيرات محيطي در زبان :  کودک زبان را در پايگاههاي اجتماعي مختلف مي آموزد . بسياري از نظريه پردازان فرض را بر اين دارند که مادر است که به ميزان زيادي محيط زباني اوليه کودک را شکل مي دهد . مادران به هنگام حرف زدن با کودک خود زبان متفاوتي به کار مي برند که به آن گفتار مادرانه گفته مي شود . جملات بکار برده شده توسط مادر معمولا کوتاه و از لحاظ دستوري درست است . اين نوع گفتار رشد اوليه ي زبان را تسهيل مي کند .

    تفاوت هاي زباني در طبقات اجتماعي مختلف :کودکان خانواده هاي طبقه ي متوسط به طور کلي در تمام اندازه گيري هاي استاندارد و توانش هاي زباني از کودکان طبقه ي پايين نمره ي بيشتري مي آورند ؛ شايد يکي از دلايل اين امر اين است که : مادراني که متعلق به طبقات اجتماعي متفاوتي هستند به نحو متفاوتي با فرزندان خود حرف مي زنند .

     منبع : رشد و شخصيت کودک : پاول هنري ماسن ؛ ترجمه ي مهشيد ياسايي - تهيه کننده : مريم زبردست

    در همین راستا ذکر این مطلب مهم بنظر میرسد که درطول زندگی با بالارفتن سن  افراد از کودکی تا بزرگسالی وبا توجه به طبقات اجتماعی ونحوه آموزشهای زبانی وتربیتی ، زبان واخلاق وخصوصیات هرانسانی به همانگونه ای شکل میگیرد که در دوران یادگیری اکتسابی باو یاد داده شده است وجز عادات او بشمار میرود ،اما اینکه کسی متفاوت تر از دیگران فکر میکند همواره بر اساس این مطلب بوده است که تا چه حدی به دنیای پیرامون خود وبه زندگی خود اهمیت داده است وتا چه حدودی از استعداد ، ابتکار ،خلاقیت وهوش خود در طول زندگی بهره مند میشود ودرعین حال چند درصد از زندگی خود را به یادگیری بیشتر و آموزش وپرورش فکری وذهنی  واندیشه های خود بکار میگیرد و میبینیم که معمولا چنین افرادی همواره داری افکار واندیشه های شنیدی وقابل توجهی هستند که یادگیری از آنان نیز برای هریک ازما در زندگی مثمر ثمر وباارزش است و ازاینگونه افکاریست که اندیشه های نوین برخاسته وبه دنیای انسانی ما شکلی برتر وبهتر در ساختار جامعه ی فکری انسان ها میدهد.

    لذا آنچه در طول زندگی خود انجام میدهیم وهرچه بیشتر در شکل گیری افکار خود کوشا باشیم آنگاه توانائی بیشتری را نیز برای درک وفهم ودانش اجتماعی خود دارا خواهیم بود واندیشه وفکر انسانی ما نیز به  پیشرفتی قابل توجه میرسد که نیاز جامعه ی انسانی ماست.

    اگر مردم میدانستند مهارت من ازچه تلاشهای طاقت فرسائی نتیجه شده است این مهارتها دیگر آنان را به شگفتی وا نمیداشت: میکل آنژ

     دنباله در ادامه  مطلب


    ادامه مطلب
    نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 0:12 | لینک  | 

     
    واژه ها
      
     ( سخنانی از هزار سخن  *)
     
    (جلد سوم /قسمت دوم۲)
     
    به قلم : فـرزانه شـیدا
     
    دررابطه با "واژه ها" همواره آشنائی با واژه بسیار در سخنوری وگویائی هر انسانی موثر است و آشنائی کلامی بیشتری با "واژه " باعث میشود تا دست بازتری برای گویای احساس وافکار وذهنیت خود داشته باشیم ودر  زمینه ی سخنوری ونویسندگی وشاعری...نیز ، "واژه ها"  وسیله ی اولیه کار به شمار میرودومسلم است که آشنائی بیشتر باواژه نیازمند  علوم آن نیز هست کسی که مطالعه  ی بسیاری دارد از واژه های بسیاری نیز برخورداراست وبا" نوواژه ها " نیز سریع تر آشنا میشود وموارد استفاده ومعنای آنرا بهتر درمی یابد لذا هرکه واژه بیشتری داشته باشد گوینده بهتری در سخن وگفتار خود خواهد بود همانند نویسندگان وشاعران که برای اصول کار خود نیازمند دانش وآشنائی با واژه وترکیبات کلامی وشکل جملات نیز هستند وبااینکه هر فردی به سبک وشیوه ی خود سخن میگوید یا مینویسد اما بهرشکل، براحتی ازگفتار و نوشتار هر فردی میتوان دریافت که تا چه حدی با ادبیات ،وبا کلام ،جمله وواژه آشنائی دارد وبااینکه استعداد وقابلیت استفاده از آن نیز در گفتن و نوشتن بسیار موثر است اما مسلم است کسی که واژه بیشتری را داراست قادر به سخن گفتن ونوشتن در شکل گویاتر رساتر وزیباتری هم هست واین نمونه را درافرادی که آشنا با قلم هستند بوضوح شاهدیم وهمچنین کمتر اتفاق میافتد انسانی مطالعه داشته باشد با کتاب زندگی کند ویا حتی درروزمرگی زندگی خود از رسانه هائی چون روزنامه ومجله ورادیو و تلوزیون بصورت مثبت ومداوم استفاده کند اما درروزانه ی زندگی خود  با کمبود واژه روبرو شود یا قادر به گفتن افکار ذهنی و سخنان درونی خود نباشد ودرعین حال دیده ایم که معمولا  هیچ "شاعری" نیز نمیتواند شاعر خوبی باشد اگر قادر به نوشتن نثری ساده وعامیانه ویا انشائی خوب نباشد واگرچنین باشد، بی شک او، در قالب شاعری خود نیزبا محدودیتهای کلامی روبرو خواهد بود وبرای گفتن احساس خود درقالب شعر نیز دست بازی ندارد و قادرنخواهد بود سازنده ی اثر وشعری مردمی یا شاهکار و اثری جاویدان باشد.در نتیجه نیاز آشنائی با "واژه " بخصوص برای افراد اهل قلم، نیازی ضروری ومبرم بشمار میرود تا بواسطه آن توانائی بیشتری در امر نوشتن ونویسندگی ،وشعر وسخن داشته باشند ودرعین حال این آشنائی وشناخت،موجب خواهد شد که نویسندگان وشاعران، خود ،سازنده آثار وکلام وسخن وگفتار ومطالبی باشند که برای اولین بار کلامی وواژه ای ومتن وسخن واثری جاویدان رابه زبان ادبیات ما اضافه گرداندکه همپای دیگر شاهکارهای جهان باشد ودرعین حال به ادبیات ایران نیز بخش های جدیدتر وآثار نوین تری اضافه شود.
    حال برای انکه بیشتر باواژه آشنا شویم به متنی در رابطه با واژه شناسی میپردازیم از وبلاگ تخصصی اقای مهدی سعید بنادکی  با نام واژه شناسی همگانی که در مطالعه واژه ومعنا وآشنائی کامل علمی با واژه میتوان از این وبلاگ، استفاده ای سودمند برای  اشنائی بیشتر از " واژه " برد: 
     
    واژه شناسی MORPHOLOGY

    واژه چیست؟مفهوم واژه و ارایه تعریفی کارآمد از آن کار ساده‌ای نیست و دشواری این کار از تحلیل ساده‌ترین داده‌های زبانی آشکار می‌شود، هرچند اهل زبان به طور شمی مفهوم واژه را می‌شناسند و از این واحد ساختاری در تولید جمله‌ها (نحو) استفاده می‌کنند.

    اصطلاح واژه را می‌توان در دو مفهوم به کار برد: یک مفهوم آن صورت انتزاعی و ذهنی است که در نظام درونی زبان قرار دارد، و مفهوم دیگر آن به کاربردهای مختلف بر اساس ضرورت‌های نحوی باز می‌گردد که از آن با عنوان صورت‌واژه word-form یاد می‌شود. مجموعه واژه‌های ذهنی را در مطالعات زبان‌شناختی نوین، واژگان lexicon می‌نامند و به هریک از آن‌ها تکواژ قاموسی lexeme می‌گویند.

    واژگان lexicon صرفاً فهرست واژه‌های زبان نیست بلکه اطلاعاتی را نیز از نظرگاه‌های گوناگون در مورد واژه‌ها در بر می‌گیرد که عبارت‌اند از:

    1.  از نظر آوایی]/واجی[: واژه یک ساخت آوایی است که از یک یا چند هجا تشکیل شده، دارای یک تکیه است و در آغاز و پایان آن یک درنگ juncture وجود دارد، یعنی می‌توان در آغاز و پایان آن سکوت کرد. آواشناسی و واج‌شناسی ... ساختار و الگوی نظام‌مند صداها در زبان انسانی را مطالعه می‌کنند. اطلاعات واجی نشان‌دهنده‌ی چگونگی تلفظ واقعی واژه در گفتار است.

    2.  از نظر نحوی: که در آن ساختار درونی جملات و روابط میان اجزای درونی آن‌ها مورد بررسی قرار می‌گیرد. برای نمونه در زبان فارسی فارسی‌زبانان می‌دانند پس از حرف اضافه "به" گروه اسمی قرار می‌گیرد.

    3.  از نظر معنایی: عبارت است از یک واحد معنایی که بر یک یا چند مفهوم دلالت دارد. معناشناسی ... ماهیت معنایی واژگان منفرد و معنای واژگان گردآمده در گروه‌ها و جملات را بررسی می‌کند. برای نمونه واژه برادر هم در معنای نسبی و در معنای عام معنوی، یا واژه میش که معنای مؤنثی از آن متبادر می‌شود و قوچ معنای مذکری.

    4.  از نظر املایی: عبارت از وحدت املایی است، به این معنی که در نوشته معمولاً فاصله‌ای در دو طرف آن رعایت می‌شود.

    5.  از نظر کاربرد شناختی: که در آن استفاده از واژگان (گروه‌ها و جملات) در بافت بالفعل کلام بررسی می‌شود. برای نمونه واژه داداش که علاوه بر کاربرد نسبی آن  در عبارتی همچون "برو، داداش!" کاربردی عتاب‌آمیز دارد.

    6.  از نظر ساخت صرفی: که موضوع اصلی بحث این نوشته است، تمامی اطلاعات مربوط به ساخت و سازه‌های تشکیل‌دهنده‌ی واژه‌ی غیربسیط را در بر می‌گیرد. برای نمونه واژه دانشگاه /dânešgâh/ از سازه‌های /dân/، /eš/ و /gâh/ تشکیل شده است. به هریک از این سازه‌های تشکیل‌دهنده واژه‌ی غیربسیط تکواژ morpheme می‌گویند. به عبارت دیگر تکواژ کوچک‌ترین سازه‌ی معنادار یا نقش‌دار واژه است.

    واژه‌شناسی (یا ساخت‌واژه/صرف/morphology) چیست؟واژه‌شناسی مطالعه‌ی ساختار درونی واژگان است، و از آن‌جا که این مطالعه در دو سطح ساختار آوایی درونی phonological structure و معنای واژه‌ها صورت می‌گیرد، می‌توانیم بگوییم واژه‌شناسی مطالعه‌ی تغییر همگام نظامند واژه‌ها از نظر صورت و معنا است. برای مثال در گروه‌واژه‌های مردها، دردها، زردها علاوه بر تمایز آوایی‌ای که میان این واژه‌ها با واژه‌هایی همچون کردها، چترها و ... می‌بینیم، شاهد آن هستیم که آوای /hâ/ جزء مشترک این واژه‌ها دال بر یک مؤلفه‌ی معنایی است و به تعدد در همان دسته از موجودات اشاره دارد. به واژه‌هایی مانند مردها، دردها واژه‌های مشتق complex words می‌گویند.

    از این رو، این مطالعه و تحلیل نوعاً شامل شناسایی و تشخیص اجزای واژه‌ها، یا، به بیانی فنی‌تر، سازه‌های واژگان constituents of words)) است. از این رو تحلیل ساخت‌واژی در وهله‌ی اول شامل شکستن واژه‌ها و رسیدن به اجزای آن و کشف قواعد حاکم بر باهمایی co-occurrence این اجزاء است. همان طور که پیش‌تر گفتیم، به کوچک‌ترین سازه‌های معنادار یا نقش‌دار واژه‌ها تکواژ morpheme می‌گویند. از این رو می‌توانیم بگوییم واژه‌شناسی مطالعه‌ی ترکیب تکواژها برای تولید واژه‌ها است.

    انواع تکواژ: تکواژ آزاد free morpheme یا واژه‌ی بسیط: واژه‌هایی را که فقط از یک تکواژ تشکیل شده باشند تکواژ آزاد می‌گویند. مانند کتاب، میز، به، از، open و tour.

    تکواژهای آزاد به دو طبقه تقسیم می‌شوند. طبقه اول مجموعه‌ای از اسم‌ها، صفت‌ها و فعل‌های معمولی است که "محتوای" پیام را می‌رسانند. به این تکواژهای آزاد، تکواژهای واژگانی/قاموسی lexical morphemes می‌گویند. مانند کتاب، سبز، house، open و غیره. گروهی دیگر از تکواژهای آزاد را تکواژهای نقش‌نما/دستوری functional morphemes می‌نامند. این مجموعه از واژه‌هایی مانند حروف ربط، حروف اضافه، حروف تعریف و ضمایر تشکیل شده است.

    هرگاه تکواژهای آزاد را همراه تکواژهای مقید به کار ببریم، صورت واژه‌ای اصلی دخیل در این امر را از نظر فنی ستاک یا بن یا پایه stem می‌نامند، برای مثال در "کارمند" و "مهربان" تکواژهای "کار" و "مهر" ستاک و "-- مند" و "-- بان" تکواژهای مقید هستند.

    تکواژ مقید bound morpheme: تکواژهایی که هیچ‌گاه به‌تنهایی ظاهر نمی‌شوند. تکواژ مقید یا باید با تکواژ مقید دیگر و یا با یک تکواژ آزاد همراه باشد. مانند گاه در دادگاه، بان در نگهبان، مند در کارمند، ly- در badly، ness- در goodness، -ed، -ing.

    تکواژهای مقید به سه دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی نخست تکواژهای تصریفی inflectional morphemes هستند که به خاطر الزامات صرفی و دستوری به واژه افزوده می‌شوند. کلیه‌ی شناسه‌های فعلی ]ام، ای، ... و –ed، -s در زبان انگلیسی[، نشانه‌های جمع ]-ان، -ها، -ات و –s در جمع انگلیسی[، نشانه‌های تفضیلی و عالی ]-تر، -ترین و –er ، [-est. دسته‌ی دوم تکواژهای اشتقاقی derivational morphemes هستند که حضور آن‌ها نه ناشی از الزامات دستوری بلکه برای تغییر مقوله‌ی دستوری است. مانند –آنه در مردانه، -ناک در دردناک و ly- در badly، ness- در goodness، -ed، -ing. دسته سوم، طبق نظر برخی، تکواژهای مخفف هستند مانند "س" در "حسن خونه س" که س مخفف "است" است یا 'll، 's، 'm، 've.

    تکواژهای مقید یا وندها affixes از نظر محل قرارگیری نسبت به ستاک واژه به سه دسته تقسیم می‌شوند: پیشوند prefix، پسوند suffix و میانوند infix.

    "پیشوند" وندی است که پیش از ستاک قرار می‌گیرد، مانند "نا-" در "نادان".

    "پسوند" وندی است که پس از ستاک قرار می‌گیرد، مانند "—بان" در "مهربان".

    "میانوند" وندی است که در درون ستاک جای می‌گیرد، در زبان فارسی و انگلیسی میانوند نداریم ولی  در زبان عربی میانوند داریم، مثلاً ثلاثی مجرد کَتَب که با افزودن میانوند /â/ به صورت کاتب در می‌آید.

    واژک‌ها و تکواژگونه‌ها :اگر "آواها" را تظاهر آوایی واقعی "واج‌ها" بدانیم، می‌توانیم واژک‌ها morphs را نیز صورت‌های واقعی مستعمل برای تکواژها بدانیم. برای مثال تکواژ جمع را در نظر بگیرید. در واژه‌ی "پسران" به صورت [ان] تظاهر می‌کند و در واژه‌ی "فرشتگان" به صورت [گان]. می‌گوییم [ان] و [گان] تکواژگونه‌های allomorphs تکواژ جمع هستند.

     انواع زبان از نظر ساخت واژه: در زبان‌شناسی مقایسه‌ای، زبان‌ها را، از نظر ساخت واژه، در برش اول به دو گروه کلی "تکواژی ساده mono-morphemic" و "چندتکواژی poly-morphemic" تقسیم کرده‌اند.

    "تکواژی ساده" زبانی است که در آن هر واژه فقط از یک تکواژ تشکیل شده که تغییرناپذیر است و روابط نحوی را "آرایش جمله word order" مشخص می‌کند، مانند زبان‌های چینی و ویتنامی.

    "چندتکواژی" زبانی است که در آن ساختمان واژه از یک تکواژ و یا بیش از آن تشکیل شده باشد. این گروه از زبان‌ها را به سه دسته‌ی "پیوندی agglutinative"، "تصریفی synthetic" و "بساوندی polysynthetic" تقسیم کرده‌اند.

    در زبان‌های "پیوندی" مرز میان تکواژها در واژه مشخص است و تطابق یک‌به‌یک بین تکواژها و مفاهیم آن‌ها وجود دارد، مانند زبان ترکی. مثال‌های adam-lar-I (مردها را) و adam-lar-in (مردهای) بیان‌گر این مدعا است.

    در زبان‌های "تصریفی" مرز بین تکواژها روشن نیست و تطابق یک‌به‌یک بین تکواژها و مفاهیم آن‌ها وجود ندارد، مانند عربی و لاتین. برای مثال –na در "کتبنَ" دارای مفاهیم جمع، مؤنث و غایب است و کلمه‌ی لاتین amo به معنای "من دوست دارم" علاوه بر مفهوم "دوست داشتن" دارای مفاهیم زمان، فعل معلوم، فعل خبری و اول شخص مفرد است.

    در زبان‌های "بساوندی" مرز بین واژه و جمله مشخص نیست. به سخن دیگر، در این گونه زبان‌ها بسیاری از مفاهیم که معمولاً در زبان‌های دیگر از طریق جمله بیان می‌شوند، از طریق فراهم آمدن تعداد زیادی تکواژ به صورت یک واژه بیان می‌گردند. زبان‌های "بساوندی" خود به دو زیرگروه تقسیم می‌گردند: "تک‌پایه‌ای mono-basic" و "چندپایه‌ای poly-basic". در زبان‌های تک‌پایه‌ای هر واژه فقط یک تکواژ آزاد دارد، مانند زبان "یوپیک" در سیبری ولی در زبان‌های چندپایه‌ای در هر واژه بیش از یک تکواژ آزاد وجود دارد، مانند زبان "چوک‌چی" در شمال شرقی سیبری.

    گاهی زبان‌شناسان اصطلاحات تحلیلی analytic و ترکیبی synthetic برای تشریح میزانی که ساخت‌واژی در یک زبان مورد استفاده قرار می‌گیرد به کار می‌برند. زبان‌هایی مانند ویتنامی یا انگلیسی که در آن‌ها ساخت‌واژی نقش نسبتاً متوسطی دارد زبان‌های تحلیلی نامیده می‌شوند. هنگامی‌که یک زبان تقریباً هیچ ساخت‌واژه‌ای ندارد و از این رو به میزان زیادی تحلیلی بودن را به نمایش می‌گذارد زبان گسسته نامیده می‌شود، مانند زبان ویتنامی و چینی. اما زبان‌هایی مانند سومری و سواحیلی که در آن‌ها ساخت‌واژه نقش مهم‌تری دارد، زبان‌های ترکیبی نامیده می‌شوند و هنگامی‌که یک زبان از میزان بسیار زیادی از فرایندهای ساخت‌واژی و واژه‌های مرکب بسیار استفاده می‌کند بساوندی نامیده می‌شوند.

    تفاوت بین زبان‌های تحلیلی و ترکیبی یک تقسیم‌بندی دوگانه یا سه‌گانه نیست، بلکه یک پیوستار است که از زبان‌های گسسته شروع و به زبان‌های بساوندی ختم می‌شود. برای مثال زبان‌هایی مانند فارسی و انگلیسی گرچه بیش‌تر دارای ویژگی‌های زبان‌های پیوندی هستند، اما ویژگی‌هایی از زبان‌های تصریفی نیز در آن‌ها مشاهده می‌شود، مانند واژه mard-âne-gi-hâ-?i (مردانگی‌هایی) در فارسی نمایان‌گر خصوصیت پیوندی بودن این زبان است، در حالی که "شناسه‌های فعلی" مفاهیم شخص و شمار، هر دو را در بر می‌گیرند که تفکیک‌ناپذیر اند.

    مشکلات موجود در توصیف واژه‌شناختی:سه مشکل در جداسازی پایه‌ی یک واژه‌ی مشتق، زایایی، تحلیل غلط و تکواژهای پایه‌ی مقید هستند.

    زایایی: در زبان انگلیسی این زایایی وجود دارد که با افزودن پسوند –able به فعل‌های متعدی واژه‌ای از مقوله‌ی دستوری دیگری ساخت. اما در همین زبان می‌بینیم که برخی اسم‌ها با همین پسوند ظاهر می‌شوند، مانند َactionable, peaceable, reasonable و غیره. می‌توانیم بگوییم که اتصال پسوند –able به فعل‌های متعدی زایا است و اتصال‌اش به اسم‌ها نازایا است.

    در زبان فارسی می‌توانیم پسوند اَنده /-ande/ را مثال بزنیم که با ستاک حال فعل ترکیب می‌شود و معنای فاعلی می‌دهد، مانند خواننده، شنونده، گوینده و راننده. اما در واژه‌هایی مانند شرمنده (به معنای دارندگی) و بسنده و شاهنده (به معنای نسبت) نیز ظاهر می‌شود.

    تحلیل غلط: در زبان انگلیسی واژه‌هایی مانند hospitable, sizeable را داریم که به زنجیره‌ی آوایی әbl ختم می‌شوند. در تحلیل این واژه‌ها نمی‌توانیم بگوییم که این زنجیره پسوند –able هستند. زیرا در وهله‌ی اول این واژه‌ها دارای معنای "داشتن قابلیت" نیستند، که دقیقاً مشخصه‌ی قاعده‌مند زایای واژه‌هایی با پسوند –able است. دلیل دیگر این است که پسوند –able به گونه‌ای قاعده‌مند پسوند –ity برای ساختن اسم به خود می‌گیرد، مانند

    َAdjective            Noun
    readable    readability
    provable   provability

    اما واژه‌های hospitable, sizeable از این قابلیت برخوردار نیستند. این شباهت آوایی موجود صرفاً تصادفی است.

    تکواژهای پایه‌ی مقید: در ارتباط نزدیک با این موضوعات مشکل کلاسیک دیگری نیز در واژه‌شناسی هست، یعنی مسأله‌ی وجود یک واژه‌ی مشتق با پیشوند و پسوند قابل تشخیص متصل به پایه‌ای که یک واژه‌ی موجود زبانی نیست. مانند واژه‌های feasible, malleable، گرچه نمی‌توان گفت که پسوند –able در آن‌ها واقعی نیست، با کنارگذاشتن آن‌ می‌بینیم که malle و feas دو واژه موجود (تکواژ آزاد) در زبان انگلیسی نیستند.

    اما مورد دیگری را نیز می‌توانیم به موردهای بالا بیفزاییم و آن بی‌قاعدگی‌های موجود در ساخت‌ برخی واژه‌ها است. برای مثال تکواژ تصریفی –s که در زبان انگلیسی به طور زایا برای جمع بستن اسم‌ها به کار می‌رود، در واژه‌های جمع sheep و men نمود ظاهری ندارد. از این رو می‌گویند یکی از تکواژگونه‌های "جمع"، تکواژ تهی یا صفر است. این بی‌قاعدگی در صرف زمان گذشته فعل‌ها نیز در زبان انگلیسی نیز دیده می‌شود، مانند زمان گذشته‌ی فعل go که went می‌شود.

    هدف پژوهش‌های واژه‌شناختی :هدف پژوهش واژه‌شناسی تشریح و تبیین الگوهای ساخت‌واژی زبان‌های انسانی است.  ایجاد تمایز بین چهار زیرهدف این اقدام سودمند است: توصیف ظریف، توصیف مبتنی بر شناخت، تبیین مبتنی بر نظام بیرونی و معماری محدودکننده برای توصیف.

    توصیف ظریف: معیار اصلی برای ظرافت تعمیم‌پذیری است. توصیف‌های علمی باید کلیت‌ها را در داده‌ها منعکس و نبایست صرفاً تمام واقعیت‌های شناخته‌شده را فهرست کنند، مانند قانونی که می‌گوید اسم‌های انگلیسی جمع‌شان با افزودن –s صورت می‌گیرد. اما از آن‌جا که زبان‌شناسان در مورد ظریف‌ترین توصیف توافق ندارند داشتن معیار عینی‌تری که به دانش سخنگویان از زبان‌شان اشاره می‌کند سودمندتر است.

    توصیف مبتنی بر شناخت: بسیاری از زبان‌شناسان می‌گویند که توصیف‌شان نه‌تنها بایست ظریف و عام باشد، بلکه باید به لحاظ شناختی واقع‌گرا نیز باشد. به عبارت دیگر، آن‌ها بایست همان کلیت‌ها یا تعمیم‌پذیری‌هایی را بیان کنند که دستگاه شناختی سخنگویان ناآگاهانه به آن دست یافته است. ما می‌دانیم که دانش سخنگویان زبان انگلیسی نه‌تنها شامل فهرست مفردها و جمع‌ها، بلکه مشتمل بر قانون عام افزودن –s به صورت مفرد برای رسیدن به صورت اسم جمع نیز است. در غیر این صورت سخنگویان قادر نبودند جمع اسم‌هایی را که پیش‌تر با آن‌ها مواجه نشده‌اند شکل دهند. اما این توانایی را دارند. البته، توصیف مبتنی بر شناخت بسیار بلندپروازانه‌تر از توصیف صرفاً ظریف است و ما واقعاً ناگزیریم برای درک کامل دستگاه شناخت به درون سر مردم نگاه کنیم. از این رو، این کار در حال حاضر یک هدف با راهنمای عمل است، اما اغلب بر شیوه‌ی کار زبان‌شناسان اثر می‌گذارند. گاهی آن‌ها توصیف‌های مطروحه را رد می‌کنند زیرا از نظر شناختی ناموجه‌اند و گاهی با روان‌شناسان و عصب‌شناسان همکاری و نتایج تحقیق‌شان را بررسی می‌کنند.

    تبیین مبتنی بر نظام بیرونی: مشاهده‌ی تفاوت‌های موجود بین زبان‌ها، مثلاً تکواژ تصریفی –s در زبان انگلیسی و –ها و – ان در زبان فارسی و فقدان بیان ساخت‌واژی جمع در زبان یوروبا، به ما نسبت به یافتن جهانی‌های زبانی با احتیاط بیش‌تر هشدار می‌دهد. واقعیات خارج از نظام زبانی و تفاوت‌های موجود میان زبان‌ها یک واقعیت از نظام بیرونی است و منحصراً به حوزه‌ی کاربرد زبانی مربوط می‌شود.

    معماری محدودکننده برای توصیف: بسیاری از زبان‌شناسان یکی از مهم‌ترین اهداف پژوهش دستوری را نظام‌بندی کلی اصول نظام‌های دستوری می‌دانند که تمام زبان‌ها به آن وفادار باشند. به عبارت دیگر، زبان‌شناسان می‌کوشند معماریی برای توصیف (که همچنین نظریه‌ی دستوری نامیده می‌شود) بنا کنند که توصیفات زبان‌های خاص بایست با آن مطابقت داشته باشند. از این رو، برای دستور معماریی در نظر می‌گیرند که محدودکننده است، بدین معنی که برخی ارتباطات متقابل منطقاً ممکن را مجاز نمی‌شمارد. برای مثال، قوانینی که بر اساس آن‌ها سازه‌ها پیشینه می‌شوند و به آغاز یک جمله می‌آیند می‌توانند بر سازه‌های نحوی (نظیر کل واژه‌ها یا عبارات) اثر بگذارند، اما نه بر سازه‌های ساخت‌واژی (یعنی، تکواژهایی که بخش‌هایی از واژگان بزرگ‌تر هستند). مانند قوانین پیشین‌شدگی پرسش‌واژه‌های wh- که از قوانین ترکیب-تکواژی جدا هستند. یک معماری ممکن برای دستور می‌تواند نمودار زیر باشد.

     

     

    واژه‌سازی

    قوانین ترکیب تکواژ

     

    نحو

    قوانین پیشن‌شدگی و ترکیب واژه

     

    آواشناسی

    قوانین تلفظ

     

     

    معانی

    صوت

     

     

     

     

    بسیاری از زبان‌شناسان بر این فرض‌اند که این معماری دستور ذاتی است، زیرا برای همه‌ی زبان‌ها یکسان است و به طور ژنتیکی برای گونه‌ی انسان ثابت است. این بخش ذاتی دانش دستوری سخنگویان همچنین دستور جهانی Grammar Universal نامیده می‌شود. در نتیجه، یکی از اهداف پژوهش واژه‌شناسی کشف آن دسته از اصول دستور جهانی ذاتی است که به ساختار واژه مربوط‌‌ اند.

    منابع

    Haspelmath, Martin. 2002. Understanding Morphology. Arnold: Oxford University Press Inc.

    Akmajian, Adrian., Demers, Richard A., Farmer, Ann K. and Harnish, Robert M. 2001. Linguistics, An Introduction to Language and Communication. Fifth Edition. The MIT Press.

    یول، جورج. نگاهی به زبان (یک بررسی زبان‌شناختی). ترجمه‌ی نسرین حیدری. تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاه‌ها (سمت). 1386

    کلباسی، ایران. ساخت اشتقاقی واژه در فارسی امروز. تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی (پژوهشگاه). 1371

    زبان شناستی همگانی از وبلاگ تخصصی اقای مهدی سعید بنادکی

    http://linguist87.blogfa.com/post-448.aspx

    شناخت واژه در واقع خود دارای علم واژه شناسی  است که شاخه های علمی بسیاری دارد بمانند: "معناشناسی واژه ها" ، اشنائی با شکل واژه ها در زبانهای مختلف و... که دنیای آن نیز،خود دنیای زیبائی ست که آشنائی با آنرا جالب وخواندنی میکند وبرای این امر وبلاگ  تخصصی اقای مهدی سعید بنادکی  را بدوستان علاقمند پیشنهاد میکنم.

    وهم اکنون به مقاله ای میپردازیم که دنیای شعر وشاعر را از دردیدگاه استاد محمدعلى بهمنى، را از زبان خودایشان بازگو مینماید تا با نگاه ادبی ایشان درمورد شعر معاصر وادبیات وغزل وترانه  نیز اشنا شویم که خود درون مایه ای از هنر شعر وشاعر درعصر کنونی وتسلط شاعران قدیم وجدید را نیز از دیدگاه ایشان به بررسی مینشیند : 

     
    استاد محمدعلى بهمنى: نباید شعر معاصر را عجولانه ارزیابی کرد!

    استاد محمدعلى بهمنى، شاعر شيرين زبان و خوش قريحه معاصر، يكى از آنهايى است كه به حق، ميراث دار شايسته اى براى اديبان و شعراى كهن شعر فارسى بوده است.

     

     

     


    راسخون:عنوان "پدر غزل معاصر" كه بسيارى از اهل شعر و ادب به بهمنى نسبت مى دهند، خود گواهى بر نبوغ و توانايى سرشار  وى در سرودن اشعار تغزلى است. ‌ ‌البته اشعار بهمنى تنها به غزل محدود نمى شود. اين شاعر سپيد موى جوان دل در بسيارى از قالبهاى شعرى كهن و نو طبع آزمايى نموده است. اما بدون ترديد اوج درخشش شعرى او را بايد در غزلها و ترانه هايش جستجو نمود.
    "باغ لاله"، "در بى‌وزنى" ، "عاميانه‌ها"، "گيسو، كلاه، كفتر"، "گاهى دلم براى خودم تنگ مى‌شود"، "غزل"، "عشق است"، "شاعر شنيدنى است"، "نيستان"، "اين خانه واژه‌هاى نسوزى دارد"، "كاسه آب ديوژن"، "امانم بده" و... شمارى از آثار چاپ شده اين هنرمند پيشكسوت است.
    بهمنى، در فروردين‌ماه سال 1321 در شهر دزفول به دنيا آمده، نخستين اثرش را در سن 9 سالگى به چاپ رسانده  و در سال 1378 با دريافت تنديس "خورشيد مهر" به عنوان برترين غزل‌سراى ايران معرفى شده است.
    ‌ ‌اينك  فرصتی دست داه است تا لحظاتى كوتاه خبرنگار راسخون با اين  شاعر تواناى كشورمان سخن بگويد.
     ‌گفتگو با محمد على بهمنى را از حال و هواى شعر معاصر شروع نمودم.
    وى در  ارزيابى شعر امروز و بيان نقاط قوت و آسيب هاى آن گفت: در سنجش جريان‌هاى ادبى، يك اصل اساسى وجود دارد و آن اصل، اين است كه تا زمانى كه يك جريان در حـال حـركـت و تكاپو است به درستى نمى‌توان تشخيص داد كه نقاط ضعف و قوت آن چيست؟! اظهارنظرهايى هم كه مى‌شود، عمدتاً توام با انصاف و عدالت نيست. ‌شعر معاصر ما هنوز در حال حركت است و بايد به آن فرصت داد تا به رشد كافى و جامعى دست يابد.
    بهمنى افزود: من، خود هميشه به هر جريانى مثبت نگاه كرده‌ام و معتقدم كه مثبت نگاه كردن همواره نتايجى به مراتب نيكوتر از سياه نگريستن به همراه دارد. زمانى كه به يك جريان، با ديد سياه يا خاكسترى مى‌نگريم، ما خود، موجب تيره ‌تر شدن آن جريان مى‌شويم. علاوه بر اين، مثبت نگريستن منجر به ديد گسترده‌تر و شـموليت در قضاوت شده و همه‌ى ابعاد يك موضوع را در پيش ذهن حاضر مى‌كند. من به جريان شعرى معاصر به ديد مثبت مى‌نگرم و به اين نكته ايمان دارم كه شعر معاصر ما در طول زمان، بالندگى شعر كهن را براى خويش حفظ خواهد نمود ليكن در حال حاضر بايد به آن فرصت رشد و تعالى داد  و از قضاوت‌هاى زود هنگام پرهيز كرد.
      اين غزل سراى معاصر در خصوص رابطه صميمانه اش با شاعران جوان و عدم انتقاد از سنت شكنى هاى آنها تصريح كرد: رابطه‌ من با نسل بعد از خود و به ويژه شاعران و ترانه‌سرايان جوان خيلى خوب است. براى آن كه معتقدم آينده را جوان‌ها مى‌سازند. هر يك از ما شاعران كهنسال، وظيفه‌اى نسبت به شعر داريم كه با توجه به توانمان اين وظيفه را در طول سال‌ها به انجام رسانده ايم؛ شعر و هنر همواره نيازمند تجربه‌ها و فضاهاى جديد است اما هنگامى كه هنرمندان به سن و سال ما مى‌رسند، اغلب جسارت دوران جوانى خود را از دست مى دهند و رقم زدن يك فصل جديد برايشان دشوار مى شود. در اين حال، اين جوان‌ها هستند كه به يارى ما شتافته و تجربه هاى جديدى را در عالم هنر پديد مى آورند. ‌ ‌امروز، جوان‌ها توانسته اند به فضايى راه پيدا كنند كه نسل ما نتوانسته بود راه يابد. شايد هم نسل ما به شيوه‌اى عمل كرد كه راه براى ورود جوان‌ها به اين فضا هموار شد.
    به هر حال، در هر اتفاق جديدى ابتدا ناهنجارى‌هايى وجود دارد؛ ناهنجارى هايى كه از آن به " سنت شكنى" ياد مى كنند اما اينقدر بايد انصاف داشته باشيم كه به اين نوگرايى ها حمله شديد نكنيم. مگر نيماى بزرگ كم مورد حمله قرار گرفت؟ ما بايد بگذاريم جوان‌ها كارشان را انجام دهند، يا تثبيت مى‌شوند يا نمى‌شوند. بگذاريم اگر به اشتباه مى‌روند، خودشان سرشان به سنگ بخورد و برگردند.
    از استاد بهمنى پرسيدم، تعريف "سبك" در هنر شعر چيست و يك شاعر چگونه در شعر خويش به سبك دست مى‌يابد؟ ‌
    من با اين كه سبك را به يك شاعر نسبت دهيم، موافق نيستم؛ معمولاً آنچه كه به سبك مى‌رسد، يك جريان شعرى است و نه يك شاعر. در حقيقت براى به سبك رسيدن، شرايط ويژه‌اى نياز است كه تنها براى يك جريان مهيا مى‌گردد و نه براى يك شخص. اين كه گاهى اغـراق نموده و شاعرى را صاحب سبك معرفى مى‌كنند، تنها نوعى حرمت قائل شدن براى آن شاعر است. گاهى شاعرى در شعر خويش، به شيوه‌اى خاص دست مى‌يابد كه تنها مختص به خود اوست، در چنين شرايطى، نام آن شاعر، امضايى براى آن شيوه‌ى شعرى به شمار مى‌رود. در همين هنگام است كه اهالى ادبيات براى وى حرمت قائل شده و او را صاحب سبك معرفى مى‌كنند. اگرچه صحيح‌تر آن است كه از اطلاق اين عنوان به شعرا پرهيز نموده و آن را به جريان‌هاى شعرى نسبت دهيم. 
     به گمانم شادروان"حسن منزوى " يكى از آنهايى است كه به تعبير من، به سبك دست يافته و شما اشعار او را بسيار مى پسنديد، اين طور نيست؟ ‌
      بله، همين طور است. شعر منزوى بالندگى عجيبى دارد، منزوى كارستانى در غزل ما ايجاد كرده است كه حقيقتا ستودنى است و همين امر، علت اصلى ارادت من به شعر منزوى و شخصيت اوست.
    محمد على بهمنى پس از تمجيد از اشعار مرحوم منزوى و بيان ويژگى هاى شاخص آن، در پاسخ به پرسشى درخصوص علت رونق يافتن غزل در دوران معاصر گفت: اگر به چگونگى هستى يافتن غزل بنگريم، در مى‌يابيم كه اين قالب، خود از دل قصايد تولد يافته است. غزل، عصاره و چكيده‌ى قصيده است. ما سـال‌هـاى سـال بـا قـصـايـد زيـسـتـيم و در آن، قريحه‌پردازى‌نموديم تا آن كه در دوران معاصر، پسند جامعه‌ى ايرانى متوجه غزل گرديد و جامعه‌ى شعرى نيز به اين نتيجه رسيد كه غزل همان شكل و صورتى از شعر است كه ما بيش از همه بدان نيازمنديم. لذا بسيارى از شعراى معاصر، غزل را به عنوان عصاره‌ى تمامى قالب‌هاى شعرى به كار گرفتند.
    وى همچنين درباره آينده غزل امروز اظهار داشت: من معتقدم، براى هنر نمى توان آينده ى مشخص و بسته اى در نظر گرفت زيرا ذات هنر پيش بينى ناپذير است. هنر همواره به سوى كمال پيش مى رود؛ اين كمال شايد باب پسند من و شما باشد و شايد هم نباشد ولى در هر صورت، مورد پسند مردم روزگار خودش خواهد بود، چراكه كمال هنر با كمال مردم شكل مى گيرد، بر اين اساس، معتقدم آينده جامعه ما، آينده غزل را رقم خواهد زد.
    از پدر غزل معاصر پرسيدم، شما علاوه بر غزل، در ترانه سرايى نيز دست ديرينه اى داريد، ترانه هاى امروزى را چگونه ارزيابى مى كنيد؟
     ترانه هاى امروز همه از يك سنخ نيستند، آنهايى كه در شوراى شعر صدا و سيما و شوراى شعر اداره ى فرهنگ و ارشاد مورد بررسى قرار گرفته و پس از آن، در قالب كاست منتشر مى شود، از نظر شعرى، اشعار با اعتبارى دارد ولى متاسفانه مراكزى هم هستند كه ترانه هايى را بدون مجوز اجرا مى كنند و زحمات اين دو شورا را نيز به زير سوال مى برند. اشعار اين ترانه هاى بدون مجوز، عمدتا بسيار ضعيف است و حتى از زير نظر يك شاعر ماهر نيز عبور نكرده است. اين ترانه ها به واقع، ترانه نيست و هركسى توان نوشتن آنها را دارد.
    "ادبيات متعهد" يكى از عناوينى است كه اين روزها در ميان اهالى شعر و ادب بسيار رد و بدل مى شود. بهمنى در بيان تعريف خويش از اين اصطلاح، گفت: ادبيات متعهد، به شكل مجرد قابل نگريستن نيست. من معتقدم ادبيات، هستى‌اش با تعهد گره خورده و فى‌نفسه متعهد است.  اين هنرمند است كه نسبت به امرى تعهد احساس كرده يا از آن سرباز مى‌زند. اغلب هنرمندان، تعهد را از زاويه‌ى ديد خويش مورد توجه قرار مى‌دهند. مثلاً من به عنوان يك شاعر، ارادت و تعهد عميقى را نسبت به تغزل احساس مى‌كنم و در طى اين سال‌ها به قالب غزل، متعهد باقى مانده‌ام. شاعر ديگرى ممكن است به امر ديگرى تعهد احساس كند. من معتقدم تاريخ مشخص مى‌سازد كه كدام هنرمند نسبت به پسند و خواسته‌ى خويش، متعهد باقى مانده است و كدام يك،نه! من شعار دادن و حرف‌هاى اغراق‌آميز را در هر زمينه‌اى كه باشد، تعهد نمى‌دانم. هنرمند متعهد كسى است كه بر باور خود استوار مانده و آن را به شكل هنرمندانه‌اى در آثارش متجلى سازد.
     اين روزها، ديگر از آن شعرهاى پر آب و تاب اول انقلاب كه آدمى را به شور مى آورد، خبرى نيست؛ شما علت اين موضوع را چه مى دانيد؟
     هر انقلابى، طبيعتاً با خود، شعر و نثر تازه‌اى را به همراه مى‌آورد كه مختص دوران جوشش و غليان هاى انقلابى است.  اما اين جوشش و غليان، امرى دائمى نيست و با گذشت زمان و گذر از دوران انقلاب تغيير مى كند. بديهى است كه پس از گذشت چند دهه، آن سبك اوليه كه توام با جوشش و خروش بود، آرام‌تر و پخته‌تر شده، انشعابات فراوان يافته و بر اساس نقطه نظرات افراد به سبك‌هاى مختلفى تبديل شده است. اگر دقت كنيم به وضوح مى بينيم كه هر يك از اين انشعابات جديد شعرى براى خود حال و هواى خاصى يافته و در مسير ويژه اى به رشد خود ادامه مى‌دهد. در واقع شعر امروز، به سمت آرامش و پختگى در حركت است.
    امروز در ميان اشعار تازه سروده شده، غزل هاى بسيارى را مى شنويم كه محتوا، قافيه و اوزان يكسان و شبيه به هم دارند، آيا اين پديده، امرى مثبت است يا آسيبى است كه اخيرا در شعرما پديد آمده است؟ ‌ ‌
     اين موضوع هم خوب است و هم بد! اين روزها همه شاعران خوب مى‌انديشند و توان شعرى بالايى دارند. به همين جهت، تعداد شاعران جوانى كه خوب كار مى‌كنند زياد شده است. به قول منزوى، »صدا يكى است اگر حنجره هزار و يكى است« اگر از هزار و يك حنجره، يك صدا را مى‌شنويم، امر قابل قبولى است چون انگار همه با هم يكصدا و يكدل هستند و شعار واحدى را سر داده اند. اما از طرفى، هر شاعرى ضمن اين كه بايد در همخوانى روزگارش حضور داشته باشد، لازم است، صداى خاص خودش را نيز حفظ كند تا از سايرين متمايز گردد.
    اين غزل سراى برجسته كشور، در ادامه با انتقاد از برخى ادعاها مبنى بر اينكه شعر نو هنوز، نضج(شكل) صحيحى به خود نگرفته است، گفت: وقتى مى‌گوييم شعر نو، دو مفهوم به ذهن متبادر مى‌شود. نخستين مفهوم، نو بودن به معناى تازگى است. شعر اگر بدين معنا نو باشد، طبيعى است كه هـرگـز نضج نخواهد گرفت. چرا كه همواره بايد جلوه‌اى تازه داشته باشد و حرف‌هاى جديدى بزند، در غير اين صورت، نمى‌تواند عنوان نو بودن را به خود نسبت دهد. اما اگر مقصود از نوگرايى، ابداع نيما در شعر فارسى باشد، باور من اين است كه از همان هنگامى كه نيما، "حرف‌هاى همسايه" را به رشته‌ى تحرير درآورد و عقيده‌ى خود را در خصوص شعر فارسى و لزوم تغيير آن بيان داشت، شعر نو خود به خود نضج گرفته بود و اين نضج بعدها با كتاب اخـوان ثالث درباره‌ى حرف‌هاى نيما، به مراتب كامل‌تر گشت. لذا تصور مى‌كنم كه شعر نو از همان آغاز نضج و صورت صحيحى داشته و روز به روز بر تكامل آن افزوده خواهد شد.
     
    قدرى هم از خودتان بگوييد، چرا با آنكه همه شما را به عنوان غزل سرايى زبردست مى شناسند، اين روزها بيشتر در قالب سپيد قريحه سرايى مى كنيد؟
     من در يك غزل نيمايى گفته ام: "تا خود چه كند شعرم، اين را كه معمايى است" آنچه شما مى گوييد، دست من نيست؛ اين روزها وقتى شعر به سراغم آمده و حس شاعرانه اى در وجودم شكل مى گيرد، حاصل كار، بيشتر به صورت شعر سپيد در مى آيد و من آن را مى پذيرم. البته فضاى شعر سپيد من با فضاى شعر سپيد امروز داراى وجوه تمايزى است؛ من در شعر سپيد هم نوعى تغزل را وارد كرده ام. ‌ ‌
    چرا محمد على بهمنى در ميان تمامى مضامين، موضوعات عاشقانه را بيشتر از همه، مى پسندد؟ ‌
    زنجيره‌اى است عشق و تفاوت نمى‌كند/ پيرانه نيز حلقه‌اى از اين توالى‌ام 
     ‌من همواره اعتراف كرده‌ام كه حتى در اين سن و سال كهولت نيز به عاشقانه‌گويى نياز دارم. عشق، نياز جان و روح من است. من به همه چيز از زوايه‌ى تغزل مى‌نگرم. يك هنرمند بايد در حوزه‌‌اى فعاليت نمايد كه براى آن اهليت دارد و من همواره خـود را اهلـى از ديار جوانى و عشق و دلدادگى برشمرده‌ام.
     استاد بهمنى، بيشتر شعر چه كسانى را مى‌خواند؟
     من شعر همه را مى‌خوانم؛ حتى اشعار جوانان نوپا را نيز مطالعه مى‌كنم چرا كه اگر آنها را نخوانم، نسبت به نسل جديد، احساس دين مى‌كنم. ليكن اين به معناى ثبت شدن تمامى اين آثار در درون جانم نيست. تنها اشعارى در جان من حك مى‌شود كه با پسند و ذائقه‌ام تناسب داشته باشد. حال اين اثر مى‌تواند به هر كسى متعلق باشد.
    بهمنى در پايان در خصوص نوابغ و قله هاى شعر معاصر گفت: قلـه‌هـا، عـمـدتـاً ‌در زمـانه‌ى خويش تنها يك چشم‌اندازند و اين تاريخ است كه آنها را كشف كرده و با وضوح بيشترى به مردم نشان مى‌دهد. اين تاريخ و گذر زمان است كه چهره‌هاى ادبى يك ملت را غربال كرده و قله‌ها را از ميان سايرين مجزا مى‌سازد. امــروز هـم، در شـعـر مـعـاصـر چـشم‌انـدازهـا و استعدادهاى مرتفعى را مى‌توان يافت كه انشاء اله در طى دوران به قله‌هاى درخورى مبدل خواهند گشت.

    /1052
    /1002
     

    پایان قسمت دوم از کتاب واژه ها(جلد سوم)

     به قلم :فرزانه شیدا

    نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 14:23 | لینک  | 

      
     
    واژه ها
     
     
     ( سخنانی از هزار سخن  *)
     
    (جلد سوم )
    قسمت اول

     درجلد اول ودوم کتاب واژه ها بسیار به نقش واژه واهمیت آن درزندگی انسان پرداختیم واینک در دنباله این پژوهش به بررسی انسان دررشته های مختلف زندگی خواهیم پرداخت که پژوهشی روان شناختی وهمچنین براساس انسان شناسی وجامعه شناسی صورت خواهد گرفت وشعر وشاعردررابطه  با واژه ها  نیز بیشتر مورد تحلیل قر ار خواهد گرفت

    گفتیم که " واژه ها" ازتباطی  مستقیم با درون آدمی دارند بدین معنی که انسان در رفتار وگفتار خود ودراستفاده از واژه ها به انچه از فطرت وتربیت ودرون اوو بر میخیزد با دنیا روبرو شده و آنچه در کردار ورفتار وگفتار ازاو دیده میشود نیز برگرفته از ذات درون و فطرت وهمچنین تربیت آدمی ست

    لذا زمانی که ما در زندگی خود از "شخصیت انسانی" صحبت میکنیم مجموعه ای از اخلاقیات  ذاتی ودرونی وهمچنین مجموعه ای دیگر از رفتارها و عادات وتربیتی را که اکتسابی ست در یک انسان به تحقیق مینشینیم وآنچه درمجموع بعنوان شخصیت فردی ابراز میداریم دقیقا برداشتی ست که از رفتار وکرداروگفتار او کرده ایم ومسلم است که انسانها با دیدگاههای متفاوت ممکن است برداشتی متفاوت نیز از فردی داشته باشند اما درنهایت امر آدمی که درجامعه بعنوان شخصیتی شناخته شده مورد بحث قرار میگیرد کمتر دچار رفتارهای متغییر وناموزون وناهماهنگ است وچنین انسانهائی که درجامعه افراد مطرح شده ای نیز هستند همواره در رفتار وگفتار وکردار روشی ثابت را دنبال میکنند ودرآرامش وخشم ودیگر احساسات بشری نیز همواره برخوردی یکسان با دفعات پیشین خود دارند.

    واژه های آدمی نیز اکتسابی ست واینکه آنرا ذاتی با فطری بدانیم خطاست چرا که واژه های انسانی با ذات وفطرت او متولد نمیشوند بلکه در طی سالهای پرورش وتربیت شخص اکتساب شده ویادگرفته میشود.

    دراصل ذات وریشه و فطرت انسانی همراه با انسان متولد میشود ودرهیچ نوزادی" فطرت " بد و خوب وپست وبلند که در سخن از آن یاد میشود متفاوت نیست وهمگان یکسان هستند وبتدریج در نهاد خویش حالات فطری خود را پرورش داده روبسوی خوبی وبدی میروند والبته اثرات ژنتیک وارثی نیز در شخصیت آدمی بی تاثیر نیست .حال انکه فطرت درتعریف دکتر علی شریعتی  در دین اسلام به معنای "خلقت وآفرینش" است ودرزبان عربی به معنای اینکه کسی چیزی را برای اولین بار ابداع یا خلق کرده باشد بکار میرود بدین معنی  که پروردگار خالق وآفریننده اولیه درهمه چیز میباشد و برای آفرینش خود  هیچ الگوئی نداشته است یعنی آنچه را خلق یا  به قدرت خود آفریده است بی هیچ الگوئی بوده است ، درحالی که آدمی از طبیعت وآنچه پیرامون اوست  الگو برداری میکند و چیزی را خلق وکشف ویا ابداع میکند وآثاری که از آدمی برجای میماند اگرچه بنام شخص نامگذاری میشود وبرای  مثال اگربرای اولین بار سرودن شعری باشد آن شعر واثر، توسط واژه های شخصی او ساخته میگردد و یا اگر شئی و وسیله ای باشد توسط واژه ها وسخنان فکری او در ذهن ساخته  ودر کشف واختراع تبدیل به شیی یا...شده است ، ولی  بهرحال نوعی تقلید دوباره از طبیعت ودنیائی ست که اولین بار توسط خداوند آفریده وخلق شده است .در نتیجه انسان در نماد اولیه انسانی همراه با فطرت و ذات  وروح ... خلق میگردد .

    اما انچه آدمی را درطی سالهای زندگی او به مرتبه ومقامی میرساند که" شخصیت فردی" او شکل بگیرد وفردی بزرگ باشد یا انسانی عامی ومعمولی  همچنان  نوعی الگو برداری دوباره از طبیعت ودنیا واجتماع وخانواده ی اوست واگرچه در خانواده ای چند نفره افراد متفاوتی بار می ایند که یکی سرشار از تلاش وخلاقیت باشد دیگری سرشار از تنبلی وکسالت وبی حالی وفرزندی دیگر درحد میانه و... درهرشکل باز این مطلب برمیگرددبه آنکه درصد هوشی او چقدر باشد وتا چه میزان به ساختار وپرورش خود علاقمند  باشد وتا چه میزان نیز اجتماع خانواده وپیرامون او دراین زمینه نقش داشته باشند

    ـ آدم های هدفمند فرمندند ، چرا که برآیند هدفمندی ، پاکی ست و پاکی شاهراه فرمندیست . ارد بزرگ

    اما آنچه مسلم است بیشتر بزرگان دنیا افرادی خود ساخته وحتی فقیر بوده اند که برای زندگی خود اندیشه ای والاتر از یک فرد عادی داشته ونخواسته اند از عوام جامعه باشند ودر گفتار پیشین نیز ذکر شده که عوام کسانی هستند که دیگران افکار واندیشه ی آنان را میسازند اما افراد خاص وبزرگان وروشنفکران جامعه کسانی هستند که خود سازنده افکار وفلسفه واندیشه های خویش هستند ودیگران ازایشان الگو برداری میکنند.

    مال و مکنتي ندارم ، تنها سرمايه من روح شاد من است. هنري ميلر

    وایشان در دنیای کنجکاوی خویش با تفکر واندیشه وذهنیت فکری  وبقدرت اراده وهمّت خود همواره در پی سوالهای بی جواب خود به تلاش وکوشش دست زده وبر رشد شخصیتی خود افزوده اند .

    ـ معني حيات را درزيبائي و قدرت اراده بايد جستجو کرد.* ماکسيم گورکي
    بااینوصف میتوان گفت ذات وفطرتی که پرورش یافته ، میتواند در میزان بالاتر وارزشمندتری از دیگر انسانهای دنیا قرار بگیردآنگاه که انسان" خود خویش "را ساخته ودر پیشرفت ذهنی وروحی خود تلاشی اثر گذار وباارزش داشته باشد ،ودر همین راستا  نیر شاهدیم که بزرگان همواره در طی تاریخ ، بسیار واژه ها وسخنانی را ازخود گفته وبیان کرده اند که همچنان در طول مدت عمر ایشان وپس از آن نیز مورد استفاده ی عمومی قرار دارد وبه عنوان کلمات قصار ، سخنانی ارزشمند و واژه هائی جاویدان در دنیا بجا مانده است.

    ـ آنچه مردم رادانشمند مي كند،مطالبي نيست كه مي خوانندبلكه چيزهايي است كه ياد مي گيرند. * فرانسيس بيکن
    ـ يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد . * سقراط

    ـ كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند. * گوته

    ـ هميشه بدنبال سرنوشتي بهتر براي خود باش ، و اگر کسب دانش  آرمانت است هر آنچه در اين مسير رنج ببري ارزشش را دارد . *ارد بزرگ

    چنانچه  در دنیای انسانی ما نیز ،فردی دچار رفتارهای متغییر وناموزون ونامتعادل باشد نیز پس ازچندی دردیدگاه دیگران، اینگونه رفتارهای او  اشکار میگردد .درنتیجه هیچکسی نیست که مایل باشد فردی مجزای دیگرمردمان  در شکلی منفی  ومتفاوت باشد وهمگان در درون خویش آرزومند این هستند که درمقام شخصیتی خود مورد احترام عام وخاص باشند.

    ـ داناي فرزانه بي‌آنكه گام سپارد، مي‌داند بي‌آنكه بنگرد، مي‌بيند بي‌عمل، سامان مي‌دهد . *لائو تسه

    اما چه باید کرد که درنگاه وفکر واندیشه ی خود ودیگران، توان آنرا داشته باشیم که شخصیتی باشیم که محبوبیت همیشگی خود را داراست وارزش واحترامی بر ای خود دارد . مسلم است که  ،ما قصد فریب خود را نداریم لذا اگر براستی خواهان موقعیتها وموفقیت های بیشتری هستیم برای آن میبایست بر خرد واندیشه ی خود بیافزائیم وواژههای درونی خود  را سرشار از باورهای مثبت وارزشمند کنیم تا در راه رسیدن به آمال وایده الهای ما قدرت پیشروی ورسیدن را نیز داشته باشیم.

    ـ هيچ کس نمي تواند ما را بهتر از خودمان فريب دهد . گوته

     ـ راز اندوختن خرد ، يکرنگي است و بخشش . *ارد بزرگ
    مسلم است که انسانی که در زندگی خود به انسانهای دیگر نیز همانند خویش نگاه میکند وهمگان را دریک سطح با خود  قرار میدهد وارج واحترام همگی انسانها را درهر سنی نگاه میدارد میتواند همواره انسانی محبوب دیگران باشد ومورد احترام دیگران واقع شود وبه نیکی نیز ازاو یاد شود و کمتر پیش میاید انسانی دراعتدال ومساوات  با دیگری رفتار کرده وازاو به بدی یاد گرددد.

    " واژه های فرد" نیز به همان نسبت بر محبوبیت یا تنفر اجتماعی او اثر عمیقی میگذارند ودر رابطه با رفتارهای متقابل نیز، همینقدر کافیست که بگوئیم تنها زمانی میتوانیم انسان موفقی باشیم که در حق وحقیقت گوئی واعتدال ومساوات همواره جویای حقیقت واقعی باشیم

    ـ مورد علاقه بودن قدرت ميآورد و علاقمند شدن جسارت . * لائوتزو

    ـ شمشيري عليه مهرباني وجود ندارد. * ضرب المثل ژاپني
    اگرچه بسیار پیش خواهد آمد که  انسان عادل ومهربان وانسان دوست  ، دشمنانی نیز در پیرامون خود پیدا کند اما انچه اثر اینکاررا ارزشمند میکند این است که انسانهای موفق وعادل ومهربان هرگز دشمن چنین انسانی نخواهند شد وتنها خشم وتنفر کسانی برانگیخته میگردد که خود از این دسته وگروه از انسانها نباشند وموفقیت خود را درخطر دیده از محبوبیت شخص مورد نظر احساس ناامنی کرده  وخود را در معرض خطر بببیند .

    رضایت درونی از خود وارزشهای اخلاقی در انسانهائی که براستی درونی خالی از کینه ودرصلح دارند وخواهان خوشبختی خود ودنیای خود وپیرامون خویش هستند همواره باعث میگردد که درنهایت امر جزآن کسانی باشد که به قله موفقیت میرسد. کسی که خواهان بهترین ها درزندگی خود میباشد وواژه های زندگی خود را براساس صلح وراستی ودرستی بنا میکند ودر اندیشه وافکار خود  درهمه زمینه ای ،بدنبال بهترین های زندگیست.

    ـ رضايت وجدان تنها پس از انجام وظيفه است. *اسمايلز

    ـ ارزش اخلاقي ، بسته به تعداد وظايفي است که انسان انجام مي دهد. *مترلينگ

    متاسفانه دنیا اما ،به شنیدن دروغ عادت کرده است وانسانهای حق گو وحقیقت طلب وواقع گرا همواره مورد ظلم ونفرت افراد بسیاری قرار میگیرند که قادر به پذیرش واقعیات نیستند ودر پشت نقابهای خود ادای حمایت از حق وحقیقت را درآورده درنتیجه با کسانی که براستی گویای واقعیتها هستند قادر به هماهنگ کردن خود نیستند.

    ـ وقتي ناگهان رخداد مهمي از درون ديوان سالاري کشور به رسانه ها کشيده مي شود ، نکته بسيار مهم تري از ديد همگان پنهان مي گردد . * ارد بزرگ

    اما درمقام واقعی یک انسان هریک از انسانها موظفند ، دردرجه ی اول درمقابل خداوندگار ودربرابر وجدان ودرون خود ،واجتماعی که در آن زندگی میکنند حق انسانی خودرا بعنوان انسانی درستکار حقیقتگرا وواقعیت پذیر وحق جو وحق گو  حق انسانی را بجا آورده ودر راه زندگی خود واژه های اعتقادی خود را براساس همین الگوهای زندگی پیش برده تا بتوانند انسانهای موفقی در زندگی خود، وافرادی محبوب وباارزشی در جامعه ی خود باشند.

    افكار من همه جا رو به سوي روشنايي روز دارند و شعر من هماره حرفي دارد، چه خوب و چه بد، حرفي دارد.((بو آلو))

    يا بايد چيزي را بپذيريد يا نپذيريد؛ هيچ مرز ميانه اي نبايد وجود داشته باشد.((دان كارلن))

    ما انسانها ،وقتی از دریچه ی افکار واندیشه ی خود ودیگران ،به خود نگاه میکنیم میبایست این آرامش فکر را داشته باشیم که بعنوان فردی دردنیا زندگی میکنیم که بدنبال اهداف مثبت ،قصد رسیدن به موفقیت های زندگی را دارد وزمانی که از این دیدگاه بخود بنگریم خود را مسئول خواهیم دانست که در پیشرفت فکر واندیشه ی خود، واژه های اهدافی زندگی خود را بنا کنیم تا قادر باشیم به آنچه مد نظر داریم دست یافته ودر زندگی خود انسانی اثر گزار باشیم.به یاری ساختن واژه هائی که سرشار از نیروی مثبت برای پیشروی وهدایت ما در زندگی باشد.

    همواره " هدف" و" تصمیم" بخش عمده ای از شروع هرکاری محسوب میشود ودر مقام دوم " همت وتلاش" است که نیمه بعدی کار را بعهده میگرد تا در برنامه ریزی زندگی خود را بسوئی پیش ببریم که درخور و شایسته وجود انسانی ماست.

    هر چقدر كارتان را بهتر انجام دهيد، خودتان را بيشتر دوست خواهيد داشت و اعتماد به نفس تان نيز بيشتر خواهد شد.((برايان تريسي))
    هدف، بهترين بودن در هر زمينه اي است كه مي توانيد، نه دوم بودن.((ريچارد تمپلر))

    خلاقیت ونبوغ آدمی نیز براساس واژه هائی ست که انسانی دردرون خود پرورش میدهد، بدین معنی که هرگز شما ازانسانی که دارای هزاران واژه منفی وناامید کننده میباشد شاهد نبوغ و خلاقیت وشاهکار واثری شایان نخواهید بود که درزندگی او و یا دیگران یاری رسانده یا چیزی را ازاو بجا بگذارد که ارزشمند ومفید باشد.

    نبوغ مي تواند از ميان هر طبقه ي اجتماع بال و پر گيرد، اما براي پي بردن به نبوغ، عمري دراز - همراه با آنچه كه فراگيري ناميده مي شود - لازم است.((اريك نيوتن)) 

    درواقعیت امر، ما انسانها لازم نیست که حتما انسانهای بزرگ ونابغه ای درزندگی باشیم اما لازم است درحد طول خود انسانی ارزشمند در زندگی خود باشیم وواژه های فکری واندیشه ی ما سازنده ی دنیای ما واطرافیان ما، بشکلی مثبت  و مفید باشد.

    به مقاله ی زیر که در رابطه با کار ومحیط شغلی وروابط اجتماعی با همکاران وکسانی ست که باایشان موارد کاری را انجام میدهید، توجه بفرمائید که به وضوح نشان دهنده رفتار متقابل شایسته ی اجتماعی در همه جای دنیا محسوب میشود:

    چگونه میتوانید افکار دیگران را درمورد خود تغییر دهید؟

    آیا کسی در مورد شما انتقاد می کند؟ آیا کارفرمای شما در زمان ارزش یابی خدمه شما را سرزنش می کند؟ آیا دوستان در مورد خصوصیات اخلاقی شما چیزهایی میگویند؟ زبان جسماني انسان ها، و یا تغییر در لحن صحبت کردنشان زمانی که به آنها می پیوندید تغییر می کند؟

    چگونه میتوانید نظر دیگران را در مورد خود تغییر داد؟آیا کسی در مورد شما انتقاد می کند؟ آیا کارفرمای شما در زمان ارزش یابی خدمه شما را سرزنش می کند؟ آیا دوستان در مورد خصوصیات اخلاقی شما چیزهایی میگویند؟ زبان جسماني انسان ها، و یا تغییر در لحن صحبت کردنشان زمانی که به آنها می پیوندید تغییر می کند؟ شاید هم اصلا اینطور نباشد و تنها تصور شما مبنی بر این اصل باشد.
    اگر می خواهید نظر واقعی دیگران را در مورد خودتان بدانید باید از کسی سؤال کنید که واقعا به او اعتماد داشته باشید و بدون هیچ گونه احساس رنجشی آنها را تحلیل و بررسی نمایید.
    شاید دیگران در مورد شما نظر درستی نداشته باشند، اما بهتر است به جای اینکه عرصه را به خودتان تنگ کنید و از دیدگاه های آنها آزرده خاطر شوید سعی کنید تا نقطه نظر آنها را نسبت به خودتان تغییر دهید. فقط باید به خاطر داشته باشید که برخورد و حرکات شما در اولین ملاقات و در همان ثانیه های ابتدایی است که نظر اصلی آنها را در مورد شما تشکیل می دهد.
    در این قسمت 8 تصور اشتباه که ممکن است در ذهن دیگران نسبت به شما به وجود آید به همراه راههای جلوگیری از آنها را برایتان آورده ایم.
    دست به کار شوید:

    1- تصور می کنند شما تنبل هستید

    پیش قدمی کنید :درخواست واگذاری مسئولیت های بیشتری کنید و کمی بیشتر از ساعت مقرر کاری، در محل کار خود باقی بمانید. بدون توجه به برنامه کاری شما باید خود را طوری نشان دهید که سخت کوش تر از سایرین به نظر بیایید.

    کمالات خود را به نمایش بگذارید:رجز خوانی نکنید. از خودتان کمی خلاقیت به خرج دهید تا شایعات بی اساسی که پشت سر شما وجود دارند، تبدیل به تشکر و قدردانی شوند. مردم از اینکه کسی از آنها تشکر و قدردانی کند لذت می برند. می توانید چیزی شبیه به این بگویید: "از اعداد و ارقامی که در اختیار من گذاشتی واقعا ممنونم، اونها به من در گزارشی که برای هیئت مدیره می نوشیتم جدا کمک کردند."

    مراقب حرکات جسماني خود باشید:سعی کنید قوز نکنید و به دیوار کناری یا میز خود لم ندهید. پاهایتان را با یک فیگور مناسب از میز دور نگه دارید. با انرژی و اشتیاق کامل بر سر کار حاضر شوید و توانایی رویارویی با کلیه فشارهای کاری را در خود تقویت کنید.

    2- تصور می کنند شما آماتور هستید

    نحوه آداب و معاشرت خود را تغییر دهید:ادب و تواضع همه گیر می باشد. زمانی که شما با دیگران با احترام و ادب برخورد کنید؛ این امر کار را برای آنها مشکل می سازد که هر طور دلشان خواست بر روی شما قضاوت کنند، کارهایتان را به باد انتقاد بگیرند و در آخر به شما بی احترامی نمایند.

    انتقاد پذیر باشید:زمانی که بازخوردهای اجتماعی رفتارهایتان را دریافت کردید؛ لازم به رنجش نیست. با روی باز از انتقادها استقبال کنید و به آن دسته ای که برایتان سازنده است گوش دهید چرا که نشانه ای از بلوغ، کمال و حرفه ای بودن شما هستند.

    حرف دهان خود را مزه مزه کنید: برای اینکه توی دردسر نیفتید پیش از صحبت کردن به خوبی فکر کنید. بدون توجه به اینکه تا چه حد عصبانی هستید و یا اینکه کار دیگری تا چه اندازه نامرتب و پر اشکال است، خونسردی خودتان را حفظ کنید. مراقب حرف زدن خودتان باشید و دقت کنید که با چه کسی در حال صحبت کردن هستید.

    به جزئیات دقت کنید:لباس های مرتب بر تن کنید و درست صحبت کنید. با خط مشی و زبان صنفی که در آن مشغول کار کردن هستید آشنایی پیدا کنید. برای جلسات رسمی آماده باشید و سعی کنید محل کارتان همیشه مرتب و سازمان یافته به نظر رسد.

    3- تصور می کنند شما لوده ترین فرد هستید

    دهان خود را بسته نگاهدارید و کمتر سخن بگوئید: شما به دفتر خود می روید تا کار کنید نه اینکه جوک تعریف کنید و دیگران را بخندانید. بعد از کار ساعت ها وقت دارید تا با همکارانتان در رستوران بنشینید و مسخره بازی درآورید. زمانی که همکارانتان شما را تحت فشار قرار می دهند تا آنها را سرگرم کنید توجه آنها را به شخص دیگری جلب کنید. "من امروز مخم برای تعریف کردن چیزهای جالب کار نمکنه، چطوره تو امروز ما رو یک کمی بخندونی رامين." بدون اینکه کسی متوجه شود حواس آنها را از خودتان پرت کرده و شخص دیگری را مخاطب قرار دهید.

    کمتر بخندید: خیلی خوب است که شما به عنوان یک مرد مهربان و خندان شناخته شوید اما هر چیز اندازه ای دارد. زمانی که جمعی از همکارانتان در کنار هم جمع شده اند و مشغول خندیدن هستند و تمام محدودیت ها را پشت سر گذاشته اند خیلی راحت به آنها بگویید که کارتان زیاد است و باید به کار باز گردید.

    مرتب و منظم باشید:سعی کنید محل کارتان کاملا حرفه ای به نظر برسد. کاریکاتورهای مضحک را از روی کامپیوتر خود پاک کنید و سعی کنید تعداد جوک هایی را که برای دوستانتان forward می کنید، به حداقل برسانید.

    4- تصور می کنند شما فقط در فکر مهمانی رفتن هستید

    اوضاع را آرام کنید: سعی کنید در مورد تجربیات خود در این زمینه با کسی گفتگو نکنید. اینکه تا چه ساعت از شب در بیرون از خانه می مانید و چه مقدار نوشیدنی میل می کنید چیزی نیست که همه باید در مورد آن بدانند. در ساعات کاری طوری برخورد نکنید که تصور شود به مهمانی آمده اید و به اصطلاح در خانه خاله به سر می برید.

    جدی باشید: سعی کنید هیچ گاه دیرتر از زمان مقرر در سرکار خود حاضر نشوید مگر اینکه بخواهید دیگران از فعالیت های فوق برنامه تان باخبر شوند. به هرحال بهتر است همیشه گوش به زنگ باشید و نیروی خلاقیت خود را در زمینه های مختلف به کار گیرید.

    5- تصور می کنند شما مشتاق به جنس مخالف هستید

    با احتیاط عمل کنید: در مورد روابط جنسی خود لاف نزنید. بدون در نظر گرفتن اینکه تا چه حد دچار وسوسه شده اید سعی کنید هیچ گاه با همکاران، کارفرما، خدمه و ارباب رجوع بگو بخند راه نیندازید.

    رفتار خود را باز بینی کنید: حرف های مربوط به مسائل جنسی را به زبان نیاورید، جوک های دارای چنین محتوایی را برای یکدیگر نفرستید و در زمان کار سایتهای پورنوگرافی را زیرورو نکنید.

    6- تصور می کنند شما همیشه تاخیر دارید

    وقت شناس باشید: زودتر از خواب بلند شوید و جزء اولین کسانی باشید که وارد شرکت می شوند. با برنامه شغلی خود واقع بینانه برخورد کنید و زمان بیشتری به وجود آورید. اگر به طور مکرر از برنامه های زمانبندی شده عقب بمانید خیلی زود از شما انتقاد خواهد شد. تاخیر به عنوان نوعی بی احترامی و بی برنامگی به شمار می رود.

    از برنامه جلو باشید: یک لیست از کل کارهایی که باید انجام دهید تهیه کنید و هر چند وقت یکبار آنرا از نو چک کنید. برای اطمینان بیشتر زمان بیشتری را برای انجام کارهای مختلف در نظر بگیرید. هیچ کاری را معوق نگذارید. اگر زمان خود را به خوبی مدیریت کنید به راحتی قادر خواهید بود که تمام پروژه هایتان را پیش از زمان تحویل به اتمام برسانید و اصلا مهم نیست که در طول مسیر ممکن است چه اتفاق های غیر منتظره ای رخ دهند.

    7- تصور می کنند شما به اخلاقیات پایبند نیستید

    درستکار باشید: به پیشنهادهایی که می دهید دقت کنید. هیچ موقع به همکاران خود این نظر را ندهید که نتیجه تحقیق فرد دیگر و یا ایده های دیگران را سرقت کنید. هر ادعایی که در مورد مسائل مختلف می کنید باید دارای منبع موثق و اثبات شده باشد.

    درستی خود را ثابت کنید:از رهنمودهایی که شرکت برای کارمندهای خود در نظر گرفته پیروی کنید و هیچ گاه از دارایی های شرکت به نفع خود سوء استفاده نکنید. برای مثال تماس های تلفنی راه دور را با استفاده از تلفنی که در اختیارتان قرار داده اند و استفاده های غیر مجاز از دستگاه کپی موجود در شرکت.) خط مشی شرکت را در مورد دریافت کردن هدیه از مشتری ها و فروشنده ها به خوبی مطالعه کنید تا هیچ گونه شک و شبه های باقی نماند.

    مسئول باشید:اگر اشتباهی از شما سر زد، آنرا بپذیرید. به جای اینکه بهانه جویی کرده و اشتباه را به گردن دیگران بیندازید مسئولیت کارها را به گردن بگیرید و در جبران آنها بکوشید.

    درست تصمیم بگیرید: اگر از شما درخواست شد تا کاری را انجام دهید که به نظر خودتان درست نمی آمد و در نهایت تاثیرات منفی بر روی آینده شغلی تان داشت می توانید به راحتی از انجام آن سرباز زنید.

    به انجمن های خیریه کمک کنید: در صندوق های صدقه پول بیندازید. پیشنهاد کنید که در شرکت یک گروهی تشکیل دهند و از آن طریق به نیازمندان و انجمن های خیریه کمک کنند و یا برای بانک های جمع آوری فراورده های غذایی برای نیازمندان غذاهای فاسد نشدنی جمع کنند.

    8- تصور می کنند که شما در کارهای گروهی ضعیف ظاهر می شوید

    برخوردی دوستانه از خود نشان دهید: اسم های افراد را یاد بگیرید و در روابط خود از آنها استفاده کنید. در مورد علایق و توانایی های شغلی همکارانتان اندکی بیشتر اطلاعات جمع آوری کنید.

    به آنها اتکا کنید:از افکار شخصی دیگران کپی برداری نکنید تا هر کجا که لازم شد آنها را بعدا به نفع خود به اتمام برسانید. هر زمان که می توانستید به همکاران خود در انجام کارهایشان کمک کنید و پس از این که کاری با موفقیت انجام شد از آنها قدردانی و تشکر کنید. زمانی که مقامات بالا از زبان همکارانتان شنیدند که کار کردن با شما برایشان لذت بخش است شما خود به خود به یک رهبر تبدیل می شوید.

    روی اهدافتان متمرکز شوید: چه دیدگاه همکاران نسبت به شما درست باشد چه اشتباه، همین نظرها است که میتواند شما را به موفقیت نزدیک سازد و یا اینکه موجب شکست خوردن شما در زمینه شغلی گردد. از یکی از همکاران قابل اعتماد بپرسید که دیگران در مورد شما چه میگویند. این پرسش را می توانید با به جا آوردن مراتب از کارفرمای خود نیز بپرسید. شما می توانید انتقادات منفی را به نظرات مثبت تبدیل کنید. بسیاری از نظرات چند منظوره بوده و قابل تغییر می باشند. فقط باید به خاطر داشته باشید که نباید از آنها آزرده خاطر شوید.
    تلاش کردن برای تغییر نظرات دیگران در مورد خود اصلا به این معنا نیست که شما آنها را پذیرفته اید بلکه فقط تلاش می کنید تا کسانی که با شما در حال کار کردن هستند دید روشن تری نسبت به شما پیدا کنند. پس لازم نیست که سعی در تغییر شخصیت خودتان داشته باشید. بی ریا و درستکار باقی بمانید و همواره نسبت به ارزش هایتان پایبند باشید. و اگر تمام تلاش هایتان به بن بست رسید با یک نیروی جدید در یک کارخانه دیگر شروع به کار کنید.  پایان  گزارش.

    ـ باید بخواهیم تا بتوانیم! . *رنه دکارت 

    می بینید که بزرگان جهان بسیار سخن برای گفتن دارند و(سخنانی از هزار سخن *)که بعنوان نام دوم کتاب واژه ها انتخاب شده است ، بی دلیل بروی این کتاب گذاشته نشده است وهدف اولیه ،تاکنون این بوده است که یادآور شوم که سخن تنها زمانی ارزش گفتن دارد که بتوان از آن استفاده ای برد وازآن بهره ای  مثبت گرفت . درست است که طنز وشوخی نیز لازمه ی زندگی بشری ست وهدف از طنز وجوک * وگفتن بسیاری از مثلها ومتلها در شکلی از یک شوخی وطنزِ لطیف، به انتقاد از حقایق مینشیند اما طنز مخرب بیش از طنزهائی که قادر به گویائی واقعیت ها باشند درجامعه متداول شده است و "سخن وارزش واژه ها" از سوی بسیار مردمی با این شکل به بازی گرفته  شده است که این در جوامع جای نگرانی دارد.

    ما میتوانیم در طنز وشوخی هزاران سخنی را بازگو کنیم که بکار ما آمده ودر زندگی حتی ماندگار شود وبنام ما نیز باقی بماند ودرکنار آن میتوانیم با لودگی وشوخیهای که در اصل تلخ وگزنده اند خاطره ای تلخ وناراحت کننده در ذهن دیگران برجای بگذاریم

    حال فکرکنید که شما دوست دارید با فردی همنشین باشید که درصورت شوخ بودن هرگز ازاو بی مهری ویا بی احترامی نمی بینید ودرمیان سخنان واژه های او  چیزهائی را نیز می آموزید که اررزش شنیدن حتی به شکل طنز داشته باشد ، یا کسی دیگررا میشناسید که طنز را با کنایه ومتلک اشتباه گرفته است وانتقاد تنها حربه ی سخن اوست تا خودی نشان دهد .هدف دراینجا منتقدان اجتماعی  در رشته های مختلف نیستند که مسلم است منتقدین درهر زمینه ی علمی که کار کنند ،کار خویش را شوخی نمیگیرند وحتی در مقا م طنز نیز چیزی برای گفتن دارند. اما بسیارند انسانهائی که لودگی ولوُس کردن مطالب را باشکلی ناخوش آیند به انتقاد مینشینند وحتی برای آنچه میگویند در نهایت امر  اگر ریشه یابی کنیم فقط درمی یابیم که تنها سخنی گفته اند وریشه ی بینیانی ندارد وحقیقتی جز انتقاد بیهوده در آن موجود نیست  وهدف شاید این بوده است که مورد توجه قرار بگیرند اما" ارزش واژه ها در مقام زبانی انسان بسیار ارزشمند است" .بکار گیری الفاظ وواژه ها بدون آنکه هدف مشخصی درآن باشد تنها اتلاف وقت خود ودیگران است.

    حال درجمعی اگر ساعتها نشسته باشیم وبه شوخی وخنده وطنز ساعاتی را سر کنیم شاید شادی بخش روح ورفع کننده خستگی ها وفشارهای روزانه ی ما باشد اما کافیست دراین جمع فردی وجود داشته باشد که ارزش زبانی کلام  را خدشه دار کند وهم تولید ناراحتی برای حاضرین جمع کرده وهم اینکه روحیه ای درهم ریخته برای دیگران تولید کند ،که هدف اولیه از دورهم جمع شدن را به شکل نسبتا دردآور ورنج آوری تبدیل بکرده ه جهنمی از ساعات بااو بودن  تبدیل کند .دراینصورت شما کدامین جمعی وکدامین آدمی را برای رفت وآمد خود برخواهید گزید؟ لذا می بایست زمانی که به زندگی پیرامون خود فکر میکنیم اینرا نیز در خاطر داشته باشیم که : من وواژه های من میتواند چه اثری بر اطراف وپیرامون من داشته باشد وآیا در مقام انسانی خود درجایگاه فردی شریف ودرجای انسانی خوب، دارای سخنان ارزشمندی برای گفتن هستم یا خیر وحتی درصورتی که  گلایه ای بر دل دارم نیز، می بایست بدانم که درکجا وچه موقع آنرا بیان دارم .

    در نتیجه " واژه های ما "هرلحظه در زندگی ما میتواند آنقدر تاثیر گزار برخود درونی ما و زندگی ما ودیگر افراد پیرامون ما باشد که دران شکل میتواند ازمن ِ نوعی شخصیتی آسیب دهنده یا آسیب پذیر بسازد،و کسی که از واژه های خود یا دیگران همواره درعذاب یا درمحیطی آشفته راو در پیرامون خود شاهد است می بایست تدابیری برای آن بیاندیشد وآرامش شخصی وفر دی واجتماعی خود را بگونه ای که مطلوب خوری وخصلت اوست درآوردومسلم است که در محیط کاری نمیتوان با همه سازگار بود وبا همه به یکسان رفتار کرد وبسیارند کسانی که روز را برای انسان کسالت آور یا آشفته میسازد اما  میتوان کمتر بااو درتماس بود وهمواره کاملا جدی با او برخود نمود وجائی برای دوستی بااو برای ایشان باقی نگذاشت اما اگر این شکل از آشفتکی بطور روزانه ومداوم باعق اغتشاش روح واعصاب ما باشد میتواند اثری دائمی درخلق وخوی وارامش فکری ما ایجاد کند واینجاست که باید تصمیمی قطعی گرفت موضوع را با شخص یا افراد موثر درمیان گذاشت یا حتی تغییر محل کار نیز درچنین مواردی ضروری بنظر میرسد چراکه محیطی که بطور مداوم باعث ناراحتی روحی وآشفتگی فکری ما باشد پس از چندی باعث بیماری واختلال درکل زندگی ما خواهد شد درنتیجه میبینید که چقدر رفتار کلامی وزبانی که گویای واژه های شخصیتی افراد است میتواند در زندگی ما اثر خوب وبد یا حتی اثری فوق العاده خطرناک بگذارد که به بیماری روحی انسان نیز بیانجامد.

    واین درحالی ست  که ارزش آرامش روح وفکر و در پیشرفت آدمی در زندگی روزانه بسیار موثر است واین امرنیز اهمیت فوق العاده ای دارد که من  خود را با کدامین فکر وکدامین احساسی به رختخواب شب میرسانم چون مشخص است که یک روز بد خوابی خوب را نیز در پی نخواهد داشت ویک فکر آزرده آسوده نمیخوابد اما فکری راضی ازخود از محیط از پیرامون واطرافیان خود مشخص است که میتواند شبی را در ارامش سر کرده درخواب عمیق فرورفته وروزی دیگر را حتی برای شروع روزمرگی خود آغاز کند. 


    ادامه مطلب
    نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 21:33 | لینک  | 



    واژه ها

    سخنانی از هزار سخن

    بخش سی  پنجم (۳۵)

    آخرین قسمت از جلد دوم واژه ها

    در این بخش نگاهی بر شعر وتفکر و سیاست خواهیم داشت به نوشته ای از:"مهدی زاهدی"

    ۱۶ فروردین ۱۳۸۸ 

    هیدگر و سیاست در نسبت با شاعران ومتفكران گرایش و توجه هیدگر به شعر از سنت فلسفه آلمانی نشات می گیردچنانكه عبارت "شاعران و متفكران" در تاریخ فكری آلمان هرچیزی هستجز اتصال اتفاقی كلمات. وقتی به مطالعه آثار نیچه، هردر و لسینگ یا بسیاری دیگر از نویسندگان آلمانی می پردازیم، كشف این نكته دشوار است كه كجا فلسفه پایان می یابد و كجا شعر آغاز می شود. از این منظر اشتغال خاطر روزافزون هیدگر به شعر در فلسفه اش به آسانی قابل فهم است. متفكران و شاعران تعلق خاطر مشابه دارند؛در واقع نحوه پرداختن ایشان به این تعلق خاطر متفاوت است.

    هر یك به طریق خاص خویش بدنبال پاسخی اصیل به نوای بی‌صدای وجودند .و اینك پس از گذشت بیش از نیم قرن، حمایت هیدگر از نازی ها،خدمت گذاری اش به رژیم هیتلر و آن همه تبلیغ سیاسی كه برای آن دستگاه مستبد و جنگ افروز كرد، در اندیشه سیاسی او غیر قابل انكار است.كاوش و بررسی اجمالی تمام این وجوه متنوع و مختلف مراد ما از این مقاله است.

    هیدگر می نویسد: «آدمی فقط می تواند از همان بودن سخن بگوید، كه به تفاوتها می اندیشد.در خصوص شعر و تفكر نیز چنین است.»چیزهایی كه شبیه یكدیگرند، بدان چهت با یكدیگر مشابه اند كه از یكدیگر متفاوت نیز هستند.

     «بنابراین لوگوس هم شاعر و هم متفكر را به خودفرا می خواند و هنگام اجابت متفكر سخن از وجود می گوید و شاعرامر قدسی را می نامد. از اینرو در حین این كه هر دو دعوت وجود را اجابت می گویند ،شاعر به طور اخص سخن از ساحت قدس وجود می گوید و در نتیجه امر قدسی را می نامند.»

     به نظر هیدگر ممكن است فكر كنیم كه چیزی در باب نسبتبین فلسفه و شعر می دانیم، اما هنوز چیزی در باب گفتگوی بین متفكر و شاعركه نزدیك یكدیگر بر دورترین كوهها سكونت دارند، نمی دانیم. هیدگر بر آن است كه شاعر بطور اخص برای نامیدن قدس و قرار دادن آیات و نشانه های الوهیت در كلمات فراخوانده شده اما برای این كار او می بایست از آدمیان و زمین هم سخن بگوید.او باید بگوید كه چگونه ایزدیان و انسانها و زمین و آسمان با هم می پیوندندو از هم می گسلند. بنابراین شاعر، هم شاعر ایزدیان است و هم شاعر مردمان.

    او میرنده میان هردو، الوهیت از زبان او با مردم سخن می گوید.چنین چیزی فقط به این دلیل میسر شده كه شاعر میان زمین و آسمان است. یعنی او را به جایگاهی میان ایزدیان و انسانها بركشیده اند كه مواجهه میان آنان امكان پذیر است. مرتبه شاعر نزدیك به نور و قدرت ایزدیان است اما در عین حال در معرض قهر مستقیم حضرت قدس هم هست.غرض از این نكته تاكید مجدد برماهیت خاص و استثنای شاعر و یادآوری این مساله است ك او مورد خطاب ذات الوهیت و مرتبط با اوست و آخرین مشخصه شاعر كه باید از آن سخن بگویم نحوه ارتباط او با متفكر است.

     در اینجا این سوال مطرح می شود كه متفكر در نظر هیدگر كیست؟اگر متفكر آن كسی است كه از وجود سخن می راند بنابراین آیا ملاصدرا كه آثارش مشحون از واژه وجود است و بسیار در باب آن سخن گفته است نیز در نظر هیدگر یك متفكر است؟ شاید پاسخ به این سوال كاملا روشن باشد كه خیر، ملاصدرا بر اساس آراء و نظریات هیدگر از موجود سخن رانده نه از وجود.

    پس این سوال جدی تر مطرح می شود كه پس متفكر در نظر هیدگر كیست؟و اساسا تفكر چیست؟

    «اندیشه برانگیز ترین امر در زمانه ی اندیشه برانگیز مااین است كه ماهنوز فكر نمی كنیم. این همان چیزی است كه موضوعی برای تفكربه ما اعطا می كند چنان چیزی وجود دارد كه فی نفسه، به خودی خود و اصولاً از همان بدو امر موضوعی برای تفكر به ما اعطا می كند. چنان چیزی وجود دارد كه ما را فرا می خواند تا متوجه آن باشیم، متفكرانه به آن رو كنیم و در نهایت: به آن فكر كنیم.»

    گفتیم كه انسان هنوز فكر نمی كند و البته به هیچ وجه نه تنها به این دلیل كه آن چه باید موضوع تفكر واقع شود از وی روی می گرداند. بلكه به این دلیل كه او به حدكفایت به آن چه باید موضوع تفكر قرار گیرد،روی نمی آورد. به‌اعتقاد هیدگر:تفكر، پرسش‌است‌، پرسش‌از خویشتن‌خویش‌و از تمامی‌اعتقادات‌ارثی‌واكتسابی‌كه‌مدتهای‌مدیدی‌همراه‌ما بوده‌اند.

     پرسش‌كردن‌، به‌معنی‌روش‌به‌هم‌بافتن‌و سرهم‌كردن‌مفاهیم‌نیست‌،بلكه‌همچون‌ط‌ریق‌ومسیریست‌كه‌هركس‌می‌باید خود آن‌را بگشاید، بی‌آنكه‌مقصد معلومی‌را از پیش‌، در نظ‌ر گرفته‌باشد.

     هیدگر می گوید باید فكر كردن را یاد بگیریم در غیر این صورت در همان متافیزیك سنتی باقی خواهیم ماند.

     او می گوید: یك راه وجود دارد، باید به عقب یعنی روش های سنتی برگردیم و امكانات اصلی را در آن زمان بررسی كنیم.ما باید اساس تاریخ فلسفه را دوباره تفسیر كنیم.

    هیدگر تقریبا بعد از مقدمه ای بر متافیزیك یعنی پس از سال 1935 در جای جای مهترین آثار خود به مساله شاعری و ارتباط آن با تفكر اشاره كرد.از جمله آنها می توان از این آثار نام برد:

     هولدرلین و ذات شعر، درسگفتارهای نیچه، تفاسیری بر اشعار هولدرلین، تفكر یونانی نخستین، نامه درباره انسان گرایی، چه چیزی تفكر خوانده می شود؟و در راه زبان.

    هیدگر هنگامی كه مفهوم پایان فلسفه را مطرح كرد، پایان فلسفه را به منزله آغاز "تفكری دیگر" دید و راه این "تفكر دیگر"را به راه شاعری نزدیكتر دانست تا به راه فلسفه. شاعری عمیق تر از فلسفه است.او تا آنجا پیش رفت كه شعر را والایی تفكر دانست.

    بعدها در همین زمینه كلی ارتباط میان هستی، زبان و حقیقت بود كه هیدگر توانست نظر خود را مبنی بر رابطه نزدیك میان متفكران و شاعران بسط دهد.

    «هر شاعر بزرگی شعر خود را از یك شعر واحد می آفریند.» آن امر، یكه و واحد است كه متفكر و شاعر را به هم نزدیك می كند.

     امر واحدی كه متفكر درباره آن تفكر می كند و شاعر آن را می نامد و می سراید:"هستی".» هستی سرآغازی است كه تفكر و شاعری در آن ریشه دارندو همین آنها را بیش از هر چیزی به یكدیگر نزدیك می كند.

     هیدگر راه اصلی شاعری را، تفكر درباره هستی می داند. یعنی تفكر در اساس شاعری است.

    هیدگر درباره نسبت شعر و تفكر می گوید:«هر تفكر تأملی شاعرانه است و هر شعری نیز نوعی تفكر است".

    ما بر این جمله می توانیم بیافزایم كه، مطابق نظر هیدگر همان رویداد است كه منشأء اصلی و حقیقی شعر است. در واقع، به معنای حقیقی كلمه، منشاء است كه می سرآید و منشأیی كه حتی زبان در تصاحب آن باقی می ماند، و از همین حیث است كه از این منشأ در آثار قبلی هیدگر، به منزله شعرسخن گفته شده است.»

    هیدگر از هولدرلین كه ذات شاعری را می‌سراید، چنان سخن می‌گویدكه از هر یك از متفكران بزرگ گذشته یاد می كند. به زعم وی شاعران آنچه را كه متفكران فقط به شیوه متفكرانه آشكار كرده‌اند، شاعرانه می‌گویند.

     هیدگر در درسگفتارهایی در باب نیچه توضیح می‌دهد كه«همه تفكر فلسفی فی‌حد ذاته شعری است لذا فلسفه حقیقی به نوعی شبیه به كار متفكر و كار شاعر است. بنابراین فلسفه حقیقی هم باید شاعرانه باشد و هم متفكرانه».

    شاعران و متفكران "مانند"(the same)هم می اندیشند اما نه" یكسان" (identical)هر دو دسته تشخیص قوای زمین و آسمان، قوای میرایان و خدایان،قوای فوزیس و لوگوس را مقصود دارند و تفاوتهایشان در نحوه تصور كردن این قوا و نحوه تدوین افكارشان نهفته است. در تفكر، وجود به زبان می آید.زبان خانه وجود است.

     آدمی در این خانه سكنی می گزیند و متفكران و شاعران نگاهبانان این خانه اند.شعر و تفكر از آنجا كه هر دو پاسخی به آیت وجود هستند واجد سرآغاز مشابهی می باشند.

     ولی به لحاظ دیگر متفاوت هستند چرا كه امر قدسی كه هیدگر از آن سخن می گویدخود شعری اصیل و مقدم خوانده شده است كه شاعر باید درون واژگان آورد.بنابراین شاعری متفكرانه را باید از آنچه شاعری می نامیم، متمایز كنیم.

    ما از یكسو با شاعری شاعران مواجه هستیم و از سوی دیگر با تفكر متفكران كه باید از یكدیگر متمایز شوند ولی وحدتشان از این جهت غیر قابل تردید است كه هر دو از سرچشمه ای واحد آغاز می شوند كه همان شاعری متفكرانه است كه متفكرانه وجود را می سراید.

    متفكر به شعر همچون یك ژانر ادبی اهتمام ندارد بلكه با ذات شعر سر و كار دارد یعنی مجالی فراهم می آورد تا شعر حقیقت را آشكار نماید.

     اگر شاعر كلمه ای شاعرانه ابداع می كند، متفكر به وجود می اندیشداما در هر صورت شاعر كمتر از متفكر درگیر پرسش از وجود نیست.

    «شاعری شاعران و تفكر متفكران از یك جهت وحدت غیر قابل تردیدی دارند كه هر دو از سرچشمه ای واحد آغاز می شوندو همین موجب قرابت و همسایگی بین آنهاست،گرچه این تعلق خاطر مشابه كاملا یكی نیست.

    تفكر پیش از هر چیزی شاعری است. متفكر و شاعر همواره یك تفكر اصلی را بیان می كنند. در واقع شاعری خصلت تفكر است».

    در واقع شاعری جریانی وصف می شود كه در آن وجود خود را همچون امر قدسی در پیامی به شاعر می نمایاند كه شاعر باید با تنسیق آن نشان و آیت در واژگان، بدان پیام پاسخ گوید. وقتی امر قدسی خود را به شاعر نشان دادو هنگامی كه او به این نشان پاسخ گفت، سر آغاز تاریخ یك " قوم" پیش می آید،از اینرو تاریخ یك قوم را بنیان می گذارد.

    او آن زمینه شاعرانه را كه قومی تاریخی در آن چونان اساس خویش سكونت می كندرا مهیا می سازد.از همین واژه قوم می توان سرآغاز نظریه سیاسی هیدگر و نسب آن را با شاعران و متفكران دنبال كرد.

    در سالهای آغازین دهه ی 1930.هیدگر بحث و تحلیل از دازاین را به بررسی انسانجمعی تبدیل كرد و از ما همچون "ملت"حرف زدو بعد همچون "ما" یی كه هستی بر آن حكم می راند از آن سخن راندوی در نوشته هایش درباره ی هولدرلین شاعر، چندین بار واژه ی Volk (مردم، ملت، قوم) را درباره ی هستی تاریخی به كار برد و حتی یك بار نوشت كه وطن(Heimat) هستی تاریخی، ملت است.

     فلسفه ی یك ملت را آن چیزی می دانست كه مردم را می سازد. فلسفه مردم را از نظر تاریخی در دازاین آن ها بنیاد می دهد،و آنان را به پاسداری از حقیقت هستی می كشاند.

    هیتلر نخست از واژه Volk معنای قومی و نژادی در نظر داشتو در نبرد من نوشته بود كه تعلق به قوم ونژاد مهم تر از تعلق به دولت است.

    دین سان آن زمینه شاعرانه ای هولدرلین كه هستی تاریخی یك قوم تاریخی را بنیادمی نهد با نظریه سیاسی هیدگر و ایده نژادپرستانه هیتلر در یك راستا قرار می گیرند."هیدگر" در پیام به دانش جویان آلمانی در 3 نوامبر 1933 گفته بود: فقط پیشواست كه به تنهایی اكنون و آینده ی واقیت آلمان و قانون آن است. پس از انتشار كتاب ویكتور

     فاریاس و انتشار زندگی نامه ی معتبری نوشته هوگو ات با عنوان مارتین هایدگر: یك زندگی سیاسی، كه نكته هایی تازه در مورد وابستگی او به جنبش نازی را مطرح كرد، بحث مفصلی در مورد هیدگر و سیاست و به طور خاص درباره ی رابطه اش

    با نازی ها در گرفت. این كه هیدگر نازی بود و از 1933 تا 1945عضو حزب ناسیونال سوسیالیست هیتلر باقی ماند و چهارده ماه به گونه ای آشكاردر مقام ریاست دانشگاه فرایبورگ مبلغ سیاست ها و مواضع ضد دمكراتیك آن حزب بود،نكته ای است كه دیگر حتی متعصب ترین هواداران او نیز نمی توانند انكارش كنند.

     هانا آرنت در مقاله ای كه به مناسبت هشتادمین سالگرد تولد هیدگر نوشته است ,نشان می دهد كه استاد و معشوق قدیم اش هر چند سخت دل مشغول آوای هستیو حقیقت بنیادین هستی بود، چاه بزرگی را پیش پای خود ندید و در 1933در مقام رییس دانشگاه فرایبورگ، با سر به اعماق آن سقوط كرد.

    نازی ها در همان ایامی كه هیدگر به طور علنی و رسمی از آنان دفاع می كرد،به دستگیری كمونیست ها، دمكرات ها، لیبرال ها و نه فقط مخالفان خود، بل افراد بی طرف هم پرداخته بودند و نمونه هایی بی سابقه از خشونت و كشتار را به نمایش گذاشته بودند. گفتن این كه هیدگر از این موارد بی خبر بود، بیشتر به یك شوخی چندش آور همانند است.بسیار جای شگفتی است كه چگونه یكی از برجسته ترین اندیشمندان روزگار ما،

     هم چون یك مبلغ مزدور ظاهر شد؟ و چگونه فیلسوفی بزرگ خود را تا حد انسانی كوچك تنزل داد؟ هیدگر مرتكب حماقت شد. اما آیا می توان هم چون آدورنو فلسفه ی او را به دلیل این حماقت "سر تا پا فاشیستی" ارزیابی كرد؟ آیا این جهالت دلیل بسنده ای است تا با بوردیو و هابرماس هم نظر شویم كه هستی شناسی هیدگر سیاسی است. ممكن است كه پاسخ شما به این پرسش ها منفی باشد، اما باید گفت كه از سوی دیگر نمی توان با شماری از پیروان هیدگر نیز هم زبان شد كه هر گونه رابطه میان اندیشه های فلسفی و اندیشه ها و كنش سیاسی او را منكر می شوند.

    در سال 1934 هیدگر پس از شكست سیاسی اش و گسستن از نازیسم، متوجه فعلیت مفهوم polis شد. او نوشت: یونانیان نبردی چون نبرد مارا پیش می بردند. مهمترین متنی كه از هیدگر در این مورد منتشر شده،

     درس های او درباره ی چند شعر هولدرلین هستند شاید بتوان گفت كه توجه هیدگر به یونان باستان تا حدودی ناشی از توجه او به اشعار هولدرلین بوده است.

    اما چند سال بعد، در 1942، وقتی هیدگر دوباره به سراغ هولدرلین رفت و شعر" ایستر" او را تاویل كرد، دیگر این مفهوم را پیش نكشید.

     آن جا نكته ای كه برای هیدگر مهم شد منش سازنده ی زمینه ی اجتماعی و سیاسی یا polis بود. از اینجا هیدگر سیاست را با عنوانی پیش كشید كه در آثار او هیچ پیشینه ای نداشت: "ایقان خویشتن از آگاهی تاریخی"در مجموع ارزیابی سیاسی هیدگر در نسبت با شاعران و متفكران را

    در این اعتقاد او می توان گرد آورد كه «گوهر مردم آوای آنهاست. این آوا به ویژه در فوران توده ی مشترك، طبیعی، دست نخورده و بی فرهنگ به گوش نمی رسد.صدای مردم به ندرت و بسیار كم به گوش می رسد.»مردم را باید شاعران و اندیش مندان به حركت در آورند.

    آزادی مردمان بی ریشگی و خودمحوری است و سامان ده آنان شاعران و متفكران اند.

     متن از سایت های  زیر:

    http://www.louh.com/content/2809/default.aspx

    از سایت تازه های ادبی:

    ماخذ:

    http://www.s1001.com/ccccc.htm

    همانگونه که مطالعه فرمودید  نقش شاعر در بکارگیری واژه ها نقش خطیریست که می بایست بدرستی انجام گیرد لذا شاعران ونویسندگان در دوره حضورخود درجامعه می بایست برآن باشند که از گزافگوئی های بی ثمر دست برداشته ودرخدمت جامعه ی خود باشند

    واژه قدرتمند /ماندگار واثرگذار است در نتیجه در گفتارونوشتار خویش همواره می بایست این توجه وبصیرت را داشته باشیم که خوانده وشنیده میشویم ودر قبال آنان که خواننده وشنونده ما میباشند متعهد وخدمتگزار باشیم

     پایان  جلد دوم واژه ها

     جلد سوم واژه ها   دردست تحقیق ونوشتار می باشد

    فرزانه شیدا- ۱۳۸۸

    Farzaneh Sheida

    آدرس جدید تالار وانجمن ادبی صدای اندیشه ی مانا:

    http://mana.findtalk.net/forum.htm

    نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 16:29 | لینک  | 


     
    واژه ها
     
    سخنانی از هزاران سخن

    بخش سی وچهارم (۳۴)
     
    در این بخش به بررسی شخصیت از دیدگاه روانشناسی می پردازیمتعاریف مختلفی از شخصیت ارائه شده است که هر یک بر وجهی از شخصیت تأکید کرده‌اند. هیلگارد (Hilgard) شخصیت را «الگوهای رفتار و شیوه‌های تفکر که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین می‌کند» تعریف کرده است در حالی که برخی دیگر «شخصیت» را به ویژگیهای «پایدار فرد» نسبت داده و آن را بصورت «مجموعه ویژگیهایی که با ثبات و پایداری داشتن مشخص هستند و باعث پیش بینی رفتار فرد می‌شوند» تعریف می‌کنند.

    شخصیت (Personality) از ریشه لاتین (Persona) که به معنی «نقاب و ماسک» است گرفته شده است و اشاره به ماسک و نقابی دارد که بازیگران یونان و روم قدیم بر چهره می‌گذاشتند و این تعبیر تلویحا به این موضوع اشاره دارد که
     «شخصیت  هر فردی ، ماسکی است که او برچهره خود میزند تا وجه تمایز (تفاوت )او از دیگران باشد ».
    شخصیت به همه خصلتها و ویژگیهایی اطلاق می‌شود که معرف رفتار یک شخص است، از جمله می‌توان این خصلتها را شامل اندیشه ، احساسات ، ادراک شخص از خود ، وجهه نظرها ، طرز فکر و بسیاری عادات دانست. اصطلاح ویژگی شخصیتی به جنبه خاصی از کل شخصیت آدمی اطلاق می‌شود.

    نگاه اجمالی

    «شخصیت» یک «مفهوم انتزاعی» است، یعنی آن چیزی مثل انرژی در فیزیک است که قابل مشاهده نیست، بلکه آن از طریق ترکیب رفتار (Behavior) ، افکار (Thoughts) ، انگیزش (Motivation) ، هیجان (Emotion) و … استنباط می‌شود. شخصیت باعث تفاوت (Difference) کل افراد (انسانها) از همدیگر می‌شود. اما این تفاوتها فقط در بعضی «ویژگیها و خصوصیات» است. به عبارت دیگر افراد در خیلی از ویژگیهای شخصیتی به همدیگر شباهت دارند بنابراین شخصیت را می‌توان از این جهت که
    «چگونه مردم با هم متفاوت هستند؟» و از جهت این که «در چه چیزی به همدیگر شباهت دارند؟» مورد مطالعه قرار داد.

    از طرف دیگر «شخصیت» یک موضوع پیچیده است ولی از زمانهای قدیم برای شناخت آن کوششهای فراوانی شده است که برخی از آنها «غیرعملی» ، بعضی دیگر «خرافاتی» و تعداد کمی «علمی و معتبر» هستند. این تنوع در دیدگاهها به تفاوت در«تعریف و نگرش از انسان و ماهیت او» مربوط می‌شود. هر جامعه برای آنکه بتواند در قالب
    فرهنگ معینی زندگی کرده ، ارتباط متقابل و موفقیت آمیزی داشته باشد، گونه‌های شخصیتی خاصی را که با فرهنگش هماهنگی داشته باشد، پرورش می‌دهد. در حالی که برخی تجربه‌ها بین همه فرهنگها مشترک است، بعید نیست که تجربیات خاص یک فرهنگ در دسترس فرهنگ دیگر نباشد.

    شخصیت از دیدگاه مردم

    واژه «شخصیت» در زبان روزمره مردم معانی گوناگونی دارد. یکی از معانی آن مربوط به هر نوع
    «صفت اخلاقی یا برجسته» است که سبب تمایز و برتری فردی نسبت به افراد دیگر می‌شود مثلا وقتی گفته نمی‌شود «او با شخصیت است» یعنی «او» فردی با ویژگیهایی است که می‌تواند افراد دیگر را با «کارآیی و جاذبه اجتماعی خود» تحت تأثیر قرار دهد. در درسهایی که با عنوان «پرورش شخصیت» تبلیغ و دایر می‌شود، سعی بر این است که به افراد مهارتهای اجتماعی بخصوصی یاد داده ، وضع ظاهر و شیوه سخن گفتن را بهبود بخشند با آنها واکنش مطبوعی در دیگران ایجاد کنند همچنین در برابر این کلمه ، کلمه «بی‌شخصیت» قرار دارد که به معنی داشتن «ویژگیهای منفی» است که البته به هم دیگران را تحت تأثیر قرار می‌دهد، اما در جهت منفی.

    در اجتماع گاهی به جای این کلمات از مترادف آنها «شخصیت خوب یا بد» صحبت می‌شود که هر یک ویژگیهایی را می‌رسانند و گاهی از کلمه شخصیت به منظور توصیف بارزترین ویژگی افراد استفاده می‌شود مثلا وقتی گفته می‌شود«او پرخاشگر است» یعنی ویژگی و خصوصیت غالب «او» پرخاشگری است. در کنار این موضوعات گاهی کلمه شخصیت جهت «احترام» به چهره‌های مشهور و صاحب صلاحیت «علمی ، اخلاقی یا سیاسی» بکار می‌رود نظیر
    «شخصیت سیاسی ، شخصیت مذهبی و شخصیت هنری و …».
     
    شخصیت از دیدگاه روانشناسی
    دیدگاه روانشناسی در مورد «شخصیت» چیزی متفاوت از دیدگاههای «مردم و جامعه» است در روانشناسی شخصیت و انسان» باعث پیدایش نظریه‌های متعددی از جمله : «نظریه روانکاوی کلاسیک (Classical Psychoanaly Theory) ، نظریه روانکاوی نوین (Neopsychoanalytic Theory) ،
     
     
     
     در حوزه مطالعه این گرایش از علم روانشناسی شده است. افراد به گروههای «با شخصیت و بی‌شخصیت» یا«شخصیت خوب و شخصیت بد» تقسیم نمی‌شوند؛ بلکه از نظر این علم همه افراد دارای «شخصیت» هستند که باید به صورت «علمی» مورد مطالعه قرار گیرد این دیدگاه به« (Humanistis Theory) ، نظریه شناختی (Cognitive Theory) ،

    ماهیت شخصیت و انسان

    یکی از جنبه‌های با اهمیت در «روانشناسی شخصیت» که در «نظریه‌های شخصیت» منعکس شده است برداشت یا تصوری است که از ماهیت «انسان و شخصیت او» ارائه شده است (یا می‌شود). این سوالها با ویژگی اصلی انسان ارتباط می‌کنند و همه مردم (شاعر ، هنرمند ، فیلسوف ، تاجر ، فروشنده و …) همواره به روش به این سوالها پاسخ می‌دهند؛ بطوری که می‌توانیم بازتاب همه جانبه آنها را در «کتابها ، تابلوهای نقاشی ، و در رفتار و گفتارشان» ببینیم و روانشناسی شخصیت و نظریه پردازان این حوزه نیز از آن مستثنی نیستند. این موضوعات را می‌توان در جدول زیر خلاصه کرد.

                                                           


    اراده انسان یا جبر گرائی: آیا انسان آگاهانه اعمال خود را جهت می دهد یا بوسیله نیروهای دیگری کنترل می‌شود؟
     وراثت یا محیط ؟ آیا انسان بیشتر تحت تأثیر وراثت است یا تحت تأثیر محیط؟

    گذشته یا حال؟ آیا شخصیت انسان وقایع و اتفاقات اوائل زندگی شکل می‌گیرد یا اینکه تحت تأثیر تجربه‌های دوران بزرگسالی قرار دارد؟
    بی‌همتایی یا جهان شمولی؟آیا شخصیت هر انسان بی‌همتاست یا اینکه شخصیت دارای الگوهای کلی خاصی است که با شخصیت بسیاری از افراد انطباق دارد؟
    تعادل جویی یا رشد؟ آیا انسان فقط برای حفظ تعادل و توازن رفتاری را انجام می‌دهد یا او بخاطر میل به رشد و تکامل رفتار را انجام می‌دهد؟
     خوش بینی یا بدبینی ؟ آیا انسان اساسا موجودی خوب است یا بد؟
     
    نقش وراثت زیستی در رشد شخصیت
    وراثت به منزله مواد خام شخصیت است. این مواد به اشکال مختلف شکل می‌پذیرند. بعضی از همانندیهای موجود در شخصیت و فرهنگ انسان ناشی از وراثت است، مثلا هر گروه انسانی ، مجموعه نیازها و قابلیتهای زیستی مشترک و یکسانی به ارث می‌برد. این نیازها ، شامل اکسیژن ، غذا ، آب ، استراحت ، فعالیت ، خواب ، پرهیز از شرایط هولناک و اجتناب از درد و نظایر آن است.
    اهمیت محیط طبیعی در رشد شخصیت
    محیط طبیعی نیز بر شخصیت تأثیر می‌گذارد، زیرا افراد تا حد وسیعی سطح کارآیی خود را که برای حفظ حیاتش ضروری است، از محیط می‌گیرد واقعیت امر این است که در هر محیط طبیعی ، انواع مختلف شخصیت و فرهنگ ، و در محیطهای طبیعی کاملاً متفاوت ، فرهنگهای مشابهی ملاحظه می‌شوند.
    رابطه فرهنگ و شخصیت
    بعضی از تجربه‌های فرهنگی بین همه افراد انسانی مشترک است. از تجربه‌های اجتماعی مشترک بین اعضای یک جامعه معین ، یک صورت بندی ویژه شخصیتی پدید می‌آید که شاخص و معرف شخصیت بیشتر اعضای آن جامعه است و اصطلاحا شخصیت نمایی (Modal Personality) یا شخصیت اساسی (Basic Personality) یا رفتار اجتماعی (خوی اجتماعی) (Social Character) خوانده می‌شود. این مفاهیم به ویژگیهای فرهنگی مشترکی که همه اعضای یک جامعه در آنها سهیم‌اند، اشاره می‌کنند.
     
    نقش تجربه گروهی در رشد شخصیت افراد
    کودک نوزاد به صورت یک ارگانیسم به دنیا می‌آید. با اخذ و کسب مجموعه‌ای از نگرشها و ارزشها ، تمایلات و بیزاریها ، هدفها و مقاصد ، و یک مفهوم عمیق و ناپایدار از اینکه چه نوع شخصی است، به تدریج یک موجود انسانی مبدل می‌شود. همه این ویژگیها را از طریق فراگرد اجتماعی شدن بدست می‌آورد. این فراگرد ، یادگیری او را از حالت حیوانی به شخصیت انسانی تغییر می‌دهد. به عبارت دقیق‌تر ، هر فرد از طریق فراگرد اجتماعی شدن ، هنجارهای گروههای خود را می‌آموزد تا اینکه یک خود مشخص که او را بی‌همتا می‌سازد، پدید می‌آید. شاید بتوان گفت که تشکل تصور خود ، مهمترین فراگرد در رشد شخصیت به شمار می‌رود.

    اهمیت تجارب شخصی در رشد شخصیت :چرا کودکانی که در یک خانواده پرورش می‌یابند، حتی اگر تجربه‌های یکسانی هم داشته باشند، با یکدیگر متفاوت‌اند؟ نکته مهم این است که آنان تجربه‌های یکسانی نداشته ، بلکه در معرض تجربه‌های اجتماعی از برخی جهات مشابه و از برخی جهات نامشابه قرار گرفته‌اند. تجربه هرکس بی‌همتاست. بدین معنا که هیچ کس دیگر بطور کامل ، نظیر آن تجربه را ندارد. یادداشت دقیق تجربه‌های روزانه کودکان یک خانواده می‌تواند گوناگونی تجربه‌های آنان را به خوبی آشکار سازد. هر کودک اولاً ، وراثت زیستی بی‌همتایی دارد که کسی دیگر عینا نظیر آن را ندارد، ثانیاً ، از مجموعه بی‌همتای تجربه‌های زندگی برخوردار است که باز ، کسی دیگر ، عینا از آن برخوردار نیست.

    مباحث مرتبط با عنوان :


    برگرفته از سایت * شبکه رشد (روانشناسی شخصیت*):

    http://www.roshd.ir/Default.aspx?SSOReturnPage=Check&Rand=0
     

    همانگونه که خواندید جهت بررسی شخصیت شاخه  های مختلفی را نیزمیتوان دنبال کرد که هریک به نوبه ی خود انسان را با شخصیت درونی او آشنا میسازد ودراین راستا رابطه ی انسان وضخصیت او وبکارگیری واژه ها نقشی مستقیم با یکدیگر دارند
    شما نمیتوانید شخصیتی آرام داشته باشید اما همواره تند سخن گفته و واژه های نامناسبی را  درسخن گفتن استفاده نمائید , درعین حال شما نمیتوانید فردی خشن بوده وواژه های انتخابی شما سرشار از مهر و ودرارامش باشد وکمتر میتوان انسانی را دید که خلق وخوی او رابطه ی مستقیم با واژه ها ونوع بکار گیری آن نباشد در نتیجه توسط انتخاب واژه های یک فرد شما خلق وخوی ذورنی اورا نیز میتوانید بشناسید وحتی به افکار ونوع تفکر او پی ببرید
    لذا برای آنکه در دنیای فعلی قادر باشیم , رابطه ی انسان وواژه را به بهترین شکل به بررسی بنشینیم لازم است در زمینه انسان شناسی وروانشناسی انسان وروابط اجتماعی آدمی با دیگر افراد پژوهشهائی داشته باشیم که دراین باب تا آنجا که برایم مقدرو بود به بررسی آن نشسته ودر صورت لزوم از منابع مهم دیگر نیز بهره جوئی خواهم نمود تا بدین شکل, قادر باشم ," واژه وانسان وروابط مستقیم آنرا با شخصیت انسانی ونمونه رشد آدمی در رابطه با واژه ها توضیح دهم.

    پایان بخش بیست ونهم "واژه ها " به قلم فرزانه شیدا

    ویژه 
نامه

    نوشته شده توسط فرزانه شیدا در ساعت 15:51 | لینک  |